قلقلک ۶

این داستان : لنگه کفش
در سالن انتظار فرودگاه KLIA منتظر رسیدن خانواده ام بودم . رو تابلو پروازها نوشته بود که هواپیما سر ساعت تعیین شده میشینه . با خیال راحت ، یه گوشه ای نشستم و به آمد و شد آدمها و اونهایی که منتظر رسیدن مسافراشون بودن ، خیره شدم … یکی قدم می زد ، یکی با بغل دستی اش مشغول صحبت بود . یکی این پا و اون پا میکرد ، یکی هی دم به دقیقه ، ساعتشو چک میکرد . راهنماهای تور هم بلند بلند حرف میزدن و میخندیدن و با تابلوئی دردست منتظر آمدن مسافراشون بودن … با خودم گفتم ، اینهمه انتظار در یک مکان واقعاً جالبه . انواع و اقسام انتظارها در یک زمان و در یک مکان دیدنیه .

آروم آروم نزدیک مرد میانسالی شدم که بسیار آرام و خونسرد گوشه ای ایستاده بود . سلام کردم و با متانت خاصی جواب سلامم را داد . گفتم ببخشید قربان ، منتظر خانواده هستید یا دوست و آشنا ؟! نگاه عمیق و پر از مهربانی به من کرد و گفت ، همه مشکلات شما ، با پاسخ من به این سوال حل خواهد شد ؟! عین ماری که با چوب تو سرش زده باشند ، گیج شده بودم .

روی ستون فقراتم یک لرزش خفیفی احساس کردم . گفتم ، ببخشید ، من قصد جسارت نداشتم ، ضمن اینکه مفهوم فرمایش شما رو هم نفهمیدم … با همون مهربونی گفت ، منتظر خانواده یا دوست بودن من ، چه فرقی برای شما میکنه ؟! اگر می خواهید یک هم صحبت برای دقایق انتظارتون پیدا کنید ، می تونید به شکل دیگه ای عمل کنید . مثلاً ، اوّل خودتون رو معرفی کنید و بعد بفرمایید که میشه چند دقیقه ای با هم ، هم صحبت بشیم یا نه … به همین سادگی … چرا همیشه سعی میکنیم با بکار بردن جملاتی ، مثل ، چه هوای خوبی یا بدی ، اهل کجا هستین ، و یا دخالت در مسائل خصوصی دیگران ، به اونها نزدیک بشیم ؟!

دیگه گیجیم تکمیل شده بود ، حسابی دست و پامو گم کرده بودم ، گفتم ، واقعاً ببخشید ، من بسیار معذرت میخوام . حق باشماست …
خواستم برم ، ولی دلم آروم و قرار نداشت ، اون هم فهمید ، با مهربانی گفت ، تا نشتن و خروج مسافران از گیت حدود ۳۰ دقیقه ای وقت هست ، مایل هستید شما رو به یک قهوه دعوت کنم .

اینقدر لفظ قلم و مودبانه دعوت کرد که تنها تونستم بگم ، بله ، بله ، حتماً … ممنونم از لطف شما …
گامهایش آرام بود ، وقتی در کافی شاپ نشستیم ، با همان وقار ، دو تا قهوه سفارش داد . موبایلش را خاموش کرد و روی میز گذاشت . بعد با صدای آرامی گفت ، بنده شاهرخی هستم . از آشنایی با شما خوشوقتم … می تونیم چند دقیقه ای فارغ از آمد و شد آدمها گپی بزنیم .

من هم خودمو معرفی کردم و گفتم ، راستش نمی دونم چی بگم ، صادقانه اش اینه که تحت تاثیر شخصیت شما قرار گرفتم . تا چند دقیقه پیش ذهنم شلوغ و پر از رفت و آمد بود ، امّا الان یک حس آرامشی دارم که کمتر تجربه اش کردم .
تبسّم بر لب جواب داد ، خوب ؟!
گفتم ، همین ، دیگه … واقعاً …

از لکنت زبانم فهمید که دیگه چیزی برای گفتن ندارم ، لبی به قهوه رساند . با دستمالی که در دست داشت ، آرام روی سیبیل های مرتب و منظمش رو پاک کرد و گفت ؛
اجازه میدید ، از شما چند تا سوال بپرسم ؟!
گفتم ، حتما ً ، چرا که نه ؟! در خدمتم .

