توریست مالزی
۲۶ شهریور ۱۳۹۴
موسیقی ایران نیز همچون دیگر مولفه های فرهنگی این مرز و بوم، در عین زیبایی و اصالت، از آسیب ها و کج روی ها مصون نبوده است. در فضای پیش از انقلاب، غلبه ی موسیقی غربی بر اقشار فرهیخته و موسیقی کوچه بازاری بر توده ی مردم، موسیقی سنتی و ملی ایران را از عرضه ی ارزش های واقعی خود بازداشت و محدودیت های پس از انقلاب که با تحمیل سلیقه ی ممیزی رسمی همراه بود، با حمایت بیش از حد از موسیقی سنتی و مردود شمردن موسیقی پاپ در برهه ای از زمان، موجب شد بخش وسیعی از مردم، نیاز موسیقایی خود را با گوش سپردن به موسیقی پیش از انقلاب یا خوانندگان خارج کشور برآورده کنند.
موسیقی محلی و بومی ایران نیز در این میان، هیچ گاه که به نحوی شایسته مورد توجه قرار نگرفت و صرفا به عنوان زینتی برای جشنواره ها مصرف شد. آهنگ سازان و خوانندگان معدودی نیز که به موسیقی محلی توجه کردند، بازخورد خشنودکننده ای نیافتند. در این میان، موسیقی جنوب ایران که تلفیق ریتم های آفریقایی و عربی به آن غنا و جذابیت خاصی داده بود، گهگاه به عرصه ی موسیقی پاپ راه یافت و با وجود تمامی موانع موجود توانست تا حدی جایگاه خاص خود را در میان دوست داران موسیقی به دست آورد.
در این میان، پس از ناصر عبداللهی که درخشش چشمگیر اما کوتاهی داشت، رضا صادقی بیش از دیگر خوانندگان برخاسته از جنوب ایران، توانست توجه دوست داران موسیقی پاپ را به خود جلب کند. مسیری که او در موسیقی پاپ پیموده، نشانگر این نکته است که او همزمان با توجه به مخاطب عام و به ویژه مرکزنشینان، پیوند ناگسستنی خود را با آواها و ریتم های جنوب حفظ کرده است.
رضا صادقی اخیرا در مالزی، کنسرتی برگزار کرد که با استقبال خوب ایرانیان ساکن این کشور روبرو شد و فرصتی هم فراهم آورد تا در باره ی موسیقی پاپ ایران، موسیقی محلی و شرایط حاکم بر فضای هنری ایران با او به گفت و گو بنشینیم.
پیش از هر چیز، از بندرعباس و تاثیر موسیقی آن بر کارهایتان بگویید.
قطعا موسیقی من برگرفته از موسیقی ریتمیک جنوب است. برخلاف نگاه برخی دوستان که موسیقی من را موسیقی غمگینی می دانند، فکر می کنم ریتم در خون من بوده و با من رشد کرده و در موسیقی من هم تجلی پیدا کرده است. من از همین موسیقی الهام گرفتم و ریتم موجود در کارهای من نیز مسلما جنوبی است. موسیقی ریتمیک کوبه ای جنوب، موسیقی به روز جهان است و هم اکنون در سطح جهانی معادل های فراوانی دارد و در دسته بندی علمی موسیقی آن را سوپرمامبو می نامند. کارلوس سانتانا نمونه ی خوبی از هنرمندانی است که در آثار خود از همین ریتم های کوبه ای بهره می گیرد. پس وقتی ما چنین پدیده ای را داریم که مورد توجه بهترین موسیقی دانان دنیاست، طبیعی است که از آن بهره بگیریم و اگر نگیریم نشانه ی بی فکری ماست.
بخشی از موسیقی جنوب و ریتم هایش برگرفته از موسیقی آفریقایی است. شما در باره ی این تلفیق و نتایج آن چه دیدگاهی دارید؟
در برهه ای از تاریخ، حضور پرتغالی ها در جنوب کشور، موجب شد که آفریقایی هایی هم در این منطقه حضور یابند که اغلب به عنوان برده و کارگر به همراه پرتغالی ها آمده بودند. موسیقی آفریقا همراه با مردم این سرزمین است. آنها به ندرت گروه های موسیقی داشته اند و موسیقی برای آنها اغلب به عنوان نوعی زبان ارتباطی تلقی می شده است. واردشدن این موسیقی و ادغام آن با موسیقی عربی موجب شد که خطه ی جنوب از نظر ریتم مستغنی شود. ما سه ساز کوبه ای به نام های “دهل”، “کته” و “پیپه” در جنوب داریم که متاسفانه به آنها پرداخت نشده است. این سه ساز، در جایگاه خود، ریتم خاص خود را دارند، ولی وقتی هر سه با هم به کار گرفته می شوند، یک ریتم پست مدرن را پدید می آورند. در زبان عام به این ریتم، لنگ می گویند و در زبان علمی موسیقی، آن را سوپرمامبو می نامند. به هرحال، موسیقی آفریقایی تاثیر زیادی در موسیقی جنوب ایران داشته و حتی در بخش موسیق ماورایی نیز می توان ردپای ریتم های آفریقایی را یافت، مانند موسیقی “لی وا” یا “زار”. ناگفته نماند که ما به لحاظ رنگ پوست هم به آفریقایی ها نزدیک هستیم و شاید همین نزدیکی موجب شده مردم جنوب به راحتی این موسیقی را بپذیرند.
به نـظر می رسـد این تاثیرات به تدریج در موسیقی شما کم رنگ تر شده اند.
در موسیقی من، نه! به جرات می توانم بگویم که تلاش من بر این است که موسیقی بندرعباسی را به جایگاه شایسته ی خود برسانم. متاسفانه هر وقت از موسیقی بندری صحبت می شود، ذهن شنونده به سوی موسیقی ریتمیکی می رود که در برخی رقص ها به چشم می خورد. البته آن ریتم و موسیقی هم ارزش و جایگاه خود را دارد. آقای شنبه زاده، نمونه ی موفقی از همین موسیقی را به جهانیان معرفی کرده و باعث افتخار ایرانیان شده است. اما در موسیقی بندرعباس تنوع ریتم ها، به نظر من غنی تر از دیگر نقاط ایران است. در مورد کم رنگ شدن این ریتم ها در کارهای من باید بگویم که گاهی به دلیل مصلحت های تکنیکی، تغییراتی ایجاد می شود، اما دائمی نیست.
برای نمونه، برای اجرای ترانه ی “وایسا دنیا”، من سه ساز کوبه ای بندرعباس را به تهران آوردم و استاد قنبر راسوک را که یکی از نوابغ موسیقی فولکلور جنوب هستند، برای اجرا دعوت کردم. البته این کار، سختی های خود را دارد، به ویژه اگر بخواهید یک استاد فولکلور را وارد موسیقی پاپ کنید. چون این استادان یا نمی پذیرند و یا اگر بپذیرند، کار باید بدون نقص و عالی انجام پذیرد. به همین خاطر به جای آن که دوره ای را برای فراگیری حرفه ای سازهای جنوب بگذرانم، سعی می کنم در هر آلبوم ام دستکم یک ترانه با ریتم های بندرعباسی یا واژگان بومی آن منطقه داشته باشم. مثل شناسنامه ی من که باید همراه اثرم باشد. با وجود این، امیدوارم فرصتی پیش بیاید که بتوانم برای موسیقی فولکلور جنوب کار ماندگار و درخوری انجام دهم. همانطور که می بینید اغلب موسیقی های شاخص جهان امروز نیم نگاهی به موسیقی فولکلور دارند. موسیقی متن فیلم های “تروی” و “گلادیاتور” و “مصایب مسیح” نمونه هایی از این گرایش هستند که اتفاقا در آنها، آواها نقش مهمتری یافته اند.
