(معرفی کتاب) روایت‌­های خاندان رستم و تاریخ‌­نگاری ایرانی

توریست مالزی – آیا رستمِ شاهنامه همان سورن تاریخی است؟ کتاب دکتر ساقی گازرانی فراتر از پاسخ به این سوال به کارکرد مجموعه حماسه‌های سیستانی در کنار تاریخ ملی...
توریست مالزی – آیا رستمِ شاهنامه همان سورن تاریخی است؟ کتاب دکتر ساقی گازرانی فراتر از پاسخ به این سوال به کارکرد مجموعه حماسه‌های سیستانی در کنار تاریخ ملی ایران می‌پردازد. او روی گسل میان روایت‌های پهلوانانه و شاهانه در شاهنامه و سایر مجموعه‌های حماسی دست می‌گذارد. حماسه‌هایی که معمولا به دلیل ارزش‌های ادبی پایین‌تر نسبت به شاهنامه کنار گذاشته شده‌اند و ثانویه تشخیص‌شان داده‌اند. گازرانی نشان می‌دهد چگونه ساسانیان تلاش کرده‌اند تاریخ سلسله پیش از خود را کمرنگ جلوه دهند و چگونه این تاریخ در قالب روایت‌های پهلوانانه خاندان رستم در شاهنامه باقی مانده است.

روایت‌­های خاندان رستم و تاریخ‌­نگاری ایرانی
نویسنده کتاب: ساقی گازرانی
مترجم کتاب: سیما سلطانی
ناشر: مرکز
نوبت چاپ: ۱ سال چاپ: ۱۳۹۸
تعداد صفحات: ۲۸۸

سال‌­ها پیش هنگام مطالعه‌­ی گاوخونیِ جعفر مدرس صادقی، خواندم که راوی با تعجب از حضور قایق، «آن هم قایق موتوری»، در زاینده‌­رود یاد می‌­کند. و بعد از قول برادرش می‌­نویسد: «حتماً ابتکار خوزستانی­‌هایی بود که بعد از جنگ به اصفهان آمده بودند»(۱) در همان ایام، در مؤخره‌­ی دایی‌­جان ناپلئون به قطعه‌­ای برخوردم که در ترجمان بصری ناصر تقوایی اثری از آن نیست: زمان اواسط دهه چهل است و راوی در ضیافتی باشکوه، به پیرمردی برمی‌­خورد که بر اثر ترقی قیمت زمین به نان­ و نوایی رسیده: «زمین­‌هایی که وقتی خریده بیابان بود. بعد به متری هزار و دو هزار تومان رسیده، خلاصه ظرف چند سال میلیونر شده». به زودی معلوم می­‌شود که پیرمرد همان مش‌­قاسم است و راز ثروتش مِلکی پنجاه‌­هزار متری است که وقتی دایی‌­جان به او فروخت متری ده­شاهی هم نمی‌­ارزید (۲).

با خواندن این دو قطعه، و نمونه­‌های مشابه، به­‌تدریج به این نتیجه رسیدم که در آثار زاده‌­ی خیال بشر، یعنی پدیده‌­هایی که در دسته‌ی fiction قرار می‌­دهیم، گاه نشانه‌های مفیدی برای مورخان پیدا می‌شود. چنان‌که آن قطعه‌­ی گاوخونی می‌­تواند سندی باشد از تاریخ مهاجرت جنگ‌زدگان جنوبی، و این قطعه از دایی‌­جان ناپلئون، شاهدی بر این که ترقی قیمت اراضی شهری موضوعی دیرپا در تاریخ تهران است.

با چنین پس‌­زمینه­‌ای کنجکاو مطالعه‌ی روایت‌­های خاندان رستم و تاریخ‌­نگاری ایرانی شدم. سال‌ها شنیده بودم رستمِ دستانِ شاهنامه، برگردان داستانی‌ـنمایشیِ سورنا، سردار نامدار اشکانی است؛ یکی از قهرمانان تاریخی محبوبم، همان کسی که مجسمه­‌ی معروف سردار اشکانیِ موزه­ ایران باستان را به او منسوب می‌­کنند. کتاب دکتر ساقی گازرانی، به مصداق «چون که صد آمد نود هم پیش ماست»، هم به پرسشِ «آیا رستم همان سورنا است؟» پاسخ می‌دهد و هم هدفی اساسی‌­تر را دنبال می‌­کند: شناخت کارکرد مجموعه‌­حماسه­‌های سیستانی که یک ژانر تاریخ‌­نگاری را به موازات «تاریخ ملی ایران» تشکیل می­‌دهند، و «بررسی مفاهیمی چون مشروعیت سیاسی، تنوع گفتمان‌­های دینی، و رابطه‌­ی متقابل قدرت مرکزی و قدرت‌های منطقه‌­ای».

