توریست مالزی / فردین محمد تبار
۲۵ دی ۱۳۹۴
… هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم ، خیلی تلاش کردم ، هر چی تو چنته داشتم بکار گرفتم ، ولی تا حالا هیچی به هیچی ،،، نشد که نشد . واقعاً دیگه نمی دونم چی باید بگم …
اینا رو آقا بهروز تو مسیر رفتن به خونه ، با موبایلش به اونطرف خط میگفت . صحبتش که تموم شد ، با کنجکاوی پرسیدم کی بود ؟ موضوع چیه ؟
سری بعلامت تاسف تکون داد و گفت ، هیچی بابا ، موضوع ناموسی ، مرامی ، خانوادگی ، لوتی و نالوتیگریه …
کنجکاوتر شدم و با ولع پرسیدم ، یا صور اسرافیل ؟! بگو ببینم جریان چیه !!!
بهروز که پشت فرمون ماشینش در حال رانندگی بود و بارون هم بشدّت می بارید ، سرش را خاراند و گفت ؛ بی خیال داش فری ، حوصله تعریف کردن ندارم ، فقط اینکه ، از کار بعضی آدما ، آدم شاخ در می آره .
بخاطر شناختی که از بهروز داشتم ، کنجکاویم صد برابر شد . اصرار زیادی کردم تا سر در بیارم قضیه از چه قراره … بالاخره هم بهروز کلافه شد و اینجوری شروع کرد .
… هیچی بابا ، چند وقته پیش ، یکی از دوستام ، به من زنگ زد و گفت ، فلانی می آی با هم بریم یه جایی ؟ گفتم ، کجا ؟ گفت تو فقط بیا ، من که جای بد نمی برمت … از اون اصرار و از ما طفره ، تا اینکه زورش چربید و خام زبون لامصبش شدیم و باهاش رفتیم …
توی خیابون یاپ کونگ سینگ ، همون خیابونی که ایران ایر و ماهان توش هست قرار گذاشتیم ، اومدم سر خیابون منتظر این دوستمون شدم تا بیاد و ببینم کجا قراره که بریم . قرارمون ساعت ۶ عصر بود ، ساعت شیش و نیم شد ، نیومد ، ۷ شد نیومد ، هرچی هم زنگ زدم به موبایلش برنداشت . دلم به هزار راه رفت ، اعصاب معصابمون ریخت تو قوطی . بالاخره هم حدودای ساعت ۷ و نیم بود که بی خیال شدم و رفتم پی کارم . امّا فکرم بد جوری مشغول شد . از یه طرف دلواپسش بودم که نکنه بلا ملایی سرش اومده باشه ، از طرف دیگه از دستش عصبانی بودم که منو کاشته بود … به خونه که رسیدم حدودای ساعت یک ربع به ۹ شب بود . تازه دست و رومو شستم و نشستم که گوشیم زنگ خورد ، برداشتم دیدم خود ناکسشه … قبل از اینکه حرفی بزنه ، بستمش به فحش . حسابی لیچار بارش کردم ، از بالا تا پایینش رو آفتابه گرفتم ، حسابی که دلم خنک شد ، گفتم بنال که خیلی از دستت عصبانی ام . یهو دیدم یه خانمی اونور خط گفت ، آقا بهروز !!! خشکم زد ، اینجام چسبید به اینجام … (داش بهروز موقع حرف زدن از سر و دست و پا و بالا و پائینش خیلی کمک میگیره ، این عادتشه ، کاریش نمی شه کرد ) …
گفتم ، خوب بعدش ؟! خانمه کی بود ؟!
همینطور که فحش نثار راننده جلوئی میکرد ، یه نگاه معنا دار، بهمراه یه لیچار بارم کرد ، که مفهومش این بود ، دندون رو جیگر بذار ، چفت پا نیا تو حرفام تا واست بگم … منم کلاً گرفتم و گفتم ، ببخشید ، دیگه نمی پرم وسط حرفت . خب بعدش ؟!