البته این خاصیت هنر هم هست که شما برای این که ملی باشید، باید محلی باشید و برای این که جهانی شوید، باید بومی باشید.
قطعا. اگر این ریشه ها قطع شوند، هنر واقعی وجود نخواهد داشت. مثالی بزنم. اگر یک مرغ دریایی در کنار ساحل باشد، شما با احتیاط به تماشای آن می پردازید و نگرانید که آن را نترسانید. اما اگر همان مرغ دریایی را در یکی از خیابان های شلوغ مالزی ببینید، شاید به آن بخندید. هنرمند بومی گسسته از بومی گرایی، اصالت و مردم اش، مانند همان مرغ دریایی دور از دریاست.
در بندرعباس از دیرباز استعدادهای درخشانی به ویژه در گیتار و آواز وجود داشت که متاسفانه به دلیل کمبود امکانات یا هدر رفتند و یا با کوچ به کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، به سطح نازلی از موسیقی تن دادند. در این باره چه حسی دارید؟
نگوییم که امکانات در بندرعباس کم است، بگوییم نیست. راحت. باور کنید زمانی که حتی در تهران، گیتار هنوز جایگاه خود را در موسیقی پاپ پیدا نکرده بود، در بندرعباس، آقای منصفی از این ساز استفاده می کرد. زنده یاد ناصر عبداللهی هم خیلی روی این ویژگی تاکید داشت. متاسفانه همین تنگناهای موجود در موسیقی ایران، به ویژه به خاطر مرزبندی هایی که بین موسیقی تهرانی و شهرستانی وجود داشت، بسیاری از افراد توانمند موسیقی جنوب دلسرد شدند. ناصر عبداللهی کسی بود که این قاعده را شکست و با همان لهجه ی شهرستانی یک ستاره شد. شاید کار من هم نوعی تبعیت از کار زنده یاد عبداللهی باشد. حرف من هم با مخاطبانم این است که اگر کار مرا می پذیرید، بدانید که این کار همان بچه شهرستانی لهجه دار بی امکانات است.
موضوع دیگری که باید به آن اشاره کنم، عجول بودن برخی از هنرمندان جوان است. آنها به خاطر شور و انرژی زیادی که دارند، می خواهند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و وقتی نمی توانند پیش بروند، به جایی مثل دوبی می روند. البته هنرمندان بزرگی مثل اریک کلاپتون هم از نواختن توی کلاب ها شروع کرده اند، اما نگاه فرهنگی ما نسبت به کلاب و بار و کاباره، نگاه آمیخته با احترامی نیست. نمی خواهم به هیچ شغلی توهین کنم، اما اجرای کار هنری در چنین مکان هایی معنا ندارد. بعضی ها فکر می کنند با نواختن در کلاب و شنیدن تشویق ۵۰ نفر به اوج رسیده اند و متاسفانه در همان سطح باقی می مانند. در حالی که من از کودکی آرزویم این بود که کنسرتی داشته باشم که به خاطر تعداد حاضرین، مجبور باشم آن را در فضای باز اجرا کنم. نباید هیچ وقت به آنچه داریم بسنده کنیم، باید همیشه در پی داشتن بهترین باشیم. من خودم را یک ایرانی می دانم که حق اش خیلی بیش از آن چیزی است که اکنون دارد؛ چرا که من بیش از ۲۰۰۰ سال پیش تخت جمشید را داشته ام. مضحک است اگر امروز به کمتر از آن فکر کنم.
البته بخشی از همین جوانان پرشور هم در اثر تنگناها به موسیقی زیرزمینی روی آورده اند.
اگر این هنرمندان زیرزمینی روی زمین جایی داشتند که زیر زمین نمی ماندند. این انتخاب های عجولانه، گاهی در اثر تنگناهای فکری روی می دهد. وقتی هنرمندی مستاصل می شود، ممکن است در هر راهی قدم بگذارد، اما اگر فضا برای اجرا و ارائه ی کار او وجود داشته باشد، نیازی به انتخاب های عجولانه و گاه نادرست ندارد. بگذریم که در کنار این تنگناها، امکاناتی هم وجود ندارد. برای نمونه، در بندرعباس، حتی یک سالن مناسب برای موسیقی هم وجود ندارد. حتی در تهران هم همین مشکل وجود دارد. فقط سالن برج میلاد تا حدی مناسب است که دارای استانداردهای سالن های موسیقی نیست. تالار وحدت هم در اختیار موسیقی پاپ قرار نمی گیرد. حالا شما همین وضعیت را در شهرستان ها بررسی کنید. در بندرعباس، فقط یک سالن نامناسب وجود دارد که ظرفیتش ۷۰۰ نفر است که اگر کنسرت بگذارید، ۵۰۰ نفر از آنها را میهمان ها تشکیل می دهند. کمبود فضای آموزشی و کمبود فضایی برای خروجی این هنر باعث می شود که بسیاری بگویند اصلا شدنی نیست وبرخی هم بگویند می شود کار هنری کرد، اما در جای دیگر. متاسفانه این جای دیگر هم اغلب به خوبی انتخاب نمی شود.
به موضوع موسیقی محلی و تعامل با آن با موسیقی ملی برمی گردم. برای نمونه، در آمریکا با ورود سیاه پوستان آفریقایی، موسیقی و به ویژه ریتم های آفریقایی به جامعه ی آمریکا راه یافت و به تدریج به بخش مهمی از موسیقی این ملت تبدیل شد. این تاثیرپذیری به گونه ای بوده که امروز آواهای آفریقایی در ترانه های خوانندگان سفیدپوست هم حضور چشمگیری دارند. برای نمونه، ماریا کری در اغلب ترانه های خود از همین آواها و ریتم ها بهره می گیرد. اما در ایران، هیچ گاه این دادوستد هنری میان موسیقی مرکز و موسیقی های محلی صورت نگرفت. با وجود غنای موسیقی محلی ایران در شمال و جنوب و غرب و شرق، هیچ گاه مورد توجه جدی دست اندرکاران موسیقی مرکز قرار نگرفته است. به نظر می رسد که تضاد و تقابل میان مرکزنشینان فارس و دیگر اقوام ایران که در اثر سوءمدیریت سیاسی و سرکوب های اجتماعی و فرهنگی در صد سال اخیر شکل گرفته، حتی هنرمندان ما را نیز تحت تاثیر قرار داده و آنها را از داد و ستد فرهنگی هنری بازداشته است. شما در این باره چه دیدگاهی دارید؟
کاملا موافقم. من اعتقاد ندارم که در مصاحبه ها، حتما من باید پاسخ گوی سوال باشم. نظر شما درست است و من فقط آن را تکمیل می کنم. متاسفانه در سطح سیاست گذاری کشور، حمایت هایی که از موسیقی فولکلور یا محلی می شود، از نوع جشنواره ای است. جشنواره موسیقی محلی، فولکلور، مقامی و … برگزار می شوند و در طی آنها از موسیقی فولکلور و محلی حمایت موقتی انجام می شود، اما این حمایت ها تعمیم و تمدید نمی یابند. آقای شنبه زاده را برای شما مثال زدم. ایشان موسیقی جنوبی و ساز نی انبان را آگاهانه و به صورت علمی وارد ارکسترهای غربی کرد. امروز بهترین کانال های موسیقی دنیا موسیقی او را پخش می کنند. اما متاسفانه در موسیقی ایران این اتفاق نیافتاد یا بهتر است بگویم ما به این سطح نرسیدیم. من بارها پیشنهاد هم دادم که موسیقی محلی نقاط مختلف ایران با موسیقی سمفونیک کشور تلفیق شود. نتیجه ی چنین تلفیقی می توانست این باشد که شنونده ی خوب موسیقی در عین لذت بردن از قدرت ارکستراسیون در یک سمفونی، با ملودی ها، ریتم ها و تم های موسیقی محلی کشورش آشنا می شد. ما در توجه به سازهای بومی خودمان هم همین مشکل را داریم. در آمریکا، “دف” را به صورت الکترونیک بازسازی کرده اند، اما در ایران ما هنوز برای “ضرب” یک کوک نساخته ایم و باید با کبریت آن را کوک کنیم.