گازرانی در طول کتاب ثابت می‌­کند که حماسه‌­های سیستانی کارکردی ایدئولوژیک داشته‌­اند. اما منظور از «تاریخ ملی ایران» و حماسه‌­های سیستانی چیست و چرا نویسنده علاوه بر شاهنامه، به سراغ حماسه­‌های گمنامی چون: گرشاسپ‌­نامه، شهریارنامه، برزونامه، فرامرزنامه، بانوگشسپ ­نامه، جهانگیرنامه و بهمن‌­نامه رفته است؟ تاریخ ملی زمان‌بندی تاریخی خاصی است که با سلسله‌­ی پیشدادیان آغاز و با کیانیان، اشکانیان، و ساسانیان دنبال می‌­شود و شاهنامه‌­ی فردوسی و مجموعه‌ی حماسه­‌های سیستانی هر دو تابع این نظم زمانی‌­اند. گازرانی در کتاب دیگرش، ضحاک؛ تاریخ از دل اسطوره، با اشاره به سنت شاهنامه‌­نگاری می‌­نویسد: «در این ژانر تاریخ‌­نگاری، داستان و تاریخ در هم تنیده می‌­شوند»(۳)

گازرانی در مسیر مطالعات خود پی ­برد مورخین غربی مدت‌­هاست در مواجهه با تاریخ‌­نگاری سده‌­های میانه اروپا، گذر از مرز میان ادبیات و تاریخ را اجتناب‌­ناپذیر می‌­دانند و دیگر اعتقادی به نگاه پوزیتیویستی فون­‌رانکه ندارند. اما باران این تغییر نگرش هنوز بر زمین تاریخ‌­نگاری ایران نباریده بود و کماکان گرایشی بسیار قوی برای کاستن از ارزش متون ادبی در برابر سنگ‌­نبشته‌­ها و سکه‌­ها وجود داشت. او سپس دریافت مجموعه‌­داستان­‌های سیستان، در اصل داستان­‌های خاندان رستم­، یعنی محبوب­‌ترین قهرمان شاهنامه‌­اند. پس چرا پژوهشگران به این سادگی از کنار این داستان‌­ها گذشته بودند؟ جواب در غلبه­‌ی نگاه ادبی بر نگاه تاریخی بود.

برای محققان ادبیات، اصل و معیار، شاهنامه و زبان فاخر آن بود و لذا این داستان­‌ها که زبان استواری چون آن کتاب نداشتند و گاه به داستان‌های ادبیات عامیانه شبیه بودند، در حکم آثار درجه­د و تقلیدِ شاهنامه قلمداد می‌­شدند. نبودن بعضی از این قصه‌­ها در شاهنامه را نیز دلالت دیگری بر بی‌­ارزشی­‌شان می‌­دانستند. در کتاب ذبیح‌­الله صفا، حماسه­‌سرایی در ایران، که از نمونه‌­های کلیدی چنین پارادایمی است، این داستان‌­ها عنوان «حماسه­‌های ثانوی» دارند و تنها خلاصه‌­ای از آن‌ها ذکر شده. گازرانی در ادامه فهمید این داستان‌­ها روایاتی از تاریخ اشکانیان را در خود نهفته دارند که می­‌دانیم به علت تحریفات گسترده‌ی ساسانیان، بخش مهمی از آن دچار آسیب شده و از بین رفته است. بنابراین مطالعه‌­ی کتاب روایت‌­های… علاوه بر شاهنامه‌­پژوهان، برای اشکانی‌پژوهان نیز مفید خواهد بود.