با عصبانیت در حالی که نگاهش به ماشین جلویی بود گفت ؛ ببین چه جوری فرمونو گرفته ، انگار اونجای …
پریدم وسط حرفشو گفتم ، بی خیال بابا ، خودتو کنترل کن ، داریم می ریم دیگه … ببخشید بازم پریدم …
یه نگاه چپ چپی به من کرد و بی خیال فحش و بد و بیراه شد و گفت ؛ هیچی دیگه ، آقا گوشی شو تو خونه جا گذاشته بود ، خانمش هم وقتی اومد خونه و دید من زرت و زرت به این گوشی زنگ زدم ، به من زنگ زد تا هم بگه مسعود ، ( اسمش مسعوده این رفیقمون ) ، گوشیشو تو خونه جا گذاشته ، هم سراغ شوهره رو از من بگیره که کجاست و چرا نرفته خونه …
… کنجکاویم سیری ناپذیر شد ، با اینکه قول داده بودم تو حرفش نپرم طاقت نیاوردم و گفتم ، داره جالب میشه ، خب بعدش ؟! بعدش چی شد ؟!
بهروز ، دل و دماغ حرف زدن نداشت ، ولی وقتی اشتیاق منو دید ، به مسخره گفت ؛ آره ، داره جالب میشه ،،،
یهوئی جدّی شد و گفت ؛ مرد حسابی دهنم آسفالت شد تو این سه چهار ماهی ،،، از بیمارستان گرفته تا زندان ، از قبرستون گرفته تا تیمارستان رو گشتیم ، پیداش نکردیم که نکردیم ، نیست که نیست ، انگار آب شده رفته تو زمین . زنش هم مثل ابر بهار گریه میکنه و جیگر لامصب ما هم هزارتا جر خورده … تازه دوساله که عروسی کردن و با پول جهیزه و کمک اینو اون ، اومدن مالزی … قصد شون این بود که برن دانشگاه و درس بخونن ، ولی با بالا و پایین رفتن دلار و گرون شدن رینگیت ، فعلا رو هوان … دیگه واقعاً نمی دونم چیکار باید بکنم . این عقل سنکش ما هم دیگه بجایی قد نمیده …
از حال و روز بهروز و فهمیدن این قضیه حالم گرفته شد ، بدجوری رفتم تو لک … هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بگم . یعنی فضا طوری شده بود که هر حرفی میزدم ، بهروز دهنمو جر میداد … هر دو سکوت کردیم و هی پشت هم ، اون گفت ، پف ، من گفتم عجب !!! … من گفتم پف ، اون گفت هی هی هی … یه زمان طولانی گذشت ، تا اینکه داشتیم به خونه نزدیک میشدیم ، حدود ۴ سالی هست که با داش بهروز تو یه کاندو میشینیم … اون طبقه ، ۱۲ هست و من طبقه هفتم … یهویی بی خود و بی جهت گفتم ، من میدونم چه جوری میشه پیداش کرد …
بهروز مثل عقاب سرش رو بطرف من چرخوند و گفت ، جان من ؟! چه جوری ؟! بگو ببینم چه جوری ؟!
یه خورده حرفامو مزه مزه کردمو گفتم ، عصبانی نشیا … هر فحشی هم که میخوای بدی بذار واسه بعد … ببینم ، گفتی سه چهار ماه از این قضیه میگذره ، درسته ؟!
سرش رو بعلامت تایید تکون داد و گفت ؛ آره ، دقیقا چهار ماه و ۳ روز … چرا میگم سه روز ، واسه اینکه همین یکشنبه بود که اجاره خونه اش رو دادم و خرت و پرت خونه اش رو خریدم … حالا که چی ؟! چی میخوای بگی ؟!
