توریست مالزی / فردین محمد تبار
۲۷ آبان ۱۳۹۴
بنا شد از این به بعد ، هر هفته ، در همین جا ، با همین اسم ، یه ستون قرار بگیره که علاوه بر طنز ، یه خورده ما رو از غنبرک زدن بیرون بیاره و یه کمی هم گوش شیطون کر ، حرف دل و حرف حساب بزنه … می گی نمیشه ؟! خب معلومه که نمیشه ، اگه بخوای نشه ، هیچی و هیچوقت ، نمیشه که نمیشه . امّا اگه بخوای که بشه ، به جان خودم چنان بشه که آسمون و زمین هم از خنده روده بر بشن و هی پشت هم ، این بلرزه و اون بلرزونه … میگی نه ؟! حالا یه هفت هشت ده قدمی با ما بیا تا ببینیم بعدش چی میشه … بریم ؟! دم شما گرم … پس بزن بریم …
قلقلک شماره ۱
داشت می دوید که به اتوبوس برسه ، بالاخره هم رسید ، نفس نفس زنان سوار اتوبوس شد و یه گوشه ای وایستاد . این آقا ، داش ممد مونه . دانشجو هستش و مثل همه دانشجوها کنجکاو و پر از انرژی … داش ممد ما هنوز سرجاش محکم نشده بود که با هر گاز و ترمز اتوبوس ، هی خورد به اینوری و هی خورد به اونوری . هر بار هم می گفت ، اکسکیوزمی ، تا یه چند باری هم مسافرا جوابشو می دان که یور ولکام … امّا بالاخره یکی از مسافرا حوصله اش سر رفت و گفت ، پیلیز بی کرفول ، و دیگه داش ممد فهمید که باید سیخ سرجاش وایسته ، حتی اگه اتوبوس بترکه … و راستی راستی اتوبوس ترکید . به جان خودم جدی میگم ، اتوبوس ترکید … همه جیغ و داد و فریاد زدن و مثل مرغ سربریده از اتوبوس پریدن بیرون ، داش ممدمون هم همینطور . درست روبروی ایستگاه هتل سوکاسا ، تو خیابون امپنگ روبروی هوک چونگ ، اتوبوس قراضه پر سر وصدای عهد عتیق از موتورش آتیش زد بیرون … بگیر و ببند و این بیاد و اون بره و با هزارتا چپ و راست رفتن این و اون ، بالاخره قضیه فیصله یافت و تموم شد . داش ممد و بقیه مسافرا هم هر کدوم با اتوبوس و تاکسی و پیاده متفرق شدن ، امّا من که تازه چشمام به جمال داش ممد روشن شده بود دوباره سوار اتوبوسی شدم که داش ممد هم سوار شد … خودمو بهش رسوندمو گفتم ،،،
شانس آوردیم که نمردیم …
داش ممد یه نگاه روشنفکرانه ای به من کرد و گفت ،
ایرانی هستی ؟! آره واقعاً … شانس آوردیم که سقط نشدیم …
راستشو بخواین یهوئی جاخوردم ، تیپ داش ممد به های کلاسها میزد ، ولی این جمله اش کاملاً منو دچار شک و تردید کرد ، یعنی در واقع گیج شده بودمو اصلا نمی دونستم از کجا رشته کلام رو در دست بگیرم … فکر کنم اونم فهمید تو چه وضعی هستم ، گفت ،
چند وقته که اینجایی ؟ دانشجویی ؟
بی معطلی جواب دادم که ، یه ۱۰ سالی میشه … نه دانشجو نیستم ، کار میکنم …
خب وراندازم کرد و گفت ،
کار ؟ کجا ؟ شغلت چیه ؟!
گفتم تصویربردار تلویزیونی ام ، البته تو ایران نویسنده و کارگردان بودم ،
یه سوت بلند بالایی کشید که همه مسافرا انگار اسمشون رو صدا کرده باشی ، شیش چشمی ذول زدن به ما … گفتم ،
سوتت دیگه واسه چی بود ؟
بی حاشیه گفت ، یه جوری خالی ببند که دیگه آپاندیس آدم عود نکنه .
گفتم ، خالیه چی ؟! جدی میگم ، لبخندی زد و گفت ،
اسمت چیه ؟
گفتم فردین .