اکنون با یک فلاش­‌بک سراغ کتاب کورت­‌هاینریش هانزن، شاهنامه فردوسی؛ ساختار و قالب، می­‌روم. هانزن با تیزبینی خاصی تشخیص می‌­دهد: «قصه­‌های شاهنامه از دو رشته داستان تشکیل شده: افسانه‌ی شاهان و افسانه‌ی سیستان، شامل کارهای سام، زال، و رستم. ترکیب و تلفیق این دو روایت، مدت‌ها پیش از آن‌که فردوسی منبع و الگوی اثر خود را به دست آورد صورت پذیرفته. با این وجود نمی‌­توان از یک درهم‌­آمیختگی سازمند این دو عنصر اصلی سخن به میان آورد(۴). روایت‌­های… نشان می‌­دهد چه منازعات و کشمکش­‌های متعددی باعث شده آمیزش این دو رشته روایت، به تعبیر هانزن، سازمند نباشد. اما پیش از آن‌که بگویم طرفین این مناقشه کدامند بگذارید جملاتی از کتاب شامخ پروانه پورشریعتی، افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی، را نقل کنم. پورشریعتی می‌­نویسد: «تنش درونی حاصل از هم­نشینی روایات ساسانیان و پارتیان پیوسته بر تاریخ روایی ملی ایران تأثیر می‌­گذاشت. ناسازگاری این دو دسته روایت در مناظره‌ی ناآرام میان روایت­‌های شاهانه و پهلوانانه در متن تاریخ روایی ملی ایران بیشترین نمود را یافته است. [اما] این پژوهش کندوکاوی در تاریخ روایی ملی ایران نیست»(۵) چیزی را که پورشریعتی از دستور کار خود خارج ساخته، نویسنده‌ی روایت‌­های… برعکس، هدف خود قرار داده: این که نشان دهد هر یک از خاندان‌­های پارتی، و بعدها ساسانیان، به چه طُرُقی می‌کوشیدند ردپای خود را در تاریخ ملی ایران محکم، و نقش رقبای‌شان را حذف یا کمرنگ سازند.

برای اطلاع از رابطه‌­ی خاندان‌­های پارتی و سلسله­‌ی اشکانیان، به طور خلاصه، کافی است بدانیم پارتی‌­ها قومی ایرانی مشتمل بر چندین خاندان بودند که در میانه‌­ی سده­ سوم پیش از میلاد به فلات ایران آمدند. اشکانیان شاخه‌­ای از پارتی‌­ها بودند که در سال ۲۴۷ پیش از میلاد به قدرت رسیدند. بنابراین هر اشکانی‌­ای یک پارتی است اما هر پارتی‌­ای اشکانی نیست. در ساختار سیاسی حکومت ایشان، شاه با همراهی شورایی از نجبا، که اعضای آن کسی جز خانواده­‌های پارتی نبودند، حکومت می‌­کرد. هر یک از این خاندان­‌ها بر خطه­‌ای از ایران فرمانروایی نیمه‌­مستقلی داشتند. در فصل اول کتاب می­‌خوانیم که نام خاندان سورن (رستم)، نخستین بار در دوران حکومت مهرداد دوم مطرح می‌­شود. مهرداد دوم سورن را برای مقابله با هجوم سکاها به فرمان‌روایی سیستان برگزید. منظور از سیستان در آن زمان، خطه‌ی پهناوری‌ست شامل زَرنگ، رخج، دره‌­ی کابل، گنداره و پنجاب. سورن‌­ها در طول حیات مهرداد دوم باج‌گزار حکومت مرکزی بودند اما پس از مرگ وی مستقل شدند و از پادشاهی سنتَروک حمایت کردند که متعلق به خاندان سلطنتی اشکانی نبود. پس از سنتروک، پسرش فرهاد سوم به تخت نشست که به دست پسرانش، ارد دوم و مهرداد سوم، کشته شد. نجبا و به طور مشخص خانواده‌­ی سورن، در منازعه‌­ی این دو برادر، جانب ارد را گرفتند و او را به قدرت رساندند. ارد هنگامی که با حمله­‌ی کراسوس رمی به بین‌­النهرین مواجه شد از سورنا یاری طلبید.