یه سکوت طولانی کردمو گفتم ؛ حتماً هم وقتی به زنش میگی برگرد ایران ؛ میگه چه جوری برگردم و به خانواده اش چی بگمو ، از همه مهمتر ؛ مخالفت خانواده ها با ازداواج ما و الان هم تردمون کردن و از این حرفا دیگه ؟!!!
… شاخها رو ، روی سر بهروز دیدم ، چشاش گرد گرد شده بود ، با تعجب گفت ؛ تو ، تو اینا رو از کجا میدونی ؟ میشناسیشون ؟! حرف بزن ببینم جریان چیه ؟!
همراه با جمله جریان چیه بهروز ، جر خوردن صدای ترمز دستی ماشین هم شنیده شد . نزدیکای خونه وایستاد و ذول زد به چشام تا سر دربیاره منظورم چیه … یه لحظه مکث میکردم بد میدیدم … بلند و بدون حاشیه گفتم ؛ نه نه ، نمیشناسموشن ، ولی این داستان برام آشناست ، چون یکی دونفر از دوستای دیگه هم ، عین همین ماجرا رو داشتن … موضوع اینه که ، بعضیها ، زیر بار خرج و مخارج زندگی در اینجا زاییدن … نه اینکه خودشون بخوانا ، ولی مجبور شدن یه جورایی دوستای دیگه شونو بتیغن تا بتونن یه چند صباحی بیشتر اینجا بمونن و ببینن تکلیفشون چی میشه …
بهروز یه نه کشداری گفت و مکث طولانی کرد و یهویی گاز ماشین رو گرفت و دور زد . گفتم ، یا جرجیس پیغمبر ، چی شد ؟ کجا میری لامصب ، یواشتر ، به کشتنمون میدی ، کجا داری میری ؟؟!!
امّا لام تا کام چیزی نگفت. دقیقاً چهل ، یا چهل و پنج دقیقه بعدش ، درست جلوی ساوت سیتی در منطقه سردانگ بودیم … ساعت دقیقاً هشت و ۱۰ دقیقه شب بود . ماشینش رو پارک کرد و پیاده شدیم و راه طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم اسکای ویلا … گفتم ، داش بهروز ، میخوای چیکار کنی ؟ بنده خدا یه زن تنهاست ، میترسه ، داد و هوار میکنه گرفتار میشیما …
امّا بهروز اصلا و انگار نمیشنید … داد زدم ، بابا زن و بچه ام خونه منتظرن ، شر درست نکن جان ناموست …
یه خورده از حالتش در اومد و گفت ، کی با زنش کار داره مرد حسابی ؟! کی میخواد بره دم در خونه اش ؟! … به خانمت بگو امشبو با همیم ، اونقدر صبر میکنم تا بالاخره بیاد و از این سوراخی بره تو …
منظورش از این سوراخی ، ورودی اصلی آپارتمانها بود ، که تنها راه ورود هم بود …
.. ای ناکس ، پس شبا می اومد خونه … من از زنش تعجب میکنم ، آخه مگه میشه … ؟! یه کاری باهاشون بکنم که مرغای آسمون بحالشون گریه کنن …