تا گفتم فردین یه قهقه ای زد و پا کوبوند به کف اتوبوس که راننده اتوبوس با ۶۰ ، ۷۰ تا سرعت زد رو ترمز و همه مسافرا چپه شدیم تو هم … همه شاکی و عصبی شده بودن ، راننده اومد که ما روبزنه ، یکی از مسافرا هم از پشت سر زد تو سرم ، که یهویی داش ممد که دید اوضاع خیلی هچل هفته ، دساتشو آورد بالا و با صدای فریادی گفت ،
ویت ، ویت ، پلیز ویت…
همه سرجاشون وایستادن که داش ممد میخواد چی بگه ، داش ممد هم مسلط و خون سرد نگاهی به من کرد و با صدای بلند به جمعیت گفت ،
این ( منو نشون داد ) ، اسمش فردینه ، معروفترین هنرپیشه ایران ، یه چیزی تو مایه های شاهرخ خان و سلمان خان ( و چند تا خان دیگه هم گفت ) ، و ادامه داد که من از دیدنش تو این اتوبوس شوکه شدم و جیغ کشیدم …
آقا چشمتون روزبد نبینه ، تموم موبایلا و قلم و کاغذا در اومد و همه مسافرا شروع کردن به عکس گرفتن و امضاء گرفتن از من … پشت سر اتوبوس ، ترافیکی شد که نگو ، هی بالا رفتم هی پایین اومدم ، مگه دست وردار بودن . تو این میون هی دنبال داش ممد میگشتم امّا، نبود که نبود … سرتون و درد نیارم ، با هر بدبختی که بود از اتوبوس پیاده شدم ، بگذریم که هفت هشت دهتا از مسافرا هم با من پیاده شدن و منو به مردم کنجکاو خیابون هم معرفی میکردن و اونا هم از عکس و امضاء گرفتن عقب نمودن … بعضی ها هم با هیجان ، اسم فیلمهایی که نه ننه بزرگم دیده بود و نه من توش بازی کرده بودم رو با هیجان واسه دیگران تعریف میکردن و یهوی چند نفره می اومدن واسه عکس و امضاء … بگذریم ، واقعاً بگذریم … وقتی آبا از آسیاب افتاد و منم رفتم یه گوشه ای که دیگه چشمی دنبالم نبود ، دست کردم تو جیبم تا پاکت سیگارم و بیرون بیارم و سیگاری بکشم تا حالم جابیاد ؛ دیدم سیگارم نیست ، این جیب و اون جیب و گشتم ، یهوئی برق منو گرفت ، سیگارم بدرک ، وای ، موبایلم ، وای خدا ، کیف پولم ، خدایا چرا همه چی تار شده ، وای عینکم …….
چیه ؟! میخواین بیشتر از این بگم ؟! باشه ، میگم ، ولی مرگ من اگه داش ممد و میشناسین ، فقط به من نشونش بدین … راستی من اصلاً اسمشو نمیدونم ، همین جوری گفتم داش ممد ، چون شبیه یکی از دوستام بود که اسمش داش ممده …
خسته و دربوداغون ، با کلی پیاده روی ، رسیدم خونه ، ماجرا رو واسه هرکی گفتم ، اولش زد زیر خنده ، بعد انگار یادش اومده باشه که چه بدبختی سرم اومده ، خندهاشو کنترل میکرد و میگفت ، شهرت همینه دیگه ، لااقل حالا فهمیدی که بنده خداها ، سوپراستارها چی میکشن … یکی از دوستام که گفت ، حالا سر از روزنامه ها و خبرهای تلویزیونی مالزی در نیاری !!! راستش با این گفته دوستم ، تا شب هی این کانال اون کانال کردم تا خدای ناکرده آبروم بیشتر از اینا نره …
از خدا که پنهون نیست ، از شما هم پنهون نباشه ، ولی یک حالی می ده شهرت که نگو … به جون خودم … با اینکه یکی دوساعت بیشتر تجربه اش نکردم ، امّا تا فی خالدونش رو فهمیدم ، مخصوصا ً که داغ گوشی تازه خریده و کیف پول تازه حقوق گرفته امو ، روی جیگرم گذاشت . بگذریم از گواهینامه ، و بیمه و هزارتا خرت و پرت دیگه علی الخصوص کارت سی آی ام بی بانک ، که چند وقت پیش حسابمو بستن و با هزار ضرب و زور تونستم دوباره بازش کنم … حالا کارت ( ام بنکم ) بدرک ، چون دیگه راستی راستی بستنش …
داش ممد ، به روح اعتقاد داری ؟!
