قلقلک ۳

آخرین شب شمردن جوجه ها ...
در خط استوا ، شمردن جوجه ها ، اونم درست آخرین شب پاییز ، حالی داره که نگو … بجای سرما و قندیل ، گرما داریمو و کولر و پنکه . بجای انار سرخ و پرتغالهای شیرین و آبدار ، منگوستین داریمو و پاپایا و انبه … امّا هیچکدوم از اینها باعث نمیشه که شب یلدا رو از یاد ببریم و بی خیالش بشیم … هر طوری هست ، هر جوری که هست باید هفت هشت دهتا عکس سلفی بگیریمو و فیس بوک بی نوا رو به نوایی برسونیم که ، بعله ، ما هم شب یلدایی داشتیم …

درست شب یلدای پارسال بود که یه اتفاق عجیب و غریبی واسمون افتاد .

… غروب بود و بارون شدیدی می بارید . برف پاکن ( اینجا برفش کجا بود ؟! منظورم همون بارون پاک کنه ) ماشینم با آخرین سرعت ممکن کار میکرد ولی حتی ۲ متریمو نمی دیدم . گوشی موبایلم پشت سر هم زنگ میخورد که ای بابا کجایی شب یلدامونو کفت کردی … ؟! دقیقاً سر چهاراه منتهی به خونه بودم که یهویی از بغل ماشینم یه چیزی گفت گروووووم … نگاه کردم دیدم یه ماشین کانبرا با دو جفت چشم چینی از سمت چپ ماشینم ، نزول اجلال فرمودند .

بارون رو بی خیال شدیم و اومدیم پایین ، اون با زبان میخی چینی فحش می داد و ما هم به زبان سلیس و شیرین فارسی . فکر کنم وسعت فحشهای من بیشتر بود چون چینیه خیلی زود همه فحشهاش تموم شد .
ایستادن بی فایده بود ، عکس از صحنه تصادف گرفتیمو و گواهینامه و شماره تماسها و ،،، شما رو به خیر و ما رو به سلامت .

من حرکت کردم و کانبرا هم حرکت کرد . من پیچیدم و اونم پیچید . من وارد کاندو خودمون شدم ، اونم وارد کاندوی ما شد ، من وارد پارکینگ شدم ، اونم وارد پارکینگ شد ، من ماشینمو پارک کردم ، اونم یه خورده اونورتر پارک کرد . تازه دوزاریم افتاد که ، بعله ، همسایه ام هستیم .

… از ماشین که پیاده شدیم ، دستام پر از میوه و شیرینی و یه هندونه گنده بود . دیگه فحش ندادیم ، من بهش گفتم فردا می رم ریپورت پلیس میدم و ایشون هم گفت ، من هم فردا میرم … خانمه که فکر کنم کمی ترسیده بود ، با ترس و واهمه گفت ؛
شما باید ایرانی باشید ، درسته ؟!
گفتم آره خانم .
گفت ، ببخشید که شب یدالله شما رو خراب کردیم .
یهوئی زدم زیر خنده ، دست خودم نبود … حالش گرفته شد . بزور خودمو جمع و جور کردم و معذرت خواستم که بی موقع خندیدم .
گفتم ، یدالله نه ، یلدا ، ولی شما از کجا می دونین ؟!
لبخندی زد و گفت ، من کارمند دانشگاه یو تی ام هستم ، امروز چند تا دانشجوی ایرانی بهم گفتند .
گفتم درسته ، بله ، امشب شب یلداست ، گواهش هم اینایه که دستم می بینید . امّا شوهر شما شب یلدای ما رو تبدیل به همون شب یدالهی کرد که خودتون گفتید ،،،
گفت ، نه نه ، ایشون پدرم هستند ، مستر چونگ و من هم لینا هستم …
دست دادیم و دست گرفتیمو و کلی قربون صدقه هم رفتیم و یهوئی من گفتم ؛
دلتون میخواد شب یلدای ما رو ببینید ؟!
پدر و دختر ، نه گذاشتن و نه ورداشتن ، یکصدا و یکجا گفتند ، واوووو ؛ یاااااااااااااااا ؛ تنکس … وی ویل کام … شورررررررر …

میگما ، چقدر خوبه که ما ایرانیها دفعه اول و دوّم و حتّی سوّم تعارف رو جدی نمی گیریمو و اعتقاد راسخ داریم که اگه همون اوّل و دوّم یا زودی بگیم باشه ، بی کلاسیه و خیلی بده … ولله بخدا .