اینا حرفایی بود که بهروز تا ساعت ۱۱ و چهل و پنج دقیقه شب ، تو کافی شاپ روبروی شهرک ، هی قرقره میکرد … یهوئی دیدم مثل ببر مازندران از جا پرید و جهید . تو یه چشم بهم زدن رسید به یک جوانی که داشت از زیر گیت وارد آپارتمانها میشد ، از پشت خفتش کرد و نعره ای زد که یارو احتمالاً شاشید … امّا اشتباه گرفته بود … خدا رو شکر یارو ایرانی بود ، شانس آوردیم که هندی و پاکستانی یا چینی و مالائی نبود ، اگه بود ، خدا میدونه که الان کدوم گوش ما ، از خدمت کردن به این عقل ناقص ما معاف و بریده شده بود و خوراک سگ و گربه ها شده بود … با هزار دردسر و خواهش و تمنا و التماس و جر خوردن ، بالاخره این مسئله تموم شد و یارو هم رضایت داد که بی خیال شه . نزدیک بود بره با دوستاش برگرده و دهن مهن ما رو سرویس کنن …
هم من ، هم بهروز خسته و درب و داغون بودیم ، گفتم بهروز جان ؛ بیا برگردیم . دیگه فایده ای نداره ، داشت راضی میشد که برگردیم دیدم دوباره چهره اش مثل پلنگ مازندران در هم کشیده شد . هول شدم و گفتم ، بشین ، بشین خوب نگاش کن تا دوباره اشتباه نگیری ،،، بهروز با دو تا چشماش ذول زد به یارو و گفت ؛ خود نامردشه . بعدش جستی زد که عمراً پلنگ مازندران چنین جستی زده باشه . مسعوده رو گرفت … اونم چه گرفتنی …
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که با وساطت منو ، عجز و ناله مسعود و زنش و ، قول برگردوندن پول بهروز ، راهی شدیم که برگردیم خونه … توی راه هم من هم بهروز هی بهم میگفتیم ، آخه مگه میشه !!! وسط های اتوبان بودیم که یهوئی بهروز گفت ، داش فری ، تو چه جوری این مسئله به ذهنت رسید ؟! گفتم ؛ واقعاً نمی دونم .
یه مکث طولانی کرد و گفت ، حالا خودمونیم ، … گفت حالا خودمونیم …
… تا اینجای داستان رو نوشتم ، قراره بعد از پایان ، یک فیلمنامه ازش دربیاد ، تقریباً اسکلت کار در اومد . ولی لامصب از دیالوگ بهروز که میگه ، حالا خودمونیم ، دیگه ذهنم جواب کرد . خیلی تلاش کردم که ادامه بدم ، نشد که نشد . باید بذارم سر و کله ام یه هوایی بخوره ، یه خورده از متن دور باشم ، تا دوباره بتونم بنویسم … این فیلمنامه اسمش هست ” از خانه تا ماینز ” … مدیونید اگه فکر کنید اسمشو از جایی کپی کرده باشم .
شما چیزی گفتید ؟!
” پایان “
اینا رو آقا بهروز تو مسیر رفتن به خونه ، با موبایلش به اونطرف خط میگفت . صحبتش که تموم شد ، با کنجکاوی پرسیدم کی بود ؟ موضوع چیه ؟
سری بعلامت تاسف تکون داد و گفت ، هیچی بابا ، موضوع ناموسی ، مرامی ، خانوادگی ، لوتی و نالوتیگریه …
کنجکاوتر شدم و با ولع پرسیدم ، یا صور اسرافیل ؟! بگو ببینم جریان چیه !!!
بهروز که پشت فرمون ماشینش در حال رانندگی بود و بارون هم بشدّت می بارید ، سرش را خاراند و گفت ؛ بی خیال داش فری ، حوصله تعریف کردن ندارم ، فقط اینکه ، از کار بعضی آدما ، آدم شاخ در می آره .
بخاطر شناختی که از بهروز داشتم ، کنجکاویم صد برابر شد . اصرار زیادی کردم تا سر در بیارم قضیه از چه قراره … بالاخره هم بهروز کلافه شد و اینجوری شروع کرد .