شما به سیاست گذاری کلان اشاره کردید، اما در خود ملت ایران چه مشکلی وجود دارد که این تلفیق آواهای موسیقایی را انجام نداده است؟
هنر موسیقی، پر هزینه است. مثل نوشتن نیست که فقط به قلم و کاغذ نیاز داشته باشد. ضبط موسیقی، گردآوری هنرمندان و سایر کارهای موسیقی بسیار پرهزینه هستند. این هزینه ها از عهده و توان یک موسیقی دان محلی خارج است.
اما چرا موسیقی دانان و خوانندگان مرکز، آواها و نواهای موسیقی محلی را وارد کارهای خود نکردند. محمد نوری و پری زنگنه هم استثناهایی بودند که باید اذعان کنیم مورد توجه مخاطب عام قرار نمی گرفتند. اما خوانندگانی که بیشتر مورد توجه عام مردم بودند، از موسیقی محلی برای غنی تر کردن کارهای خود بهره نگرفتند.
باید میان موسیقی هنری و تجاری هم تفکیک قایل شویم. اغلب شرکت های موسیقی خواهان فروش و سودآوری هستند، اما برخی از آنها هم خود را مرجعی برای موسیقی می دانند و فقط می خواهند کار ارزشمندی داشته باشند. شما ممکن است در چنین شرایطی، بتوانید به تلفیق موسیقی محلی و پاپ یا کلاسیک بپردازید، اما در شرایط طبیعی، امکان چنین چیزی وجود ندارد. در واقع، باز هم مراکز سیاست گذاری هستند که باید چنین فضایی را ایجاد کنند. فراموش نکنید که در جامعه ی ما خیلی ها اعتقاد دارند موسیقی حرام است، حالا یک حالی هم به ما داده اند، گفته اند مکروه است. این دیگر جان کلام است. دیگر چرا باید برای چنین مقوله ای هزینه کنند؟ آنچه در عرصه ی موسیقی ایران می بینید، حاصل تلاش و دل سوزی اهل موسیقی است. اندک حمایت هایی هم که می شود، در حد ژست و نمایش است. بارها و بارها، بچه های جنوب را به جشنواره های خارجی فرستاده اند و وقتی برگشته اند دیده ایم که در یک استیج پرت افتاده ای کاری را اجرا کرده اند و عده ی اندکی هم برای آنها دست زده اند. اگر موسیقی محلی را به جشنواره های مهم موسیقی معرفی کنند، بی تردید نگاه جهان و ایران به موسیقی تغییر می یابد و این موجب می شود موسیقی دانان محلی ما کارشان را توسعه دهند و بهبود بخشند. اما در حال حاضر، اگر یک آلبوم موسیقی بندرعباسی را منتشر کنیم، حداکثر مخاطب آن به یک و نیم میلیون نفر خواهد رسید و توجیه اقتصادی نخواهد داشت. اگر این موسیقی در سطح جهانی و به شکلی درست معرفی می شد، به سادگی می توانستیم روی مخاطبان میلیونی حساب کنیم. نمونه ای را ذکر کنم. در یکی از کشورهای اروپایی، کنسرتی برای موسیقی سرخ پوستان گذاشته بودند. من دو ساعت و نیم در کنسرت بودم و لذت بردم. بعد با خودم به روندی که طی کرده بودم فکر کردم. من از ایران آمده بودم به یک کشوری که ربطی به موسیقی سرخ پوستی نداشت و در آنجا به یک کنسرت موسیقی سرخ پوستی رفتم.
اتفاقـا موفقـیت جـهانی موسیقی سرخ پوستی با توجه به تفاوت زبان، ریتم و آواها سوال برانگیز بوده است.
نه تنها هالیوود سهم زیادی در معرفی سرخ پوستان و موسیقی آنها داشته، بلکه بسیاری از شرکت های بزرگ موسیقی جهــان روی آن سـرمایه گذاری کرده و برای موسیقی متن بسیاری از فیلم ها از آن بهره گرفته اند. بدیهی است هر جـوان امروزی که فیلم های روز جهان را می بینید با این موسیقی آشنا می شود و می کوشد اصل آن را پیدا کند. در ایران هم نمونه هایی از این دست داریم. گنجشکک اشی مشی با صدای عظیم فرهاد در فیلم گوزن ها را به خاطر دارید؟ منفردزاده کار منحصر به فردی را در موسیقی این فیلم و فیلم قیصر انجام داد و این موسیقی از مرز سینما گذشت و همه گیر شد. یا مثلا به تلفیق موسیقی مرتضی حنانه با برخی از اشعار شاملو توجه کنید؛ تلفیق یک موسیقی اصیل و بومی با یک تفکر مدرن. متاسفانه این تلفیق ها هیچ گاه چنان که باید و شاید معرفی و مطرح نشدند. ن
مونه ی دیگر، موسیقی “زار” بندرعباس است. من زمانی را صرف شناخت آن کردم و تا جایی در آن پیش رفتم که دیدم از موسیقی خودم کاملا منفک شده ام. آن قدر که این موسیقی وسیع و عمیق بود. فکر می کنید اگر همین موسیقی “زار” به شکل درست به جهانیان معرفـی می شد، نمی توانست جایگاهی مانند موسیقی سرخ پوستی را به دست بیاورد؟ اما واقعیت این است که پشت موسیقی سرخ پوستی، هالیوود و شرکت های جهانی هستند، اما برعکس، ما باید به این دستورالعمل ها بیاندیشیم که مثلا صدای گیتار را در کارمان کم کنیم. فلان ریتم کندتر شود، بهمان کلمه حذف شود و … بگذریم. با وجود این حرف های تلخ، من وظیفه ی خودم می دانم که راهی پیدا کنم که موسیقی خودم و کشورم را به عنوان یک موسیقی معتبر جهانی مطرح کنم.
این تلخ اندیشی ریشه در واقعیت های موجود در جامعه ی ما دارد. در سال های اخیر، ما با مرگ پی درپی هنرمندان روبرو بوده ایم. این رویدادی طبیعی نیست. نمونه ی مشابه آن را می توان در آلمان شرقی دید که در سال های پیش از پیوستن به آلمان غربی، آمار مرگ و خودکشی هنرمندان بسیار بالا بود و این مرگ ها نه بر اثر یک برنامه ریزی سازماندهی شده، بلکه در اثر شرایط سخت سیاسی اجتماعی روی می داد. شاید ریشه ی چنین رویدادهایی در حساسیت هنرمندان باشد.
