توریست مالزی
۴ فروردین ۱۴۰۳
توریست مالزی – گفت و گویی که در اینجا می خوانید در سال ۱۳۹۴ با زنده یاد فرامرز اصلانی انجام پذیرفت. وی در آن سال، در کنسرت مشترکی با داریوش روی صحنه رفت و اجرای آنان با استقبال پرشور ایرانیان مالزی روبرو شد. این گفت و گو در بیست و شش شهریور همان سال در ماهنامه توریست مالزی منتشر شد.
فرامرز اصلانی در شمار خوانندگان کم کار اما به یاد ماندنی ایران است. خواننده ای با سبکی متفاوت در سرودن، نواختن و خواندن. او همچنین در شمار معدود خوانندگانی است که با وجود بیش از۳۰ سال سکونت در خارج از ایران، ایرانی مانده و مفاهیم ترانه های او بیش از پیش ریشه در فرهنگ و ادب ایران زمین دوانده است. اصلانی آشکارا متاثر از هنرمندان بزرگی چون چارلز آزناوور و لئونارد کوهن است، اما تاثیرپذیری او در لایه های زیرین هنر او نهفته است. از همین رو، ترانه های او برای شنونده ی ایرانی، رنگ و بوی ترانه های غربی را ندارد.
زبان ترانه های اصلانی نیز زبانی پیراسته و فاخر است و این نیز به نوبه ی خود او را از دیگر خوانندگان ایرانی متمایز می کند. اصلانی در ماه گذشته به همراه داریوش کنسرت مشترکی در کوالالامپور برگزار کرد که با استقبال چشمگیر ایرانیان روبرو شد. آنچه در پی می آید دیدگاه های او در باره ی موسیقی، شعر و ترانه است که در گفت و گو با ماهنامه ی توریست مطرح شده است.
یکی از اولین ویژگی های شما به عنوان یک خواننده، کم کار بودن شماست. همچنین گفته اید کم کاری از بدکاری بهتر است. همین ویژگی شما برای من از جهتی یادآور خیام بوده است. شاعری که فقط از او حدود هشتاد رباعی باقی مانده و شاملو علت این امر، را سنجیده گزینی خیام می داند. آیا کم کاری شما نیز نشان از گزینشی دارد که ما از آن بی خبریم؟
شاید بخشی از این مشکل به این مربوط باشد که خودم باید شعر را بنویسم، آهنگ را بسازم، خودم باید آن را اجرا کنم و در انتها این مجموعه را تنظیم کنم. این روند با توجه به این که باید زندگی هم کرد کمی طولانی می شود. گاهی پیش آمده که حتی یک آلبوم آماده داشته ام، اما مدت زیادی وقت صرف این شده که به جلد آن فکر کنم یا جزییاتی از این دست. خوشبختانه مدتی است که کار با کمپانی ها را کنار گذاشته ام، چون شیوه های کاری آنها نیز یکی از دلایل تاخیر در انتشار کارهای من بوده است.
من وقتی یک آلبوم را آماده می کنم، ترجیح می دهم ترانه های آن با یکدیگر هماهنگ و متناسب باشند. در حالی که کمپانی های یادشده وقتی قراردادی برای انتشار یک آلبوم با ۱۰ ترانه می بندند، به جای انتشار یک آلبوم جدید، دو ترانه ی جدید را با چند ترانه ی قدیمی در کنار هم قرار می دهند و آن را منتشر می کنند. بدین ترتیب به جای یک آلبوم جدید چند آلبوم منتشر می کنند که اغلب ترانه های آنها تکراری یا قدیمی است. برای نمونه، اگر به آلبوم آخرم با نام “خط سوم” توجه کنید، می بینید که دارای هماهنگی و تناسب لازم برای یک آلبوم است. بدیهی است که اگر ترتیب و چیدمان ترانه ها غیر از این باشد، حال و هوای آلبوم مغشوش جلوه می کند. گاهی هم در وسط یک آلبوم، یک موسیقی بی کلام که معلوم نیست از کجا آمده قرار می گیرد. به هرحال، تحمل چنین پیشامدهایی برای من بسیار سخت است. به خاطر همین مشکلات من تصمیم گرفتم خودم تمامی کارهای تولید و نشر را به عهده بگیرم. داریوش هم همین روش را انتخاب کرده است.