… هیچی بابا ، چند وقته پیش ، یکی از دوستام ، به من زنگ زد و گفت ، فلانی می آی با هم بریم یه جایی ؟ گفتم ، کجا ؟ گفت تو فقط بیا ، من که جای بد نمی برمت … از اون اصرار و از ما طفره ، تا اینکه زورش چربید و خام زبون لامصبش شدیم و باهاش رفتیم …
توی خیابون یاپ کونگ سینگ ، همون خیابونی که ایران ایر و ماهان توش هست قرار گذاشتیم ، اومدم سر خیابون منتظر این دوستمون شدم تا بیاد و ببینم کجا قراره که بریم . قرارمون ساعت ۶ عصر بود ، ساعت شیش و نیم شد ، نیومد ، ۷ شد نیومد ، هرچی هم زنگ زدم به موبایلش برنداشت . دلم به هزار راه رفت ، اعصاب معصابمون ریخت تو قوطی . بالاخره هم حدودای ساعت ۷ و نیم بود که بی خیال شدم و رفتم پی کارم . امّا فکرم بد جوری مشغول شد . از یه طرف دلواپسش بودم که نکنه بلا ملایی سرش اومده باشه ، از طرف دیگه از دستش عصبانی بودم که منو کاشته بود … به خونه که رسیدم حدودای ساعت یک ربع به ۹ شب بود . تازه دست و رومو شستم و نشستم که گوشیم زنگ خورد ، برداشتم دیدم خود ناکسشه … قبل از اینکه حرفی بزنه ، بستمش به فحش . حسابی لیچار بارش کردم ، از بالا تا پایینش رو آفتابه گرفتم ، حسابی که دلم خنک شد ، گفتم بنال که خیلی از دستت عصبانی ام . یهو دیدم یه خانمی اونور خط گفت ، آقا بهروز !!! خشکم زد ، اینجام چسبید به اینجام … (داش بهروز موقع حرف زدن از سر و دست و پا و بالا و پائینش خیلی کمک میگیره ، این عادتشه ، کاریش نمی شه کرد ) …
گفتم ، خوب بعدش ؟! خانمه کی بود ؟!
همینطور که فحش نثار راننده جلوئی میکرد ، یه نگاه معنا دار، بهمراه یه لیچار بارم کرد ، که مفهومش این بود ، دندون رو جیگر بذار ، چفت پا نیا تو حرفام تا واست بگم … منم کلاً گرفتم و گفتم ، ببخشید ، دیگه نمی پرم وسط حرفت . خب بعدش ؟!
با عصبانیت در حالی که نگاهش به ماشین جلویی بود گفت ؛ ببین چه جوری فرمونو گرفته ، انگار اونجای …
پریدم وسط حرفشو گفتم ، بی خیال بابا ، خودتو کنترل کن ، داریم می ریم دیگه … ببخشید بازم پریدم …
یه نگاه چپ چپی به من کرد و بی خیال فحش و بد و بیراه شد و گفت ؛ هیچی دیگه ، آقا گوشی شو تو خونه جا گذاشته بود ، خانمش هم وقتی اومد خونه و دید من زرت و زرت به این گوشی زنگ زدم ، به من زنگ زد تا هم بگه مسعود ، ( اسمش مسعوده این رفیقمون ) ، گوشیشو تو خونه جا گذاشته ، هم سراغ شوهره رو از من بگیره که کجاست و چرا نرفته خونه …
… کنجکاویم سیری ناپذیر شد ، با اینکه قول داده بودم تو حرفش نپرم طاقت نیاوردم و گفتم ، داره جالب میشه ، خب بعدش ؟! بعدش چی شد ؟!