هنرمند واقعی، شعور عاطفی بالایی دارد. چنین آدمی نمی تواند پرخاش را بپذیرد. نمی تواند زور را بپذیرد. نمی تواند دروغ را بپذیرد. نمی تواند ناهنجاری اخلاقی را بپذیرد و رنج می برد. این رنجی است که او را در خواب و بیداری رها نمی کند. مگر انسان چقدر می تواند طاقت بیاورد. هنرمند از نظر تفکر هنری و اجتماعی هم دچار رنج است و از سوی دیگر، مردم هم از او انتظار دارند که کاری انجام دهد، اما دست هنرمند بسته است. چون دست او بسته است به خودخوری می پردازد تا سرانجام به مرگ برسد. خیلی از هنرمندان عزیز کشورمان را می شناسم که مرگ آن ها را می بینم و حس می کنم. هنرمند حامی و آرزومند دنیای بهتر است؛ دنیای فارغ از جنگ و ستیز و دروغ و پرخاش و تیر و گلوله. وقتی این ها تحقق نمی یابد، هنرمند مثل مرغ عشقی می شود که کسی بالای قفس اش ایستاده باشد و دائما فریاد بزند. به سه روز نمی رسد که می میرد. هنرمند روحی آسمانی دارد، خاک زمین خرابش می کند.
در جایی گفته بودید که در کودکی با موسیقی کلاسیک آشنا شدید و به آن علاقه داشتید. امروز چه ارتباطی میان آن موسیقی، شما و کارهای امروزتان وجود دارد؟
افزایش سمپل ها و پلاگین هایی که این روزها در ارکستراسیون موسیقی پاپ به کار می روند، نگران کننده است. من دوست ندارم که سازها به فراموشی سپرده شوند و از همین رو بود که به علایقم در فضای موسیقی کلاسیک رجوع کردم. نتیجه اش در آلبوم “یکی بود، یکی نبود” مشهود است که ۸۰ درصد موسیقی کار ارکستراسیون با سازهای واقعی است. در آلبوم بعدی ام هم همین روند را ادامه داده ام و بعضی جاها را کاملا طبق اصول موسیقی کلاسیک اجرا کرده ام. اما امیدوارم در آینده بتوانم بیشتر به فضای موسیقی کلاسیک بپردازم. همچنین دوست دارم این باور را از ذهن مردم دور کنم که موسیقی آرام و کلایم، موسیقی چک های برگشتی است.
قبول دارم که جوان ما به موسیقی پرشور و اکتیو نیاز دارد، اما در عین حال، در خلوت تنهایی خود به یک موسیقی خوب و آرام نیاز دارد تا لحظه ای احساس آرامش کند. چنیـن فضایی با موسیقی شاد و ریتم های تنــــد هم خوانی ندارد. من شاید بیش از ۱۸ سال از عمرم را در خلوت خودم با تـرانه ی “سوغاتی” خانم هایــده زندگی کرده ام؛ “وقتی می آی، صدای پات از همه جاده ها می آد …” این ترانه، نمونه ی خوبی از موسیقی آرامی است که آرامش می بخشد.
پس در کارهای آینده تان موسیقی کلاسیک و آواهای موسیقی محلی ایران حضور بیشتری خواهند داشت؟
بی تردید. در همین آلبوم جدیدم، یک کار جنوبی دارم که تلفیقی با موسیقی الکترونیک است، البته نه الکترونیک صرف، بلکه بیشتر همراهی کننده ی ریتم است. نه چیز بی ربطی مثل به کارگیری تار در راک که من آن را نمی فهمم. در ابتدای این ترانه، من از موسیقی آوایی لنج ماهیگیران جنوب استفاده کرده ام که خودم هم آن را خوانده ام. هرچه دنبال کسانی که این آواها را می خواندند رفتم، دیدم یا مرده اند و یا آنقدر سالخورده اند که وقتی اسم استــودیو را می شنیدند، می خواستند توی گوش آدم بزنند. به هرحال، من سعی می کنم موسیقی ام را غنی تر کنم، چون دوست دارم چیـزی که برای نسل بعدی می ماند، ارزشمند باشد.
البته این نظر شخصی من است، اما در بعضی از کارهای شما درست در زمانی که ترانه دارد به اوج می رسد وگاه از مرزهای پاپ فراتر می رود، ناگهان با چرخشی عجیب به سطح موسیقی مردم پسند بازمی گردد. چرا چنین نوساناتی در کارهای شما وجود دارد؟
ممنونم از این که به این جزئیات توجه داشته اید، چون من تعمدی در این کار دارم. در دورانی که شعار غالب موسیقی پاپ این است که باید براساس سلیقه پیش برویم، گاهی در کارهایم به آنچه ایده آل من است می پردازم و سپس به سلیقه ی مخاطبانـم بازمی گردم. اگر این گریزها و بازگشت ها نباشد، بسیاری موسیقی مرا رها خواهند کرد. در واقع، من به مخاطبم می گویم در کنار آنچه دوست داری از من بشنوی، این را هم که من دوست دارم بشنو. شاید طی ۱۰ سال، فقط ۱۰ ترانه حاوی این اوج و فرودها باشد، اما من به آینده نگاه می کنم و امیدوارم که بعدها پذیرفته شود. همانطور که کاری را که آقای واروژان ۳۰ سال پیش ساخته، امروز نزدیکی به آن ما را به شوق می آورد و می گوییم این کار واروژانی شده. من می خواهم مخاطبم را آرام آرام با خودم به عرصه های دیگر بکشانم.
فضای کنسرت های موسیقی را چگونه ازریابی می کنید؟
در کنسـرت های خارج از ایران متاسفانه جـوسازی بدی نسبـت به هنرمنــدان داخل کشور به چشـم می خورد. هنرمند همیشه با مردم همراه است. با مردم است نه بر مردم. معلوم نیست چرا وقتی هنرمند از کشور خود خارج می شود، به جای آن که مورد حمایت قرار گیرد، با هجوم شایعات و اتهامات روبرو می شود. در مورد کنسرت مالزی، من از مردم واقعا سپاسگزارم. بیش از آنچه انتظار برگزارکنندگان بود، آمدند. البته من توقع بیشتری داشتم، اما باز هم آن را کنسرت موفقی می دانم. زیرا همه کسانی که آمده بودند، انرژی مثبت داشتند و فارغ از زنده باد و مرده باد، برای موسیقی آمده بودند. فقط دوست دارم این نکته را به همه ی هم میهنانم بگویم. موسیقی در مملکت ما به اندازه ی کافی غریب است. موسیقی دان به قدر کافی گوشه نشین است. خواننده به قدر کافی مورد هجمه و حمله قرار می گیرد. شمـا که در ایـن ور دنیـا هستید و دستکــم آزادترید، چـــرا؟ نمی دانم چرا بعضی وقتها، مردم بر خواننده می شوند، نه با خواننده. به هرحال این کار قشنگی نیست. چرا ما باید از هنرمندان خارجی حمایت کنیم، اما در برابر یک هنرمند ایرانی موضع گیری کنیم؟ البته من از جوانان اینجا، به خصوص از دانشجویانی که ۴ سال پیش آنها را در دانشگاه ام ام یو دیده بودم، جز لبخند و مهربانی چیزی ندیدم.