به نوشته­‌ی پلوتارک، مورخ نامدار رمی، سورنا دومین پارتی قدرتمند پس از پادشاه بود و خاندانش از امتیاز موروثی تاج گذاشتن بر سر پادشاه بهره­‌مند بودند. این نکته، که یادآور لقب «تاج­بخش» رستم در شاهنامه بود، پژوهشگران را بر آن داشت که او را با سورنا یکی بدانند. گازرانی بیتی از بهمن­‌نامه، یکی از همان «حماسه­‌های ثانوی»! (به تعبیر صفا)، را در تأیید این امر می‌­آورد. رستم می­‌گوید:

نشاندمت بر تختِ شاهنشهی/ نهادمت بر سر کلاه مِهی

کوتاه‌­زمانی پس از پیروزی سورنا بر کراسوس، ارد از سر حسادت او را اعدام کرد و این امر روابط خاندان سورن با اشکانیان را تیره­ و تار کرد. اما اوج اختلاف و کدورت زمانی رخ داد که تاج و تخت اشکانی از دودمان سنتروک خارج شد و به اردوان دوم و جانشینان او رسید. با این حال این خاندان، حتی تا پایان سلسله‌­ی ساسانیان، یکی از خانواده­‌های قدرتمند و مؤثر در سپهر سیاسی ایران باقی ماند.

مجموعه‌­داستان‌­های سیستان در حکم «تاریخ محلی» سیستان‌­اند و داشتن تاریخ محلی منحصر به این اقلیم نیست. اما نکته‌­ی منحصربه‌­فرد این داستان­‌ها روایت تاریخ سیاسی پیوسته و یک‌دستی است که به باور مؤلف نشان از خودمختاری نسبی این منطقه دارد. مثلاً جالب است بدانیم برخلاف تاریخ‌­های محلی دیگر که بنای منطقه‌ی خود را به یکی از شاهان تاریخ ملی ایران، از سلسله­ پیشدادی، کیانی یا ساسانی نسبت می­‌دهند، تاریخ‌­های محلی سیستان دودمان مستقل شاهان و پهلوانان خود را دارند. در روایات سیستانی، پایتخت سیستان را گرشاسپ، یکی از کاراکترهای جنگجوی اوِستا، بنا نهاد که تبارش به جمشید، و از آن‌جا به کیومرث می‌­رسید. فراهم آوردن نسب­‌نامه‌­های والامرتبه تلاشی برای مشروعیت‌­بخشی بود. اشکانیان نیز آرش کمان‌گیر افسانه‌­ای، یک کاراکتر اوستایی دیگر، را به عنوان نیای خود برگزیده بودند.

در فصل دوم، گرشاسپ و حکایات او در گرشاسپ­‌نامه‌ی اسدی طوسی مرور می‌­­شود. سام و نریمان، در اصلِ اوستا نام خانوادگی و صفت گرشاسپ بودند اما در این روایت به اشخاصی جداگانه بدل شدند تا خلاء نسب­‌نامه‌­ای میان گرشاسپ و رستم پر شود.
یکی از بن‌­مایه‌­های پهلوانی داستان­ گرشاسپ، نبرد قهرمان با اژدهایی مهیب در هند است. و بعداً درمی‌­یابیم ببرِ بیان، موجود هول‌­انگیزی که رستم کشت و پوستش جوشن و خفتان او شد، نیز در اصل اژدهاست نه ببر. گذراندن آزمون‌های سخت چندمرحله‌­ای در هند، و گلاویز شدن پهلوان سیستانی با انواع موجودات و حیوانات خطرناک، دیگر بن‌­مایه‌ی این داستان‌­هاست که بلافاصله هفت خانِ رستم را به یاد می‌­آورد. هفت خان البته به­ ظاهر در مازندران می‌­گذرد، اما در این فصل دلایلی ذکر می­‌شود که مازندرانِ هفت خان هم در واقع همان هند است نه مازندرانی که می‌­شناسیم.