فردین محمد تبار
نوامبر ۲۰۱۵
کوالالامپور
قلقلک شماره ۱
داشت می دوید که به اتوبوس برسه ، بالاخره هم رسید ، نفس نفس زنان سوار اتوبوس شد و یه گوشه ای وایستاد . این آقا ، داش ممد مونه . دانشجو هستش و مثل همه دانشجوها کنجکاو و پر از انرژی … داش ممد ما هنوز سرجاش محکم نشده بود که با هر گاز و ترمز اتوبوس ، هی خورد به اینوری و هی خورد به اونوری . هر بار هم می گفت ، اکسکیوزمی ، تا یه چند باری هم مسافرا جوابشو می دان که یور ولکام … امّا بالاخره یکی از مسافرا حوصله اش سر رفت و گفت ، پیلیز بی کرفول ، و دیگه داش ممد فهمید که باید سیخ سرجاش وایسته ، حتی اگه اتوبوس بترکه … و راستی راستی اتوبوس ترکید . به جان خودم جدی میگم ، اتوبوس ترکید … همه جیغ و داد و فریاد زدن و مثل مرغ سربریده از اتوبوس پریدن بیرون ، داش ممدمون هم همینطور . درست روبروی ایستگاه هتل سوکاسا ، تو خیابون امپنگ روبروی هوک چونگ ، اتوبوس قراضه پر سر وصدای عهد عتیق از موتورش آتیش زد بیرون … بگیر و ببند و این بیاد و اون بره و با هزارتا چپ و راست رفتن این و اون ، بالاخره قضیه فیصله یافت و تموم شد . داش ممد و بقیه مسافرا هم هر کدوم با اتوبوس و تاکسی و پیاده متفرق شدن ، امّا من که تازه چشمام به جمال داش ممد روشن شده بود دوباره سوار اتوبوسی شدم که داش ممد هم سوار شد … خودمو بهش رسوندمو گفتم ،،،
شانس آوردیم که نمردیم …
داش ممد یه نگاه روشنفکرانه ای به من کرد و گفت ،
ایرانی هستی ؟! آره واقعاً … شانس آوردیم که سقط نشدیم …
راستشو بخواین یهوئی جاخوردم ، تیپ داش ممد به های کلاسها میزد ، ولی این جمله اش کاملاً منو دچار شک و تردید کرد ، یعنی در واقع گیج شده بودمو اصلا نمی دونستم از کجا رشته کلام رو در دست بگیرم … فکر کنم اونم فهمید تو چه وضعی هستم ، گفت ،
چند وقته که اینجایی ؟ دانشجویی ؟
بی معطلی جواب دادم که ، یه ۱۰ سالی میشه … نه دانشجو نیستم ، کار میکنم …
خب وراندازم کرد و گفت ،
کار ؟ کجا ؟ شغلت چیه ؟!
گفتم تصویربردار تلویزیونی ام ، البته تو ایران نویسنده و کارگردان بودم ،
یه سوت بلند بالایی کشید که همه مسافرا انگار اسمشون رو صدا کرده باشی ، شیش چشمی ذول زدن به ما … گفتم ،
سوتت دیگه واسه چی بود ؟
بی حاشیه گفت ، یه جوری خالی ببند که دیگه آپاندیس آدم عود نکنه .
گفتم ، خالیه چی ؟! جدی میگم ، لبخندی زد و گفت ،
اسمت چیه ؟
گفتم فردین .