مشکل ما با معدود افرادی است که شاید در اثر ناآگاهی به تخریب هنرمندان هم وطن خـود می پردازند. من امیدوارم دستکم برای دیگر هنرمندانی که به مالزی می آیند، چنین جوی ایجاد نشود. به این نکته هم اشاره کنم که کنسرت های خارج از کشور به هیچ وجه، توجیه مالی ندارد و هنرمندان فقط به خاطر هـم زبانان خود که دور از وطــن اند، این کنسرت ها را برگــزار می کنند. درست است که بلیت فروختــه می شود ولی فقط در حد تامین هزینه هاست. در خوش بینانه ترین شکل، ۸۰ درصد انگیزه ی احساسی است که هنرمندان به کنسرت های خارج از کشور ترغیب می کند. امیـدوارم پاسخی که این هنرمنــدان از هم وطنان خود می گیرند، دل نشین باشد.
موسیقی محلی و بومی ایران نیز در این میان، هیچ گاه که به نحوی شایسته مورد توجه قرار نگرفت و صرفا به عنوان زینتی برای جشنواره ها مصرف شد. آهنگ سازان و خوانندگان معدودی نیز که به موسیقی محلی توجه کردند، بازخورد خشنودکننده ای نیافتند. در این میان، موسیقی جنوب ایران که تلفیق ریتم های آفریقایی و عربی به آن غنا و جذابیت خاصی داده بود، گهگاه به عرصه ی موسیقی پاپ راه یافت و با وجود تمامی موانع موجود توانست تا حدی جایگاه خاص خود را در میان دوست داران موسیقی به دست آورد.
در این میان، پس از ناصر عبداللهی که درخشش چشمگیر اما کوتاهی داشت، رضا صادقی بیش از دیگر خوانندگان برخاسته از جنوب ایران، توانست توجه دوست داران موسیقی پاپ را به خود جلب کند. مسیری که او در موسیقی پاپ پیموده، نشانگر این نکته است که او همزمان با توجه به مخاطب عام و به ویژه مرکزنشینان، پیوند ناگسستنی خود را با آواها و ریتم های جنوب حفظ کرده است.
رضا صادقی اخیرا در مالزی، کنسرتی برگزار کرد که با استقبال خوب ایرانیان ساکن این کشور روبرو شد و فرصتی هم فراهم آورد تا در باره ی موسیقی پاپ ایران، موسیقی محلی و شرایط حاکم بر فضای هنری ایران با او به گفت و گو بنشینیم.
پیش از هر چیز، از بندرعباس و تاثیر موسیقی آن بر کارهایتان بگویید.
قطعا موسیقی من برگرفته از موسیقی ریتمیک جنوب است. برخلاف نگاه برخی دوستان که موسیقی من را موسیقی غمگینی می دانند، فکر می کنم ریتم در خون من بوده و با من رشد کرده و در موسیقی من هم تجلی پیدا کرده است. من از همین موسیقی الهام گرفتم و ریتم موجود در کارهای من نیز مسلما جنوبی است. موسیقی ریتمیک کوبه ای جنوب، موسیقی به روز جهان است و هم اکنون در سطح جهانی معادل های فراوانی دارد و در دسته بندی علمی موسیقی آن را سوپرمامبو می نامند. کارلوس سانتانا نمونه ی خوبی از هنرمندانی است که در آثار خود از همین ریتم های کوبه ای بهره می گیرد. پس وقتی ما چنین پدیده ای را داریم که مورد توجه بهترین موسیقی دانان دنیاست، طبیعی است که از آن بهره بگیریم و اگر نگیریم نشانه ی بی فکری ماست.
بخشی از موسیقی جنوب و ریتم هایش برگرفته از موسیقی آفریقایی است. شما در باره ی این تلفیق و نتایج آن چه دیدگاهی دارید؟
در برهه ای از تاریخ، حضور پرتغالی ها در جنوب کشور، موجب شد که آفریقایی هایی هم در این منطقه حضور یابند که اغلب به عنوان برده و کارگر به همراه پرتغالی ها آمده بودند. موسیقی آفریقا همراه با مردم این سرزمین است. آنها به ندرت گروه های موسیقی داشته اند و موسیقی برای آنها اغلب به عنوان نوعی زبان ارتباطی تلقی می شده است. واردشدن این موسیقی و ادغام آن با موسیقی عربی موجب شد که خطه ی جنوب از نظر ریتم مستغنی شود. ما سه ساز کوبه ای به نام های “دهل”، “کته” و “پیپه” در جنوب داریم که متاسفانه به آنها پرداخت نشده است. این سه ساز، در جایگاه خود، ریتم خاص خود را دارند، ولی وقتی هر سه با هم به کار گرفته می شوند، یک ریتم پست مدرن را پدید می آورند. در زبان عام به این ریتم، لنگ می گویند و در زبان علمی موسیقی، آن را سوپرمامبو می نامند. به هرحال، موسیقی آفریقایی تاثیر زیادی در موسیقی جنوب ایران داشته و حتی در بخش موسیق ماورایی نیز می توان ردپای ریتم های آفریقایی را یافت، مانند موسیقی “لی وا” یا “زار”. ناگفته نماند که ما به لحاظ رنگ پوست هم به آفریقایی ها نزدیک هستیم و شاید همین نزدیکی موجب شده مردم جنوب به راحتی این موسیقی را بپذیرند.
به نـظر می رسـد این تاثیرات به تدریج در موسیقی شما کم رنگ تر شده اند.
در موسیقی من، نه! به جرات می توانم بگویم که تلاش من بر این است که موسیقی بندرعباسی را به جایگاه شایسته ی خود برسانم. متاسفانه هر وقت از موسیقی بندری صحبت می شود، ذهن شنونده به سوی موسیقی ریتمیکی می رود که در برخی رقص ها به چشم می خورد. البته آن ریتم و موسیقی هم ارزش و جایگاه خود را دارد. آقای شنبه زاده، نمونه ی موفقی از همین موسیقی را به جهانیان معرفی کرده و باعث افتخار ایرانیان شده است. اما در موسیقی بندرعباس تنوع ریتم ها، به نظر من غنی تر از دیگر نقاط ایران است. در مورد کم رنگ شدن این ریتم ها در کارهای من باید بگویم که گاهی به دلیل مصلحت های تکنیکی، تغییراتی ایجاد می شود، اما دائمی نیست.
برای نمونه، برای اجرای ترانه ی “وایسا دنیا”، من سه ساز کوبه ای بندرعباس را به تهران آوردم و استاد قنبر راسوک را که یکی از نوابغ موسیقی فولکلور جنوب هستند، برای اجرا دعوت کردم. البته این کار، سختی های خود را دارد، به ویژه اگر بخواهید یک استاد فولکلور را وارد موسیقی پاپ کنید. چون این استادان یا نمی پذیرند و یا اگر بپذیرند، کار باید بدون نقص و عالی انجام پذیرد. به همین خاطر به جای آن که دوره ای را برای فراگیری حرفه ای سازهای جنوب بگذرانم، سعی می کنم در هر آلبوم ام دستکم یک ترانه با ریتم های بندرعباسی یا واژگان بومی آن منطقه داشته باشم. مثل شناسنامه ی من که باید همراه اثرم باشد. با وجود این، امیدوارم فرصتی پیش بیاید که بتوانم برای موسیقی فولکلور جنوب کار ماندگار و درخوری انجام دهم. همانطور که می بینید اغلب موسیقی های شاخص جهان امروز نیم نگاهی به موسیقی فولکلور دارند. موسیقی متن فیلم های “تروی” و “گلادیاتور” و “مصایب مسیح” نمونه هایی از این گرایش هستند که اتفاقا در آنها، آواها نقش مهمتری یافته اند.
البته این خاصیت هنر هم هست که شما برای این که ملی باشید، باید محلی باشید و برای این که جهانی شوید، باید بومی باشید.