… در خونه که بصدا در اومد ، همه مهمونا و اهل و عیال ، با ذوق و شوق وصف ناشدنی صدا زدن ، بالاخره اومدی ؟!
امّا در که باز شد و منو خیس و دربوداغون با کلی خرت و پرت دیدن ، همگی یکصدا گفتند ، وای ؟! چی شدی ؟!
… تر و تمیز و عطر و ادکلن زده ، نشسته بودم و قصه تصادف ، و آشنایی با مستر چونگ و میس لینا رو ، واسه مهمونا می گفتم که ، زنگ خونه بصدا در اومد . مستر چونگ و میس لینا تشریف آوردند .
با دو مهمان چینی ، تقریباً ۲۰ نفربودیم . شام ایرانی و تنقلات و بگو بخند تا نیمه های شب طول کشید . هر چه از شب یلدا و فال و حافظ خوانی و زمستان و کرسی و برف و انار و شب زنده داری می دونستیم واسه دو مهمان خارجی گفتیم … ناگهان میس لینا گفت ، این فال فقط واسه ایرانی هاست یا واسه ما هم میشه ؟
گفتم ، واسه همه است ، چرا نشه ؟!
گفت یه فال برای من بگیرید . هر چند هفته گذشته تو معبد فال گرفتم . می خوام ببینم چقدر فال شما به فال من نزدیکه .

… خوب می دونستم که چینی ها در فال و فالگیری قهارن ، خود من هم هر باری که رفتم معبد چینی ها ، اون گلدونه پر از میله رو جمع کردم و آوردم بالا و ولش کردم پایین ، بعدش اون میله ای که از همه بالاتر می ایستاد رو بر می داشتم … همیشه هم فال من این بود ، به زودی پولدار می شوید … امّا نمی دونم چرا هر بار که فال حافظ گرفتم ، از شراب و می ناب و خال یار اومد برام . میگما ، شاید یه پل ارتباطی بین فال چینی و فال حافظ من باشه ، اینطور نیست ؟! هر چند هنوز ، نه با اون فال ، پول دار شدیم و نه با این فال ، خال یار دیدیم … فکر کنم راه پل بسته است ، دعا کنید امسال این پل بسته شده باز بشه ، منم قول می دم جبران کنم . به جون خودم …

… حمد و سوره ای خوندم و حافظ رو به شاخ نبات قسم دادم ، تفعلی زدم و این فال اومد .

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست        منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش       آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد        در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند        نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است        ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش        کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو        دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی        عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج        فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

۲۰ نفری زور زدیمو و هر چه از زبان انگلیسی می دونستیم روی هم گذاشتیمو و این فال رو واسه میس لینا ترجمه کردیم . شور و غوغائی بر پا شد که نگو . میس لینا که مات و مبهوت بود ، گفت ،
این خیلی عجیبه ، فال حافظ شما با فالی که تو معبد گرفتم ، تقریباً به یه چیز اشاره داشتن … باور کردنی نیست .
منم باورم نشد ، بهش گفتم ، فکر کنم راه پل باز شد .
تعجب کرد و گفت ، پل ؟! کدوم پل ؟!
هول شدم و گفتم ، هیچی ، منظورم اینه که انشاالله پل زندگیت همیشه باز باشه ، یعنی همیشه شاد باشی و مسیرهای زندگیت پر از شادی و خوشبختی باشه .
به چشم خودم دیدم که چقدر ذوق کرد و خوشحال شد . همین جا بود که عیال بنده یه سرفه کشداری کرد و گفت ، آقا یه لحظه تشریف بیارید آشپزخونه … ؟!

… راستی ، چرا خانما وقتی می خوان یه چیزی رو گوشزد کنن ، آدمو مبرن تو آشپزخونه ؟!!! خیلی به جواب این سوال فکر کردم ، به نتیجه قابل درکی نرسیدم . فقط فکر کنم ، ابزارآلات توی آشپزخونه ، به خانم خونه قوّت قلب خوبی میده … گفتم که ، این فقط یه فکره ، یه نظریه است . هنوز ثابت نشده …
… وقتی برگشتم پیش مهمونها ، مستر چونگ گفت ،
غیر از حافظ ، شاعر معروف دیگه ای هم دارید ؟
گفتم ، تا دلتون بخواد … سعدی و فردوسی و مولانا و خیّام و عطّار و خیلی های دیگه … یکی از یکی بهتر … چطور ؟!
گفت ؛ میشه شب یلداهای اونا هم ما بیایم ؟
همگی خندمون گرفت ؛ امّا طوری جمعش کردیم که بهش بر نخوره . توضیح دادیم که شب یلدا ، آخرین شب پائیز هست . یعنی طولانی ترین شب … واسه همین ، مردم ، شب زنده داری میکنن و جشن میگیرن . فال حافظ هم واسه اینه که این شب رو متبرک کنن …