تا گفتم فردین یه قهقه ای زد و پا کوبوند به کف اتوبوس که راننده اتوبوس با ۶۰ ، ۷۰ تا سرعت زد رو ترمز و همه مسافرا چپه شدیم تو هم … همه شاکی و عصبی شده بودن ، راننده اومد که ما روبزنه ، یکی از مسافرا هم از پشت سر زد تو سرم ، که یهویی داش ممد که دید اوضاع خیلی هچل هفته ، دساتشو آورد بالا و با صدای فریادی گفت ،
ویت ، ویت ، پلیز ویت…
همه سرجاشون وایستادن که داش ممد میخواد چی بگه ، داش ممد هم مسلط و خون سرد نگاهی به من کرد و با صدای بلند به جمعیت گفت ،
این ( منو نشون داد ) ، اسمش فردینه ، معروفترین هنرپیشه ایران ، یه چیزی تو مایه های شاهرخ خان و سلمان خان ( و چند تا خان دیگه هم گفت ) ، و ادامه داد که من از دیدنش تو این اتوبوس شوکه شدم و جیغ کشیدم …
آقا چشمتون روزبد نبینه ، تموم موبایلا و قلم و کاغذا در اومد و همه مسافرا شروع کردن به عکس گرفتن و امضاء گرفتن از من … پشت سر اتوبوس ، ترافیکی شد که نگو ، هی بالا رفتم هی پایین اومدم ، مگه دست وردار بودن . تو این میون هی دنبال داش ممد میگشتم امّا، نبود که نبود … سرتون و درد نیارم ، با هر بدبختی که بود از اتوبوس پیاده شدم ، بگذریم که هفت هشت دهتا از مسافرا هم با من پیاده شدن و منو به مردم کنجکاو خیابون هم معرفی میکردن و اونا هم از عکس و امضاء گرفتن عقب نمودن … بعضی ها هم با هیجان ، اسم فیلمهایی که نه ننه بزرگم دیده بود و نه من توش بازی کرده بودم رو با هیجان واسه دیگران تعریف میکردن و یهوی چند نفره می اومدن واسه عکس و امضاء … بگذریم ، واقعاً بگذریم … وقتی آبا از آسیاب افتاد و منم رفتم یه گوشه ای که دیگه چشمی دنبالم نبود ، دست کردم تو جیبم تا پاکت سیگارم و بیرون بیارم و سیگاری بکشم تا حالم جابیاد ؛ دیدم سیگارم نیست ، این جیب و اون جیب و گشتم ، یهوئی برق منو گرفت ، سیگارم بدرک ، وای ، موبایلم ، وای خدا ، کیف پولم ، خدایا چرا همه چی تار شده ، وای عینکم …….
چیه ؟! میخواین بیشتر از این بگم ؟! باشه ، میگم ، ولی مرگ من اگه داش ممد و میشناسین ، فقط به من نشونش بدین … راستی من اصلاً اسمشو نمیدونم ، همین جوری گفتم داش ممد ، چون شبیه یکی از دوستام بود که اسمش داش ممده …
خسته و دربوداغون ، با کلی پیاده روی ، رسیدم خونه ، ماجرا رو واسه هرکی گفتم ، اولش زد زیر خنده ، بعد انگار یادش اومده باشه که چه بدبختی سرم اومده ، خندهاشو کنترل میکرد و میگفت ، شهرت همینه دیگه ، لااقل حالا فهمیدی که بنده خداها ، سوپراستارها چی میکشن … یکی از دوستام که گفت ، حالا سر از روزنامه ها و خبرهای تلویزیونی مالزی در نیاری !!! راستش با این گفته دوستم ، تا شب هی این کانال اون کانال کردم تا خدای ناکرده آبروم بیشتر از اینا نره …
از خدا که پنهون نیست ، از شما هم پنهون نباشه ، ولی یک حالی می ده شهرت که نگو … به جون خودم … با اینکه یکی دوساعت بیشتر تجربه اش نکردم ، امّا تا فی خالدونش رو فهمیدم ، مخصوصا ً که داغ گوشی تازه خریده و کیف پول تازه حقوق گرفته امو ، روی جیگرم گذاشت . بگذریم از گواهینامه ، و بیمه و هزارتا خرت و پرت دیگه علی الخصوص کارت سی آی ام بی بانک ، که چند وقت پیش حسابمو بستن و با هزار ضرب و زور تونستم دوباره بازش کنم … حالا کارت ( ام بنکم ) بدرک ، چون دیگه راستی راستی بستنش …
داش ممد ، به روح اعتقاد داری ؟!
فردین محمد تبار
نوامبر ۲۰۱۵
کوالالامپور