گفته شد که در گرشاسپ‌­نامه و سایر روایات سیستانی، پایتخت سیستان را گرشاسپ بنا می‌­نهد، اما در کتاب شهرستان­‌های ایرانشهر که در عصر ساسانیان، دشمن اشکانیان و پارتیان، نگاشته شد، افراسیاب تورانی، دشمن ایران‌­زمین، این شهر را می‌­سازد. و به این ترتیب، تز اساسی کتاب، یعنی جدال روایت‌­ها، مطرح می‌­شود. دگرگونی تصویر گرشاسپ در وندیداد، که بخشی از اوستاست، دومین تبلور این ایده است. در اوستا گرشاسپ شخصیتی پارسا و پهلوانی شکوهمند است اما خاندان سورن که او را به عنوان نیای خود برگزیدند پیرو آیین زرتشت نبودند. در مقابل، شاهانی که ایشان دست از حمایت‌­شان برداشتند به دین زرتشتی گرویدند. بنابراین گرشاسپ در تفسیر زرتشتی اوستا به گناه بزرگ خاموش کردن آتش مقدس محکوم می‌­شود. با این حال به سبب نقش محوری­‌اش در اوستا به طور کامل قابل حذف نیست. همان­‌گونه که خاندان سورن بیش از آن قدرتمندند که بتوان به طور کامل از عرصه­‌ی سیاسی حذف‌شان کرد. در نتیجه آن‌چه در متون متأخر زرتشتی از گرشاسپ تصویر می‎­شود، که هم نقش یک منجی و هم موجودی گناهکار را دارد، حاصل نوعی مذاکره و مصالحه در خصوص جایگاه اوست.

فصل سوم به رستم اختصاص دارد. آغاز پهلوانی رستم، که در شاهنامه اثر چندانی از آن نیست، با اتکاء به کتاب فرامرزنامه مرور می‌­شود: می‌­بینیم که رستم ببر بیان را نه با حمله‌­ی مستقیم، که با حیله و ترفند می­‌کشد. حیله­‌گری­‌هایی که در سراسر حماسه­‌های سیستانی دیده می‌­شود نه نشان ضعف قهرمان است نه امری نکوهیده؛ بالعکس نشان برتری هوش قهرمان بر دشمن است. خواننده‌ی دقیق با این اشاره‌ی نویسنده بلافاصله یاد حیله‌­گری رستم در نبرد با سهراب می‌­افتد.

حال در دوره‌ی کیانیان هستیم. از این کتاب و کتاب پورشریعتی در می­یابیم که ساسانیان به رغم دشمنی با اشکانیان و تلاش برای حذف آنان از تاریخ نتوانستند روایاتی را که میراث پارتی‌­ها بود به کلی از بین ببرند. آنان در خدای‌نامه(خدای‌­نامک)ها به دنبال تاریخ خطی پیوسته­ و مداومی بودند که با کیومرث آغاز و با یزدگرد سوم ساسانی تمام می‌­شد. اما در روایت یک‌دست ایشان از تاریخ ایران یک حفره‌ی عظیم پانصدساله وجود داشت، و ماده‌­ای که پیش­تر این حفره را پر کرده بود همچنان در عصر ایشان گفت­ و بازگفت می­‌شد. بنابراین داستان‌­های پارتی در قالب دوره‌ی کیانی گنجانده شدند.

به روایت شاهنامه، وقتی نوذر، پادشاه کیانی، درگذشت زال که حاکم منطقه­‌ی سیستان و زابلستان بود فراخوانده شد تا در حل مشکل جانشینی کمک کند. زال به جای گستَهَم و توس، دو فرزند نوذر، زَو طهماسپ را به شاهی برگزید که به شاخه­‌ای دور و گمنام از خانواده­ سلطنتی تعلق داشت. در قاموس تاریخ ملی ایران، داشتن فرّ شاهی مهم­ترین عامل شاه شدن بود و توس و گستهم هر دو از آن بهره‌مند بودند اما زال زو طهماسپ را باحکمت‌­تر از آن دو دانست. کار زال خرق عادت است زیرا می‌­دانیم در همین سلسله، کیکاووس بارها کارهای نابخردانه کرده اما به سبب داشتن فرّ کسی متعرض حق پادشاهی او­ نشده است. از این قیاس معلوم می‌­شود که در این‌جا حقایق تاریخی بر اصول و مقتضیات ژانر غلبه کرده‌­اند: گرایش زال به زو طهماسپ سالخورده، بازتاب حمایت خاندان سورن از سنتروک کهن‌سال است. در ادامه، با تغییر سلسله از کیخسرو ـ که از نسل زو طهماسپ بود ـ به لهراسپ، رابطه رستم و شاهان دستخوش تغییر می‌­شود، که این نیز بازتاب تیره‌­وتار شدن رابطه‌ی خاندان سورن با حکومت اشکانیان است.