سریعاً تاریخ تولد خودم و زن و بچه مو ، شغلمو و هزارتا چیز دیگه رو در ذهنم مرور کردم ، تا بلافاصله بعد از پرسیدنش ، جواب بدم و نشون بدم که آدم زیرک و باهوشی هستم . امّا او ، به آرامی در چهره ام خیره شد و گفت ،
اگر این پرواز ننشینه ، و همه اونایی که ما منتظرشونیم ، هرگز به مقصد شون نرسند ، شما چیکار میکنین ؟!
قلبم اومد تو دهنم ، چنان وحشت زده و گنگ و منگ شده بودم که زبانم لال شد … به زن و بچه های معصومم که تو این هواپیما بودن فکر کردم و تپش قلبم شد هزارتا در ثانیه . ناخودآگاه گفتم ، خدا نکنه ، خدا اونروز و نیاره آقا … شما با این سوالتون ، منو سکته دادین . این چه حرفیه جناب شاهرخی ؟!

همچنان تبسم بر لب ، به من نگاه میکرد . بعد آرام گفت ، بیش از ۱۳ ساله ، که تنها پسرمو ندیدم . به دلایلی از من دوری میکرد ، امّا الان خودش با همسرش و دوتا نوه هام تو این هواپیما هستن . من از اونور دنیا اومدم، اونها هم از ایران میان اینجا . امروز روز ملاقاتمونه ، بعد از ۱۳ سال …
با همون لکنت گفتم ، ۱۳ سال انتظار و این سوال ؟! ۱۳ سال انتظار و این آرامش ؟!
گفت ، من اصلاً آرام نیستم ، من در اعماق دریای وجودی خودم شناورم ، فقط دارم سعی میکنم دست و پای بیخودی نزنم . چرا که در آنصورت غرق شدنم حتمیه …

واقعاً قفل کرده بودم ، نمی دونستم چه جوری حرف بزنم یا اصلاً چی بگم . تازه حالیم شد که چرا وقتی ازش پرسیدم منتظر چه کسی هستید ، اون جوابو داد . تازه داشتم می فهمیدم باید همیشه با احتیاط لازم به آدمها نزدیک شد تا نکنه شیشه تفکر و تنهایی اونها بشکنه یا که ترک برداره … تو همین هاگیر و واگیر بودم که گفت ؛
پسرم ، ببخشید که خاطر شما را مشوش کردم ، ولی جمله ای بهت میگم که تا همیشه یادت بمونه .
سراپا گوش شدم تا ببینم چه جمله ای بر زبون میآره .
با همان متانت و وقار گفت ، اونهایی که در کنار تو هستن رو طوری دوست داشته باش و بهشون مهربانی کن ، که اگه یهویی رفتن و دیگه نبودن ، حسرت یک نگاهشون ، آتیشت نزنه …

دروغ چرا ؟ از کلامش انرژی خارج شد که سرتا پای منو سوزوند . یه رعشه عجیبی تو جانم افتاد . همینطور که نگاهم میکرد ادامه داد .
با همه مهربان باش ، بیشتر از همه با خودت . کلام آدمی انرژی زیادی داره ، پرواز میکنه ، زخمی میکنه ، مرحم میذاره ، مواظب باش از زبان و عمل ات ، بجز عشق و بجز مرحم ، چیز دیگه ظهور پیدا نکنه .
مبهوت کلامش شده بودم ، مست نگاهش شده بودم . گفتم آقا ، چرا اینا رو به من میگید ؟
لبخندی زد و گفت ، گفتنی ها را باید گفت ، وقت زیادی نداریم ، نه شما ، نه من ، و نه همه اونهایی که دور و برمونن … تا وقت هست ، دوست داشتن رو تمرین کنیم تا با مهربانی و عشق ، غزل خداحافظی رو بخونیم …