قطعا. اگر این ریشه ها قطع شوند، هنر واقعی وجود نخواهد داشت. مثالی بزنم. اگر یک مرغ دریایی در کنار ساحل باشد، شما با احتیاط به تماشای آن می پردازید و نگرانید که آن را نترسانید. اما اگر همان مرغ دریایی را در یکی از خیابان های شلوغ مالزی ببینید، شاید به آن بخندید. هنرمند بومی گسسته از بومی گرایی، اصالت و مردم اش، مانند همان مرغ دریایی دور از دریاست.
در بندرعباس از دیرباز استعدادهای درخشانی به ویژه در گیتار و آواز وجود داشت که متاسفانه به دلیل کمبود امکانات یا هدر رفتند و یا با کوچ به کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، به سطح نازلی از موسیقی تن دادند. در این باره چه حسی دارید؟
نگوییم که امکانات در بندرعباس کم است، بگوییم نیست. راحت. باور کنید زمانی که حتی در تهران، گیتار هنوز جایگاه خود را در موسیقی پاپ پیدا نکرده بود، در بندرعباس، آقای منصفی از این ساز استفاده می کرد. زنده یاد ناصر عبداللهی هم خیلی روی این ویژگی تاکید داشت. متاسفانه همین تنگناهای موجود در موسیقی ایران، به ویژه به خاطر مرزبندی هایی که بین موسیقی تهرانی و شهرستانی وجود داشت، بسیاری از افراد توانمند موسیقی جنوب دلسرد شدند. ناصر عبداللهی کسی بود که این قاعده را شکست و با همان لهجه ی شهرستانی یک ستاره شد. شاید کار من هم نوعی تبعیت از کار زنده یاد عبداللهی باشد. حرف من هم با مخاطبانم این است که اگر کار مرا می پذیرید، بدانید که این کار همان بچه شهرستانی لهجه دار بی امکانات است.
موضوع دیگری که باید به آن اشاره کنم، عجول بودن برخی از هنرمندان جوان است. آنها به خاطر شور و انرژی زیادی که دارند، می خواهند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و وقتی نمی توانند پیش بروند، به جایی مثل دوبی می روند. البته هنرمندان بزرگی مثل اریک کلاپتون هم از نواختن توی کلاب ها شروع کرده اند، اما نگاه فرهنگی ما نسبت به کلاب و بار و کاباره، نگاه آمیخته با احترامی نیست. نمی خواهم به هیچ شغلی توهین کنم، اما اجرای کار هنری در چنین مکان هایی معنا ندارد. بعضی ها فکر می کنند با نواختن در کلاب و شنیدن تشویق ۵۰ نفر به اوج رسیده اند و متاسفانه در همان سطح باقی می مانند. در حالی که من از کودکی آرزویم این بود که کنسرتی داشته باشم که به خاطر تعداد حاضرین، مجبور باشم آن را در فضای باز اجرا کنم. نباید هیچ وقت به آنچه داریم بسنده کنیم، باید همیشه در پی داشتن بهترین باشیم. من خودم را یک ایرانی می دانم که حق اش خیلی بیش از آن چیزی است که اکنون دارد؛ چرا که من بیش از ۲۰۰۰ سال پیش تخت جمشید را داشته ام. مضحک است اگر امروز به کمتر از آن فکر کنم.
البته بخشی از همین جوانان پرشور هم در اثر تنگناها به موسیقی زیرزمینی روی آورده اند.
اگر این هنرمندان زیرزمینی روی زمین جایی داشتند که زیر زمین نمی ماندند. این انتخاب های عجولانه، گاهی در اثر تنگناهای فکری روی می دهد. وقتی هنرمندی مستاصل می شود، ممکن است در هر راهی قدم بگذارد، اما اگر فضا برای اجرا و ارائه ی کار او وجود داشته باشد، نیازی به انتخاب های عجولانه و گاه نادرست ندارد. بگذریم که در کنار این تنگناها، امکاناتی هم وجود ندارد. برای نمونه، در بندرعباس، حتی یک سالن مناسب برای موسیقی هم وجود ندارد. حتی در تهران هم همین مشکل وجود دارد. فقط سالن برج میلاد تا حدی مناسب است که دارای استانداردهای سالن های موسیقی نیست. تالار وحدت هم در اختیار موسیقی پاپ قرار نمی گیرد. حالا شما همین وضعیت را در شهرستان ها بررسی کنید. در بندرعباس، فقط یک سالن نامناسب وجود دارد که ظرفیتش ۷۰۰ نفر است که اگر کنسرت بگذارید، ۵۰۰ نفر از آنها را میهمان ها تشکیل می دهند. کمبود فضای آموزشی و کمبود فضایی برای خروجی این هنر باعث می شود که بسیاری بگویند اصلا شدنی نیست وبرخی هم بگویند می شود کار هنری کرد، اما در جای دیگر. متاسفانه این جای دیگر هم اغلب به خوبی انتخاب نمی شود.
به موضوع موسیقی محلی و تعامل با آن با موسیقی ملی برمی گردم. برای نمونه، در آمریکا با ورود سیاه پوستان آفریقایی، موسیقی و به ویژه ریتم های آفریقایی به جامعه ی آمریکا راه یافت و به تدریج به بخش مهمی از موسیقی این ملت تبدیل شد. این تاثیرپذیری به گونه ای بوده که امروز آواهای آفریقایی در ترانه های خوانندگان سفیدپوست هم حضور چشمگیری دارند. برای نمونه، ماریا کری در اغلب ترانه های خود از همین آواها و ریتم ها بهره می گیرد. اما در ایران، هیچ گاه این دادوستد هنری میان موسیقی مرکز و موسیقی های محلی صورت نگرفت. با وجود غنای موسیقی محلی ایران در شمال و جنوب و غرب و شرق، هیچ گاه مورد توجه جدی دست اندرکاران موسیقی مرکز قرار نگرفته است. به نظر می رسد که تضاد و تقابل میان مرکزنشینان فارس و دیگر اقوام ایران که در اثر سوءمدیریت سیاسی و سرکوب های اجتماعی و فرهنگی در صد سال اخیر شکل گرفته، حتی هنرمندان ما را نیز تحت تاثیر قرار داده و آنها را از داد و ستد فرهنگی هنری بازداشته است. شما در این باره چه دیدگاهی دارید؟
کاملا موافقم. من اعتقاد ندارم که در مصاحبه ها، حتما من باید پاسخ گوی سوال باشم. نظر شما درست است و من فقط آن را تکمیل می کنم. متاسفانه در سطح سیاست گذاری کشور، حمایت هایی که از موسیقی فولکلور یا محلی می شود، از نوع جشنواره ای است. جشنواره موسیقی محلی، فولکلور، مقامی و … برگزار می شوند و در طی آنها از موسیقی فولکلور و محلی حمایت موقتی انجام می شود، اما این حمایت ها تعمیم و تمدید نمی یابند. آقای شنبه زاده را برای شما مثال زدم. ایشان موسیقی جنوبی و ساز نی انبان را آگاهانه و به صورت علمی وارد ارکسترهای غربی کرد. امروز بهترین کانال های موسیقی دنیا موسیقی او را پخش می کنند. اما متاسفانه در موسیقی ایران این اتفاق نیافتاد یا بهتر است بگویم ما به این سطح نرسیدیم. من بارها پیشنهاد هم دادم که موسیقی محلی نقاط مختلف ایران با موسیقی سمفونیک کشور تلفیق شود. نتیجه ی چنین تلفیقی می توانست این باشد که شنونده ی خوب موسیقی در عین لذت بردن از قدرت ارکستراسیون در یک سمفونی، با ملودی ها، ریتم ها و تم های موسیقی محلی کشورش آشنا می شد. ما در توجه به سازهای بومی خودمان هم همین مشکل را داریم. در آمریکا، “دف” را به صورت الکترونیک بازسازی کرده اند، اما در ایران ما هنوز برای “ضرب” یک کوک نساخته ایم و باید با کبریت آن را کوک کنیم.