خواننده‌­ی تیزهوش و بافراست، با مطالعه­ دقیق این کتاب، چیزهای جالبی هم از نگرش سیاسی حکیمِ طوس دستگیرش می‌­شود. برای مثال در شاهنامه، کیخسرو به دست شاخه‌­ی رقیب از خانواده‌­ی شاهی معزول نمی‌شود، بلکه به اراده‌­ی خود از سلطنت و امور دنیوی کناره می‌­گیرد و چون سالک حقیقت به عالم غیب وارد می‌­شود. چرا؟ چون فردوسی قصد دارد روایتی یکپارچه از سلطنت شاهان برحق ارائه دهد. در نتیجه در شاهنامه زال و دیگر اعضای خانواده­‌های نجبا گرچه در ابتدا از انتخاب لهراسپ خشمگین­‌اند، به­ زودی او را به عنوان شاه بعدی می‌­پذیرند و به او اعلام وفاداری می­‌کنند و در ادامه فردوسی آنان را از صحنه­‌ی روایت خارج می­‌کند. در حالی که شاید منطقی‌­تر این بود که ببینیم آنان به دست لهراسپ تارومار شده‌­اند. این عبارات را که می­‌خوانم فردوسی چون مورخی متعصب در نظرم جلوه می­‌کند که طاقت هیچ گسست و شکست و جراحتی را بر تاریخ کشورش ندارد، و به قول خروشچف، نمی‌­خواهد رخت‌­های چرکش را روی بندی بیاویزد که در چشم‌انداز دشمن است. شاید از این روست که تمام شواهد دال بر ایرانی بودن ضحاک را نادیده می‌­گیرد و بارها بر تبار عربی او تأکید می­‌کند. از دید او انگار جنگ و جدال‌­های خانگی شاهان و پهلوانان ایرانی مسئله­‌ای فرعی است؛ مسئله­‌ی اصلی جنگ با دشمن بیرونی است، یعنی اعرابی که ساسانیان را برانداختند. گویی فردوسی کژی و ناراستی را در بیرون از خانه می‌جوید نه درون خانه.

شاهنامه جای خالی پهلوانان سیستانی را با خلق دودمانی جدید از پهلوانان، این بار از نسل لهراسپ، پر می‌­کند و همان بن‌­مایه­‌های پیش‌گفته‌ی این ژانر را به کار می‌­گیرد: نخستین این پهلوانان تازه، گشتاسپ است، که آزمون­‌های سختی را از سر می­‌گذراند و سپس پسرش، اسفندیار، که ملقب به لقب جهان­‌پهلوان و تهمتن می‌­شود؛ دو لقبی که پیشتر مختص رستم بودند. اسفندیار حتی هفت خان هم دارد. اما تفاوت­‌هایی هم در کار است، از جمله این‌که آزمون‌­های گشتاسپ و اسفندیار در هند رخ نمی‌­دهند.

به باور مؤلف، دقیقی طوسی قصد داشت شاهنامه خود را با سلطنت گشتاسپ آغاز کند که با این امر عملاً داستان­‌های پارتی حذف، و به مشروعیت سلسله ساسانی، کمک می‌­شد که شجره‌­نامه‌­شان با بهمن، نوه‌ی گشتاسپ، آغاز می‌­شود. اما خوشبختانه فردوسی با یافتن داستان‌­های گوناگون که روایت‌­هایی متضاد را در خود پرورانده‌­اند، اجازه داد قصه­‌های پارتیان نیز در شاهکارش بازگفته شوند. این‌جا فردوسی برایم چون مورخ منصفی پدیدار می‌­شود که به رغم داشتن یک گرایش سیاسی، صداهای دیگر تاریخ را خاموش نمی‌­کند.

فصل چهارم به پهلوانان سیستانی مظلوم اختصاص دارد که سرنمون آنها سهراب است. به اعتقاد گازرانی در اسناد تاریخی مدرکی دال بر فرزندکشی در خاندان سورن وجود ندارد، اما این یکی از موارد کلاسیکی است که فقدان مدرک را نمی‌­توان به مدرکی برای اثبات فقدان تعبیر کرد. او می‌­پرسد چرا مجموعه­‌داستان‌­های سیستان، که یکی از کارکردهای‌شان ایجاد مشروعیت برای فرمانروایان سیستان است، باید حاوی چنین مضمونی باشند؟ و چنین پاسخ می‌­دهد: داستان‌­هایی که رستم در آن‌ها مورد ستایش است بی‌­شک با حمایت خانواده او ساخته و منتشر شده‌­اند، اما داستان‌­های کاراکترهایی چون سهراب، برزو و شهریار، پهلوانان تیره‌­بخت سیستانی، احتمالاً ساخته­‌ی نقالانی هستند که طی قرون متمادی مخاطبانی متفاوت داشته‌­اند.