برای ما که بیرون از این حوزه هستیم، به نظر می رسد کار با کمپانی ها حرفه ای تر است، اما با توجه به آنچه شما گفتید، به نظر می رسد نگاه آنها بیش از حد تجاری است.
نگاه آنها تجاری است، اما حرفه ای نیست. برای نمونه، آنها حتی در پرداخت حقوق هنرمندان نیز نکات ابتدایی را رعایت نمی کنند. مثلا می گویند تو که آهنگ ها را خودت ساخته ای، دیگر بابت آن نباید پول بگیری. در مورد شعر ترانه ها هم همینطور. این نگاه کاملا غیرحرفه ای است. گاهی اوقات این برخوردها آدم را در تنگناهای روحی قرار می دهد و او را از کارکردن دور می کند. البته روی صحنه زیاد رفته ام، ولی آلبوم های کمی منتشر کرده ام. امسال می خواهم کمی دیگران را شگفت زده کنم. آلبوم قبلی ام در جولای منتشر شد و آلبوم بعدی ام در سال ۲۰۱۲ پخش خواهد شد.

شاید بیست سال قبل یا پیشتر از آن در مصاحبه ای گفتید که باید زندگی کنم تا بتوانم شعر بگویم و آهنگ بسازم. گویا کیفیت زندگی در سال های مختلف برای شما تغییر کرده و همین موجب شده که گاه بیشتر و گاه کمتر کار کنید.
واقعیت این است که باید زندگی را حس کرده باشی تا بتوانی آن حس را به دیگری انتقال دهی. برای من به خاطر این که همیشه با نوشتن سر و کار داشته ام، یکی از ساده ترین کارها سرودن شعر است. مثلا برخی از کنسرت هایم از ۴ نفر خواستم ۴ واژه را به من بگویند و پس از آنتراکت یک چهارپاره را با آهنگ برای آنها اجرا کردم. منتها ترانه ای که ماندگار باشد نیازمند زندگی است.
طبیعی است که ریتم موسیقی دلخواه این دوران نیز با موسیقی محبوب ۵۰ سال پیش متفاوت باشد. این ریتم زاده ی نیاز انسان امروز است. نیازی که در موسیقی سنتی برآورده نمی شود.
انگیزه ی سرودن و خواندن را در برخی از گفتگوهایتان بیان خود اعلام کرده اید. به نظر می رسد در طول این سالها باید بیش از این ها نیاز به بیان خود حس کرده باشید. اینطور نیست؟ باید چیزهای بیشتری باشد که از شما نشنیده ایم.
اگر منظورتان شعر و ترانه است، باید بگویم بله. بعضی از کارها، زمان خود را می طلبد. برای نمونه، وقتی در ایران با کمپانی سی.بی.اس قرارداد بستم و آلبوم دلمشغولی ها منتشر شد، برخی از ترانه سراهای خوب ایران هم به من گفتند که مثلا شعر “اگه یه روز بری سفر” عامیانه است. من هم در پاسخ گفتم که دوست دارم با مخاطبم ارتباط برقرار کنم. اگر از ابتدا برایش از مولانا بخوانم، از من دور خواهد شد. ترجیح می دادم شنونده در ابتدا بامن آشنا شود. آهنگم را با سوت بزند و بعد با هم به سطح بالاتری برویم. درست مثل یک کمدین که اگر با اولین جوک مردم را بخنداند، تا آخر برنامه حتی با حرفهای عادی نیز می تواند مردم را بخنداند.
تولید آلبوم موسیقی پرکار و زمان بر است، اما با توجه به این که شما یک ترانه سرا هستید، هنوز هیچ مجموعه ای از سروده های شما منتشر نشده است. آیا برای شما جذاب نبوده است؟
می خواهم در آلبوم بعدی ام دفترچه ی کوچکی حاوی ترانه ها را ضمیمه کنم. خودم تا کنون این کار را نکرده ام، اما در ایران متن ترانه ها و موسیقی آنها را چاپ کرده اند که البته گاهی دارای اشتباهات فاحشی هم بوده است. مثلا در یکی از شعرهای من عبارت “در نایی که اسیرم” را تعبیر کرده اند که منظور از نای همان نی است که سازی است بادی و ایرانی. در حالی که منظورمن از نای زندانی بود که سعد سلمان در آن زندانی بود.