شما به سیاست گذاری کلان اشاره کردید، اما در خود ملت ایران چه مشکلی وجود دارد که این تلفیق آواهای موسیقایی را انجام نداده است؟
هنر موسیقی، پر هزینه است. مثل نوشتن نیست که فقط به قلم و کاغذ نیاز داشته باشد. ضبط موسیقی، گردآوری هنرمندان و سایر کارهای موسیقی بسیار پرهزینه هستند. این هزینه ها از عهده و توان یک موسیقی دان محلی خارج است.
اما چرا موسیقی دانان و خوانندگان مرکز، آواها و نواهای موسیقی محلی را وارد کارهای خود نکردند. محمد نوری و پری زنگنه هم استثناهایی بودند که باید اذعان کنیم مورد توجه مخاطب عام قرار نمی گرفتند. اما خوانندگانی که بیشتر مورد توجه عام مردم بودند، از موسیقی محلی برای غنی تر کردن کارهای خود بهره نگرفتند.
باید میان موسیقی هنری و تجاری هم تفکیک قایل شویم. اغلب شرکت های موسیقی خواهان فروش و سودآوری هستند، اما برخی از آنها هم خود را مرجعی برای موسیقی می دانند و فقط می خواهند کار ارزشمندی داشته باشند. شما ممکن است در چنین شرایطی، بتوانید به تلفیق موسیقی محلی و پاپ یا کلاسیک بپردازید، اما در شرایط طبیعی، امکان چنین چیزی وجود ندارد. در واقع، باز هم مراکز سیاست گذاری هستند که باید چنین فضایی را ایجاد کنند. فراموش نکنید که در جامعه ی ما خیلی ها اعتقاد دارند موسیقی حرام است، حالا یک حالی هم به ما داده اند، گفته اند مکروه است. این دیگر جان کلام است. دیگر چرا باید برای چنین مقوله ای هزینه کنند؟ آنچه در عرصه ی موسیقی ایران می بینید، حاصل تلاش و دل سوزی اهل موسیقی است. اندک حمایت هایی هم که می شود، در حد ژست و نمایش است. بارها و بارها، بچه های جنوب را به جشنواره های خارجی فرستاده اند و وقتی برگشته اند دیده ایم که در یک استیج پرت افتاده ای کاری را اجرا کرده اند و عده ی اندکی هم برای آنها دست زده اند. اگر موسیقی محلی را به جشنواره های مهم موسیقی معرفی کنند، بی تردید نگاه جهان و ایران به موسیقی تغییر می یابد و این موجب می شود موسیقی دانان محلی ما کارشان را توسعه دهند و بهبود بخشند. اما در حال حاضر، اگر یک آلبوم موسیقی بندرعباسی را منتشر کنیم، حداکثر مخاطب آن به یک و نیم میلیون نفر خواهد رسید و توجیه اقتصادی نخواهد داشت. اگر این موسیقی در سطح جهانی و به شکلی درست معرفی می شد، به سادگی می توانستیم روی مخاطبان میلیونی حساب کنیم. نمونه ای را ذکر کنم. در یکی از کشورهای اروپایی، کنسرتی برای موسیقی سرخ پوستان گذاشته بودند. من دو ساعت و نیم در کنسرت بودم و لذت بردم. بعد با خودم به روندی که طی کرده بودم فکر کردم. من از ایران آمده بودم به یک کشوری که ربطی به موسیقی سرخ پوستی نداشت و در آنجا به یک کنسرت موسیقی سرخ پوستی رفتم.
اتفاقـا موفقـیت جـهانی موسیقی سرخ پوستی با توجه به تفاوت زبان، ریتم و آواها سوال برانگیز بوده است.
نه تنها هالیوود سهم زیادی در معرفی سرخ پوستان و موسیقی آنها داشته، بلکه بسیاری از شرکت های بزرگ موسیقی جهــان روی آن سـرمایه گذاری کرده و برای موسیقی متن بسیاری از فیلم ها از آن بهره گرفته اند. بدیهی است هر جـوان امروزی که فیلم های روز جهان را می بینید با این موسیقی آشنا می شود و می کوشد اصل آن را پیدا کند. در ایران هم نمونه هایی از این دست داریم. گنجشکک اشی مشی با صدای عظیم فرهاد در فیلم گوزن ها را به خاطر دارید؟ منفردزاده کار منحصر به فردی را در موسیقی این فیلم و فیلم قیصر انجام داد و این موسیقی از مرز سینما گذشت و همه گیر شد. یا مثلا به تلفیق موسیقی مرتضی حنانه با برخی از اشعار شاملو توجه کنید؛ تلفیق یک موسیقی اصیل و بومی با یک تفکر مدرن. متاسفانه این تلفیق ها هیچ گاه چنان که باید و شاید معرفی و مطرح نشدند. ن
مونه ی دیگر، موسیقی “زار” بندرعباس است. من زمانی را صرف شناخت آن کردم و تا جایی در آن پیش رفتم که دیدم از موسیقی خودم کاملا منفک شده ام. آن قدر که این موسیقی وسیع و عمیق بود. فکر می کنید اگر همین موسیقی “زار” به شکل درست به جهانیان معرفـی می شد، نمی توانست جایگاهی مانند موسیقی سرخ پوستی را به دست بیاورد؟ اما واقعیت این است که پشت موسیقی سرخ پوستی، هالیوود و شرکت های جهانی هستند، اما برعکس، ما باید به این دستورالعمل ها بیاندیشیم که مثلا صدای گیتار را در کارمان کم کنیم. فلان ریتم کندتر شود، بهمان کلمه حذف شود و … بگذریم. با وجود این حرف های تلخ، من وظیفه ی خودم می دانم که راهی پیدا کنم که موسیقی خودم و کشورم را به عنوان یک موسیقی معتبر جهانی مطرح کنم.
این تلخ اندیشی ریشه در واقعیت های موجود در جامعه ی ما دارد. در سال های اخیر، ما با مرگ پی درپی هنرمندان روبرو بوده ایم. این رویدادی طبیعی نیست. نمونه ی مشابه آن را می توان در آلمان شرقی دید که در سال های پیش از پیوستن به آلمان غربی، آمار مرگ و خودکشی هنرمندان بسیار بالا بود و این مرگ ها نه بر اثر یک برنامه ریزی سازماندهی شده، بلکه در اثر شرایط سخت سیاسی اجتماعی روی می داد. شاید ریشه ی چنین رویدادهایی در حساسیت هنرمندان باشد.