فصل پایانی کتاب درباره­ جدال فرامرز و بهمن، و فرجام نهایی خاندان سورن و خاندان لهراسپ است. در اینجا نویسنده با اشاره به این که به رغم اختلاف تفاسیر درباره­‌ی کاراکترهای این داستان­ها، سیر رخدادها یکسان است نتیجه می‌­گیرد همگی این داستان­‌ها، چه شاهنامه و چه حماسه­‌های سیستانی، مابه‌­ازای تاریخی دارند و اگر کلاً زاییده‌­ی خیال نویسندگان­‌شان بودند ترتیب و چگونگی وقوع رخدادها نیز باید متفاوت می‌­بود.

به عنوان یک پژوهشگر تاریخ­ فرهنگ، که چند روزی را با این کتاب محشور بوده، میل دارم از این نتیجه به این رهیافت برسم: آن‌چه برای محقق ادبیات و سایر هنرها به آثار درجه‌­یک و آثار «ثانویه» تقسیم شده، در نظر مورخ باید اهمیتی یکسان داشته باشد.

کتاب روایت‌­های خاندان رستم و تاریخ‌­نگاری ایرانی را سیما سلطانی به فارسی برگردانده، که به گفته‌ی خود، استاد ژاله آموزگار ایشان را برای ترجمه به نویسنده توصیه کرده‌­اند. در پی‌­نوشت صفحه‌ی ۲۶ «ضحاک؛ تاریخ از دل اسطوره» که آن هم توسط سلطانی ترجمه شده، نویسنده بابت یادآوری یکی از منابع از مترجم تشکر کرده. این دو نکته می‌­رساند با مترجمی اهل فن روبروییم که حاصل کارش را می‌­توان با خیال راحت و اطمینان خاطر خواند. پیوست‌­های انتهایی کتاب، شامل خلاصه­‌های مفیدی از قصص سیستانی، و نمودارهای نمایشگر شجره‌نامه‌­ی پهلوانان و شاهان، به درک بهتر کتاب کمک کرده‌­اند.

اما یک ایراد کوچک: در نمایه‌­ی کتاب نام لهراسپ، که بارها تکرار شده، به­ کلی از قلم افتاده است.

و حرف آخر: اگر این کتاب را پسندیدید توصیه می‌­کنم دو کتاب دیگر گازرانی ضحاک… ، و آرش کمانگیر: جای خالی داستان آرش در شاهنامه را نیز از دست ندهید. این‌ها دو رود کوچک خواندنی‌­اند که از دریای روایت‌­های… منشعب شده‌­اند.

نویسنده مقاله : مهرداد فراهانی

منبع: وینش
پی‌­نوشت­‌ها:

یک:گاوخونی/ جعفر مدرس صادقی/ نشرمرکز/ چاپ چهارم/ ۱۳۸۳ / ص ۵۶

دو: دایی‌­جان ناپلئون/ ایرج پزشکزاد/ نشر فرهنگ معاصر / چاپ اول / ۱۳۹۶ / ص۶۸۸ و ۶۸۱

سه: ضحاک؛تاریخ از دل اسطوره/ ساقی گازرانی/ ترجمه­ سیما سلطانی/ نشر مرکز/ چاپ اول/۱۳۹۸/ص ۸

چهار: شاهنامۀ فردوسی؛ساختار و قالب/ کورت‌­هاینریش هانزن/ترجمه کیکاووس جهانداری/ نشر و پژوهش فرزان روز/ چاپ دوم/۱۳۸۴/ص ۳

پنج: افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی: اتحادیه‌­ی ساسانی-پارتی و فتح ایران به دست عرب‌­ها/ پروانه پورشریعتی / ترجمه­ آوا واحدی­‌نوایی / نشر نی/ چاپ اول/ ۱۳۹۸/ص۷۷


پاسخی ارسال کنید

*

*

پانزده − شش =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!