… پیش خودم گفتم ، من که همون سر شب اینا رو واسشون گفته بودم … حتماً یادشون رفته بود ، یا اینکه انگلیسی ما ده بیست نفر ، اینقدر قوی و درست و پرفشنال بود ، که اونا نتونستن سر در بیارن …. شایدم فکر کردن ما واسه همه شعرامون ، همینقدر بریز و بپاش داریم خواستن یه هفت هشت ده بار دیگه ، قدم رو چش ما بذارن … چی بگم ولله … الله و اعلم … بگذریم …
مستر چونگ گفت ؛ یعنی اگه ما بخوایم به دوستامون بگیم که شب یلدای ایرونی ها رو تجربه کنن ، باید یکسال منتظر بمونیم ؟
گفتم ، آره … شما هم امسال خوش شانس بودید که با من تصادف کردید …

…همگی خندیدیم و همه چیز داشت به خوبی تمام میشد که یهوئی ، یکی از دوستام گفت ؛ خب ، حالا جوجه ها رو بشمریم …
همگی با صدای بلند گفتیم بشمرررررر … امّا مستر چونگ و میس لینا هاج و واج به ما خیره شدن . چهره هاشون در هم رفت و عصبانی و ناراحت شده بودن … تعجب کردم ، گفتم اتفاقی افتاده ؟! هیچی نگفتن . توضیح دادم که این یک ضرب المثل ایرانیه ، امّا مستر چونگ یهویی داد زد ، نه ، ایشون یه چیز دیگه گفت … گفتم به خدا به پیغمبر ، این رفیق ما منظورش همین بود . مستر چونگ که دیگه حسابی عصبانی شده بود منو کشید کنار و گفت ، فقط بخاطر تو باهاش دعوا نمی کنم ، والا حالیش میکردم جاجو کیه …

… تازه دوزاریم افتاد ، دودستی زدم تو سرمو گفتم ، کل شب یدالله ما به فنا رفت . احتمالاً جاجو یا جوجا ، یا جی جی ، یا جوجو ، به زبان چینی حرف بسیار زشتیه که مستر چونگ اینجوری از کوره در رفته …
با هر جون کندنی که بود مسئله رو فیصله دادیمو و رفت پی کارش . پایان مهمانی اعلام شد و نخود نخود هر که رود خانه خود … هر چند آخر کاری ، کلی حالمون گرفته شد …
… حالا که کسی نیست ، خودمونیم ، مهمون خارجی هم که نداریم ، راستش ما ایرانی ها ، از این جهت ها خیلی با ظرفیتیم ، تو یه شرایط هائی خودمونو می زنیم به نشنیدن و بی خیال شدن ، حتی اگه صاحب خونه ، عمه مونو بیاره جلوی چشمون … اینطور نیست ؟!
بگذریم ؛؛؛

… از من به شما نصیحت ، اگه این شب یلدایی مهمونای خارجی دارین ، خواهشاً از گفتن بعضی از کلمات صرفنظر کنید … مهمون چینی رو که گفتم ،،، اگه مهمون مالائی دارید از گفتن بدو بیا ، بدو برو و این حرفا ، جداً خوداری کنید ، اگه اونا هم چپ و راست پیچیدن ، یا از صفر شروع کردن به شمردن ، شما بی خیال شید . آخه پیراسال ، شب یلدا ، من مهمون مالائی داشتم . پی اونا هم به تنم خورده …

راستش امسال شب یلدا ، علاوه بر مستر چونگ و میس لینا و ۳ تا از دوستاشون ، بهمراه ۴ مهمان مالایی ، یعنی مستر ازلی و خانواده اش ، تیچر شوبای هندی ، که معلم زبان پسرمه ، مهمون ما هستند ، الان دو هفته است که بکوب دارم جملات سالهای گذشته و هرچی فحش هندیه ، از بر میشم ، تا اگه با زبان شیرین فارسی مشابهتی دارن از ادبیات شب یلدا حذفشون کنم … ولله بخدا …

نوشته : فردین محمّد تبار
یلدای ۱۳۹۴
کوالالامپور – مالزی

پاسخی ارسال کنید

*

*

سه × دو =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!