هنرمند واقعی، شعور عاطفی بالایی دارد. چنین آدمی نمی تواند پرخاش را بپذیرد. نمی تواند زور را بپذیرد. نمی تواند دروغ را بپذیرد. نمی تواند ناهنجاری اخلاقی را بپذیرد و رنج می برد. این رنجی است که او را در خواب و بیداری رها نمی کند. مگر انسان چقدر می تواند طاقت بیاورد. هنرمند از نظر تفکر هنری و اجتماعی هم دچار رنج است و از سوی دیگر، مردم هم از او انتظار دارند که کاری انجام دهد، اما دست هنرمند بسته است. چون دست او بسته است به خودخوری می پردازد تا سرانجام به مرگ برسد. خیلی از هنرمندان عزیز کشورمان را می شناسم که مرگ آن ها را می بینم و حس می کنم. هنرمند حامی و آرزومند دنیای بهتر است؛ دنیای فارغ از جنگ و ستیز و دروغ و پرخاش و تیر و گلوله. وقتی این ها تحقق نمی یابد، هنرمند مثل مرغ عشقی می شود که کسی بالای قفس اش ایستاده باشد و دائما فریاد بزند. به سه روز نمی رسد که می میرد. هنرمند روحی آسمانی دارد، خاک زمین خرابش می کند.
در جایی گفته بودید که در کودکی با موسیقی کلاسیک آشنا شدید و به آن علاقه داشتید. امروز چه ارتباطی میان آن موسیقی، شما و کارهای امروزتان وجود دارد؟
افزایش سمپل ها و پلاگین هایی که این روزها در ارکستراسیون موسیقی پاپ به کار می روند، نگران کننده است. من دوست ندارم که سازها به فراموشی سپرده شوند و از همین رو بود که به علایقم در فضای موسیقی کلاسیک رجوع کردم. نتیجه اش در آلبوم “یکی بود، یکی نبود” مشهود است که ۸۰ درصد موسیقی کار ارکستراسیون با سازهای واقعی است. در آلبوم بعدی ام هم همین روند را ادامه داده ام و بعضی جاها را کاملا طبق اصول موسیقی کلاسیک اجرا کرده ام. اما امیدوارم در آینده بتوانم بیشتر به فضای موسیقی کلاسیک بپردازم. همچنین دوست دارم این باور را از ذهن مردم دور کنم که موسیقی آرام و کلایم، موسیقی چک های برگشتی است.
قبول دارم که جوان ما به موسیقی پرشور و اکتیو نیاز دارد، اما در عین حال، در خلوت تنهایی خود به یک موسیقی خوب و آرام نیاز دارد تا لحظه ای احساس آرامش کند. چنیـن فضایی با موسیقی شاد و ریتم های تنــــد هم خوانی ندارد. من شاید بیش از ۱۸ سال از عمرم را در خلوت خودم با تـرانه ی “سوغاتی” خانم هایــده زندگی کرده ام؛ “وقتی می آی، صدای پات از همه جاده ها می آد …” این ترانه، نمونه ی خوبی از موسیقی آرامی است که آرامش می بخشد.
پس در کارهای آینده تان موسیقی کلاسیک و آواهای موسیقی محلی ایران حضور بیشتری خواهند داشت؟
بی تردید. در همین آلبوم جدیدم، یک کار جنوبی دارم که تلفیقی با موسیقی الکترونیک است، البته نه الکترونیک صرف، بلکه بیشتر همراهی کننده ی ریتم است. نه چیز بی ربطی مثل به کارگیری تار در راک که من آن را نمی فهمم. در ابتدای این ترانه، من از موسیقی آوایی لنج ماهیگیران جنوب استفاده کرده ام که خودم هم آن را خوانده ام. هرچه دنبال کسانی که این آواها را می خواندند رفتم، دیدم یا مرده اند و یا آنقدر سالخورده اند که وقتی اسم استــودیو را می شنیدند، می خواستند توی گوش آدم بزنند. به هرحال، من سعی می کنم موسیقی ام را غنی تر کنم، چون دوست دارم چیـزی که برای نسل بعدی می ماند، ارزشمند باشد.
البته این نظر شخصی من است، اما در بعضی از کارهای شما درست در زمانی که ترانه دارد به اوج می رسد وگاه از مرزهای پاپ فراتر می رود، ناگهان با چرخشی عجیب به سطح موسیقی مردم پسند بازمی گردد. چرا چنین نوساناتی در کارهای شما وجود دارد؟
ممنونم از این که به این جزئیات توجه داشته اید، چون من تعمدی در این کار دارم. در دورانی که شعار غالب موسیقی پاپ این است که باید براساس سلیقه پیش برویم، گاهی در کارهایم به آنچه ایده آل من است می پردازم و سپس به سلیقه ی مخاطبانـم بازمی گردم. اگر این گریزها و بازگشت ها نباشد، بسیاری موسیقی مرا رها خواهند کرد. در واقع، من به مخاطبم می گویم در کنار آنچه دوست داری از من بشنوی، این را هم که من دوست دارم بشنو. شاید طی ۱۰ سال، فقط ۱۰ ترانه حاوی این اوج و فرودها باشد، اما من به آینده نگاه می کنم و امیدوارم که بعدها پذیرفته شود. همانطور که کاری را که آقای واروژان ۳۰ سال پیش ساخته، امروز نزدیکی به آن ما را به شوق می آورد و می گوییم این کار واروژانی شده. من می خواهم مخاطبم را آرام آرام با خودم به عرصه های دیگر بکشانم.
فضای کنسرت های موسیقی را چگونه ازریابی می کنید؟
در کنسـرت های خارج از ایران متاسفانه جـوسازی بدی نسبـت به هنرمنــدان داخل کشور به چشـم می خورد. هنرمند همیشه با مردم همراه است. با مردم است نه بر مردم. معلوم نیست چرا وقتی هنرمند از کشور خود خارج می شود، به جای آن که مورد حمایت قرار گیرد، با هجوم شایعات و اتهامات روبرو می شود. در مورد کنسرت مالزی، من از مردم واقعا سپاسگزارم. بیش از آنچه انتظار برگزارکنندگان بود، آمدند. البته من توقع بیشتری داشتم، اما باز هم آن را کنسرت موفقی می دانم. زیرا همه کسانی که آمده بودند، انرژی مثبت داشتند و فارغ از زنده باد و مرده باد، برای موسیقی آمده بودند. فقط دوست دارم این نکته را به همه ی هم میهنانم بگویم. موسیقی در مملکت ما به اندازه ی کافی غریب است. موسیقی دان به قدر کافی گوشه نشین است. خواننده به قدر کافی مورد هجمه و حمله قرار می گیرد. شمـا که در ایـن ور دنیـا هستید و دستکــم آزادترید، چـــرا؟ نمی دانم چرا بعضی وقتها، مردم بر خواننده می شوند، نه با خواننده. به هرحال این کار قشنگی نیست. چرا ما باید از هنرمندان خارجی حمایت کنیم، اما در برابر یک هنرمند ایرانی موضع گیری کنیم؟ البته من از جوانان اینجا، به خصوص از دانشجویانی که ۴ سال پیش آنها را در دانشگاه ام ام یو دیده بودم، جز لبخند و مهربانی چیزی ندیدم.
مشکل ما با معدود افرادی است که شاید در اثر ناآگاهی به تخریب هنرمندان هم وطن خـود می پردازند. من امیدوارم دستکم برای دیگر هنرمندانی که به مالزی می آیند، چنین جوی ایجاد نشود. به این نکته هم اشاره کنم که کنسرت های خارج از کشور به هیچ وجه، توجیه مالی ندارد و هنرمندان فقط به خاطر هـم زبانان خود که دور از وطــن اند، این کنسرت ها را برگــزار می کنند. درست است که بلیت فروختــه می شود ولی فقط در حد تامین هزینه هاست. در خوش بینانه ترین شکل، ۸۰ درصد انگیزه ی احساسی است که هنرمندان به کنسرت های خارج از کشور ترغیب می کند. امیـدوارم پاسخی که این هنرمنــدان از هم وطنان خود می گیرند، دل نشین باشد.