بهروز ، دل و دماغ حرف زدن نداشت ، ولی وقتی اشتیاق منو دید ، به مسخره گفت ؛ آره ، داره جالب میشه ،،،
یهوئی جدّی شد و گفت ؛ مرد حسابی دهنم آسفالت شد تو این سه چهار ماهی ،،، از بیمارستان گرفته تا زندان ، از قبرستون گرفته تا تیمارستان رو گشتیم ، پیداش نکردیم که نکردیم ، نیست که نیست ، انگار آب شده رفته تو زمین . زنش هم مثل ابر بهار گریه میکنه و جیگر لامصب ما هم هزارتا جر خورده … تازه دوساله که عروسی کردن و با پول جهیزه و کمک اینو اون ، اومدن مالزی … قصد شون این بود که برن دانشگاه و درس بخونن ، ولی با بالا و پایین رفتن دلار و گرون شدن رینگیت ، فعلا رو هوان … دیگه واقعاً نمی دونم چیکار باید بکنم . این عقل سنکش ما هم دیگه بجایی قد نمیده …
از حال و روز بهروز و فهمیدن این قضیه حالم گرفته شد ، بدجوری رفتم تو لک … هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بگم . یعنی فضا طوری شده بود که هر حرفی میزدم ، بهروز دهنمو جر میداد … هر دو سکوت کردیم و هی پشت هم ، اون گفت ، پف ، من گفتم عجب !!! … من گفتم پف ، اون گفت هی هی هی … یه زمان طولانی گذشت ، تا اینکه داشتیم به خونه نزدیک میشدیم ، حدود ۴ سالی هست که با داش بهروز تو یه کاندو میشینیم … اون طبقه ، ۱۲ هست و من طبقه هفتم … یهویی بی خود و بی جهت گفتم ، من میدونم چه جوری میشه پیداش کرد …
بهروز مثل عقاب سرش رو بطرف من چرخوند و گفت ، جان من ؟! چه جوری ؟! بگو ببینم چه جوری ؟!
یه خورده حرفامو مزه مزه کردمو گفتم ، عصبانی نشیا … هر فحشی هم که میخوای بدی بذار واسه بعد … ببینم ، گفتی سه چهار ماه از این قضیه میگذره ، درسته ؟!
سرش رو بعلامت تایید تکون داد و گفت ؛ آره ، دقیقا چهار ماه و ۳ روز … چرا میگم سه روز ، واسه اینکه همین یکشنبه بود که اجاره خونه اش رو دادم و خرت و پرت خونه اش رو خریدم … حالا که چی ؟! چی میخوای بگی ؟!
یه سکوت طولانی کردمو گفتم ؛ حتماً هم وقتی به زنش میگی برگرد ایران ؛ میگه چه جوری برگردم و به خانواده اش چی بگمو ، از همه مهمتر ؛ مخالفت خانواده ها با ازداواج ما و الان هم تردمون کردن و از این حرفا دیگه ؟!!!
… شاخها رو ، روی سر بهروز دیدم ، چشاش گرد گرد شده بود ، با تعجب گفت ؛ تو ، تو اینا رو از کجا میدونی ؟ میشناسیشون ؟! حرف بزن ببینم جریان چیه ؟!
همراه با جمله جریان چیه بهروز ، جر خوردن صدای ترمز دستی ماشین هم شنیده شد . نزدیکای خونه وایستاد و ذول زد به چشام تا سر دربیاره منظورم چیه … یه لحظه مکث میکردم بد میدیدم … بلند و بدون حاشیه گفتم ؛ نه نه ، نمیشناسموشن ، ولی این داستان برام آشناست ، چون یکی دونفر از دوستای دیگه هم ، عین همین ماجرا رو داشتن … موضوع اینه که ، بعضیها ، زیر بار خرج و مخارج زندگی در اینجا زاییدن … نه اینکه خودشون بخوانا ، ولی مجبور شدن یه جورایی دوستای دیگه شونو بتیغن تا بتونن یه چند صباحی بیشتر اینجا بمونن و ببینن تکلیفشون چی میشه …
بهروز یه نه کشداری گفت و مکث طولانی کرد و یهویی گاز ماشین رو گرفت و دور زد . گفتم ، یا جرجیس پیغمبر ، چی شد ؟ کجا میری لامصب ، یواشتر ، به کشتنمون میدی ، کجا داری میری ؟؟!!