یادم هست که اجازه گرفت و به رسم ادب دست داد و خداحافظی کرد . امّا من چنان گیج و مبهوت کلامش شده بودم ، که اصلا رفتنش رو یادم نیست . فقط یادمه که وقتی از جام بلند شدم و بطرف سالن انتظار مسافران رفتم ، زن و دوتا بچه هام ، گوشه ای کز کرده بودن و از ترس به خودشون می پیچیدن . آخه ، من حدود ۲ ماه زودتر اومدم تا کارها رو راست و ریس کنم ، بعد بهشون گفتم بیان ،،، قبل از پرواز ، زنم به من گفته بود ، دیر نکیا ، اگه از پشت شیشه نبینمت ، سکته میکنما . و من با قاطعیت تمام بهش گفتم ، حتماً هستم ، نگران نباش . نترس . فقط مواظب بچه ها باش …

امّا الان بچه ها به دستای مادرشون چسبیده بودن و آدمهای رنگارنگ و نا آشنا رو با وحشت نگاه میکردن . همینطور که از پله های طبقه بالا به طرفشون که طبقه پایین بودن می رفتم ، با خودم فکر کردم ، چطور من دیشب اینقدر مطمئن بهشون گفتم ، حتماً هستم . اگه بقول جناب شاهرخی ، اتفاقی برای من میافتاد و نمی تونستم بیام فرودگاه ، اگه دیگه نمی دیدمشون ،،، وای خدای من … خدای من …
جمله وای خدای من تو ذهنم می پیچید که یهوئی پسر بزرگترم که ۷ سالش بود ، با فریاد به مامانش گفت ، مامان ، بابا ، بابا ، بابا …

زنم ، وقتی منو دید ، جستی زد و دختر کوچولو رو گذاشت زمین و به همراه پسرم ، به طرف من دوید ، من هم دستامو باز کردم تا در آغوششون بگیرم که یهو متوجه لنگه کفش زنم ، که تو هوا میچرخوند شدم . گفتم توضیح میدم ، صبر کن ، آروم باش ، مهربانی ، دوستی ، عشق ، محبت ، شاید یه لحظه دیگه همو نبینیمااااااا … سعی کردم جملات دیگه جناب شاهرخی رو هم یادم بیارم ، امّا با نزدیکتر شدن زنم ، و پرت شدن لنگه کفشش به طرف من ، از یاد آوری بقیه جملات اون مرد بزرگ گذشتمو پا به فرار گذاشتم … تمام سالن فرودگاه KLIA شده بود جیغ زنم و فرار من و ، آخر سر دخالت پلیس و مامورای فرودگاه و بگیر و ببند …
.

.. بگذریم ، واقعاً بگذریم … یه ، یساعتی واسه پلیسها توضیح میدادم که چیز مهمی نیست . این مسائل بین ما عادیه . امّا حالیشون نمیشد که نمیشد . همزمان تلاش میکردم تا زنم رو هم آروم کنم … طفلکی بدجوری ترسیده بود … با دیدن من ، همه اون اضطرابها و نگرانیها و تشویشها رو ، یکجا ریخت تو لنگه کفش … اصلاً نفهمید کجا هست و چی کار داره میکنه . ( اینو بعدها به من گفت ) … حق هم داشت . اولین بار ، تنها ، با دوتا بچه قد و نیم قد … باز خدا پدر و مادر چند تا ایرانی رو بیامرزه که با میانجیگریشون ، به پلیسها فهموندن که مسئله خانوادگیه و ترور و دزدی و کیف قاپی و هزار تا مسئله دیگه نیست ، تا اینکه بالاخره خلاص شدیم .

آقا بزرگ ؛ جناب شاهرخی عزیز ، مرد میانسالی که تو فرودگاه ، ما رو ارشاد کردید تا مهربون باشیم . حرفات خیلی قشنگ و عالی بود . امّا واقیعت ، یه چیز دیگه ایه . چیزی شبیه به یک لنگه کفش … مرد حسابی ، لااقل موقع رفتن ، یکی میزدی رو شونه مون ، ما رو از هپروت بیرون میآوردی و یک کلام میگفتی پرواز نشست ، پاشو بریم …

نوشته : فردین محمّد تبار
فوریه ۲۰۱۶
کوالالامپور – مالزی

پاسخی ارسال کنید

*

*

3 × 4 =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!