گفت و گو با اسکندر سیاح اسماعیل دلقک مالزیایی

اسکندر در سرمای زمستان سال 82 از مالزی به ایران آمد تا در بیمارستانهای سیار کویر برای بچه های زلزله زده بم "شکلک" در آورد، تا با نشاندن یک گل لبخند - حتی برای لحظه ای- موجبات تسلی خاطر آن مصیبت زده ها را فراهم کند.
اسکندرسیاح اسماعیل، یک مالزیائی است، ولی با همه مالزیائی هائی که من می شناسم متفاوت است. نمی دانم بخاطر آشنائی اش با خلق و خوی ایرانی هاست یا چیز دیگری؟ ولی نه ! چر ا که من دوستان مالزیائی دیگری هم دارم که ایران آمده اند، پس چطو ر حساب اسکندر جداست؟ شاید چون اسکندر فردی با هوش و با تحصیلات تکمیلی ا ز انگلستان است!…نه ! این که خیلی مضحک بنظر می آید. تنها خدا می داند، چقد ر فوق دکتر ا و غیره ذلک هستند که به گرد پای اسکندر هم نمی رسند. پس چرا شخصیت اسکندر در ذهن من اینچنین برجسته شده است؟ جوابش ساده تر از این حرفهاست: اسکندر یک دلقک است. اسکندر در سرمای زمستان سال ۸۲ از مالزی به ایران آمد تا در بیمارستانهای سیار کویر برای بچه های زلزله زده بم “شکلک” در آورد، تا با نشاندن یک گل لبخند – حتی برای لحظه ای- موجبات تسلی خاطر آن مصیبت زده ها را فراهم کند. بله! دقیقا همان مواقعی که من و شما از پای تلویزیون منزلمان با نوشیدن چای داغ، به یاد بم دلسوزی می کردیم.

امروز هائیتی هم به بلای بم مبتلا شده است و اسکندر کماکان در عمل، “ثابت کرده است ” که مسلمانی است که برای رضای خداوند تلاش می کند. چرا که امدادرسانی برای او نه رنگ پوست می شناسد، نه کیش و مذهب. او نیتش رضای خداوند است و این مصاحبه ای است با او:

بیست و سوم دسامبر ۲۰۰۳ روز غم انگیز فاجعه زلزله بم بود. برادر اسکندر، شما در آن زمان کجا بودید و چطور شد که به بم رفتید؟

من در آن زمان در مالزی بودم. یادم می یاد که وقتی بم زلزله شد، تازه ا ز ماموریت داوطلبانۀ امداد از کشو ر لائوس برگشته بودم. بعد از شنیدن خبر زلزله به مدیر یکی از سازمان های غیردولتی مالزیائی که در زمینه امدادرسانی فعالیت می کردند مراجعه کردم و طرحی را مطرح کردم تا در قالب یک تیم احیا کننده برای کمک به مصدومان و همچنین احیای روحی و روانی بازماندگان زلزلۀ بم اعزام شویم. ایشان هم بلافاصله مکاتبات را با مقامات ایرانی آغاز نمودند و پس از اخذ پذیرش در قالب یک تیم که اگر اشتباه نکنم دوازده نفره و شامل متخصص ارتوپد، روانشناسان و مددکاران اجتماعی بود، به بم اعزام شدیم. من بعنوان مددکار اجتماعی و همچنین در قالب دلقک بیمارستان برای احیاء روحی کودکان به بیمارستانهای بم اعزام شدم. تقریبا سه هفته پس از زلزله ما وارد بم شدیم.

لطفا بفرمائید که در حال حاضر در کجا مشغول به فعالیت هستید؟

در مرکز امداد و کمک رسانی اسلامی در مالزی مشغول به کار هستم که یک ارگان بین المللی و غیر دولتی در مالزی است و خدمات مددکاری برای گروههای آسیب دیده و مستمندان در مالزی و درسطح بین المللی ارائه می دهد. بیست و پنج سال از تاسیس این ارگان بین المللی می گذرد و الحمدلله کارنامه قابل قبولی ا ز خود ارائه نموده است. مددکاران این ارگان نه تنها در مالزی بلکه در اکثر کشورهای اسلامی و آمریکا و اروپا هم فعالیت می کنند. من در دوران دانشجوئی با این ارگان آشنا شدم. در آن زمان ما جشنواره Islamic Relief Malaysia را در کشور انگلستان و در شهر ردفورد آغاز کردیم که پول فروش لباسهای زمستانی را برای آسیب دیدگان و پناه جویان جنگ کوزوو توسط همین ارگان ارسال کردیم. در آن زمان از اعماق قلبم آرزو می کردم که بتوانم به این دوستان در ماموریت هایشان ملحق شوم. الحمدلله پس از ده سال این رویای من به واقعیت تبدیل شد و جزو اعضای رسمی این ارگان شدم.

چه کمکی از دست جامعه ایرانیان مقیم در مالزی برای ارگان شما بر می آید؟

ما برادران ایرانی مان را تشویق می کنیم که در جهت اعتلای فرهنگ مدد کاری اسلامی فعالیت کنند. دوستانشان را ترغیب کنند، راههای زیادی وجود دارد، می توانند عضو گروه داوطلبان ما بعنوان داوطلب ثبت نام کنند، و ازطریق وب سایت خلاقیت هایشان را برای جمع آوری کمک های مالی بکار ببرند. مثلا ممکن است جشنواره غذاهای ایرانی در مالزی به پا کنند یا جشنواره موسیقی برگزار کنند و به این ترتیب از نظر مالی برای آسیب دیدگان و مستمندان چه در مالزی و چه درکشورهای دیگر کمک های مالی فراهم کنند. ما برای انتقال چنین کمک هائی مجراهای بین المللی در اختیار داریم.

اگر مطلب دیگری از تجربه حضورتان در ایران هست که دوست دارید مطرح کنید، بفرمائید.

یک چیزی که در ایران بسیار توجه مرا جلب کرده بود، صمیمیت ایرانی ها بود. البته باید بگویم که وقتی با ایرانی ها مواجه می شدیم ممکن بود که در اول آنچنان صمیمیتی بوجود نیاید، اما پس از مدتی که از آشنائی مان می گذشت، واقعا آنها را دوستان صمیمی می یافتم.

…و اسکندر شروع به نشان دادن عکسهایش از تهران، از امدادرسانیهایشان در بم، از دلقک شدن هایش برای خنداندن بچه های مصیبت زده بم، از اوضاع نابسامان و سرمای زمستانی که در آن یک ماه و نیم بدون هیچ چشم داشتی برای ایرانیان زحمت کشیده بودند کرد و من به حال او غبطه می خوردم و از طرف خودم احساس شرم! که بعنوان یک ایرانی چطور می توانم از بخشی از این همه زحمات او و دوستانش قدردانی کنم.

پاسخی ارسال کنید

*

*

4 × چهار =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!