امّا لام تا کام چیزی نگفت. دقیقاً چهل ، یا چهل و پنج دقیقه بعدش ، درست جلوی ساوت سیتی در منطقه سردانگ بودیم … ساعت دقیقاً هشت و ۱۰ دقیقه شب بود . ماشینش رو پارک کرد و پیاده شدیم و راه طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم اسکای ویلا … گفتم ، داش بهروز ، میخوای چیکار کنی ؟ بنده خدا یه زن تنهاست ، میترسه ، داد و هوار میکنه گرفتار میشیما …
امّا بهروز اصلا و انگار نمیشنید … داد زدم ، بابا زن و بچه ام خونه منتظرن ، شر درست نکن جان ناموست …
یه خورده از حالتش در اومد و گفت ، کی با زنش کار داره مرد حسابی ؟! کی میخواد بره دم در خونه اش ؟! … به خانمت بگو امشبو با همیم ، اونقدر صبر میکنم تا بالاخره بیاد و از این سوراخی بره تو …
منظورش از این سوراخی ، ورودی اصلی آپارتمانها بود ، که تنها راه ورود هم بود …
.. ای ناکس ، پس شبا می اومد خونه … من از زنش تعجب میکنم ، آخه مگه میشه … ؟! یه کاری باهاشون بکنم که مرغای آسمون بحالشون گریه کنن …
اینا حرفایی بود که بهروز تا ساعت ۱۱ و چهل و پنج دقیقه شب ، تو کافی شاپ روبروی شهرک ، هی قرقره میکرد … یهوئی دیدم مثل ببر مازندران از جا پرید و جهید . تو یه چشم بهم زدن رسید به یک جوانی که داشت از زیر گیت وارد آپارتمانها میشد ، از پشت خفتش کرد و نعره ای زد که یارو احتمالاً شاشید … امّا اشتباه گرفته بود … خدا رو شکر یارو ایرانی بود ، شانس آوردیم که هندی و پاکستانی یا چینی و مالائی نبود ، اگه بود ، خدا میدونه که الان کدوم گوش ما ، از خدمت کردن به این عقل ناقص ما معاف و بریده شده بود و خوراک سگ و گربه ها شده بود … با هزار دردسر و خواهش و تمنا و التماس و جر خوردن ، بالاخره این مسئله تموم شد و یارو هم رضایت داد که بی خیال شه . نزدیک بود بره با دوستاش برگرده و دهن مهن ما رو سرویس کنن …
هم من ، هم بهروز خسته و درب و داغون بودیم ، گفتم بهروز جان ؛ بیا برگردیم . دیگه فایده ای نداره ، داشت راضی میشد که برگردیم دیدم دوباره چهره اش مثل پلنگ مازندران در هم کشیده شد . هول شدم و گفتم ، بشین ، بشین خوب نگاش کن تا دوباره اشتباه نگیری ،،، بهروز با دو تا چشماش ذول زد به یارو و گفت ؛ خود نامردشه . بعدش جستی زد که عمراً پلنگ مازندران چنین جستی زده باشه . مسعوده رو گرفت … اونم چه گرفتنی …
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که با وساطت منو ، عجز و ناله مسعود و زنش و ، قول برگردوندن پول بهروز ، راهی شدیم که برگردیم خونه … توی راه هم من هم بهروز هی بهم میگفتیم ، آخه مگه میشه !!! وسط های اتوبان بودیم که یهوئی بهروز گفت ، داش فری ، تو چه جوری این مسئله به ذهنت رسید ؟! گفتم ؛ واقعاً نمی دونم .
یه مکث طولانی کرد و گفت ، حالا خودمونیم ، … گفت حالا خودمونیم …
… تا اینجای داستان رو نوشتم ، قراره بعد از پایان ، یک فیلمنامه ازش دربیاد ، تقریباً اسکلت کار در اومد . ولی لامصب از دیالوگ بهروز که میگه ، حالا خودمونیم ، دیگه ذهنم جواب کرد . خیلی تلاش کردم که ادامه بدم ، نشد که نشد . باید بذارم سر و کله ام یه هوایی بخوره ، یه خورده از متن دور باشم ، تا دوباره بتونم بنویسم … این فیلمنامه اسمش هست ” از خانه تا ماینز ” … مدیونید اگه فکر کنید اسمشو از جایی کپی کرده باشم .
شما چیزی گفتید ؟!
” پایان “