پس شما نظارتی روی انتشار آن نداشته اید؟
نه. این کارها بدون اطلاع من انجام شده است. من روی واژه ها بسیار حساسم. شاید دلیل ان هم روزنامه نگار بودن من است. در اغلب گفتگوهایم نیز سعی کرده ام، خودم پاسخ ها را بنویسم.
زبان ترانه های شما با زبان بسیاری از ترانه های رایج پاپ ایرانی متفاوت است. منظورم جنس واژها و کلمات است که پیراسته تر و ویراسته تر به نظر می رسند. حتی در ترانه ای مانند “اگه یه روز …” که به تعبیر برخی عامیانه است نیز این پیراستگی دیده می شود.
در ایران اولین کسی که یک گیتار به دست گرفت و خواند، ویگن بود. او اولین و تنها خواننده بود و حق انتخاب دیگری هم در آن دوران نداشتیم. خوشبختانه کار ویگن خیلی خوب بود.
دلیلش این است که در پشت این ترانه ها، نوعی آگاهی از شعر وجود دارد. موسیقی کلام که شفیعی کدکنی به آن اشاره می کند، برای من بسیار مهم و جذاب است. در اشعار حافظ، واژه ها طوری کنار یکدیگر قرار گرفته اند که ترکیب آنها ریتم خاصی را به من القا می کند. این ریتم نیز سیال است. ریتم “آهوی وحشی” با ریتم “با مدعی مگوی …” متفاوت است، چرا که ضرباهنگ واژه ها متفاوت است. همین ضرباهنگ است که به من می گوید حافظ در هنگام سرودن این شعر، مشت بر میز می کوبیده، نه این که در گوشه ای آرام نشسته باشد. حتی شاعری مثل آرتور رمبو معتقد بود که واژه ها دارای رنگ هستند و می توانند این رنگ را به مخاطب القا کنند. نقاشان سورریالیست هم واژه های اشعار او را نقاشی می کردند.

احتمالا پیوند شما با ادبیات و شعر کلاسیک ایران نیز مانع از این شده که شما به ورطه ی عامیانه سرایی به معنای مبتذل آن فرو افتید.
من می توانستم از ابتدا یک شعر کلاسیک با اوزان عروضی بنویسم و آن را اجرا کنم، اما این ارتباط پویایی میان من و مردم برقرار نمی کرد. من به تدریج از ترانه های اولیه ی خودم به “قلعه ی تنهایی” و “خط سوم” رسیدم. من نه پیرم، نه جوانم / من نه پیدا، نه نهانم / من نه گوشم، نه زبانم … که اشاره به نوشته های شمس تبریزی دارد.
متن ترانه در کارهای شما جایگاه خاصی دارد که با آنچه در موسیقی پاپ امروز جهان به چشم می خورد، متفاوت است. در بسیاری از ترانه های پاپ امروز، موسیقی نقش اصلی را دارد و برای بسیاری از خوانندگان، ترانه، بهانه ای برای اجرای تکنیک های مختلف خوانندگی است.
در نظر من کلام، نقش اول و برتر را دارد. متن ترانه مانند یک نقاشی است و موسیقی قابی است که آن را دربرمی گیرد. هرگاه این قاب و آن نقاشی با هم تناسب داشته باشند، حاصل کار زیبا و دلنشین خواهد شد. از سوی دیگر، بسیاری از خوانندگان، خودشان ترانه ها را نمی نویسند و وقتی هم که آنها را اجرا می کنند، ترانه سرا را بیان می کنند نه خودشان را. وقتی از من می پرسند چرا سروده های دیگران را نمی خوانم، می گویم آگاهی من از خودم بیشتر است تا از دیگران و برعکس. من دوست دارم چیزی را که خودم تجربه و حس کرده ام بیان کنم.
در نظر شما چه تفاوتی میان ترانه و شعر وجود دارد؟
ترانه مثل یک داستان است. یک شروع، یک متن و یک پایان نیاز دارد. قواعد و به بیان دیگر، بسته بندی خود را دارد. ولی در شعر، دست شما بازتر است. از همین روست که وقتی از شعر حافظ استفاده می کنیم، باید گزیده ای از آن را انتخاب و ادیت کنیم تا به ترانه بدل شود.
شما از کودکی با موسیقی سنتی نیز آشنا بوده اید و سپس به موسیقی پاپ گرایش یافتید. چه نیازی شما را به سوی موسیقی پاپ کشاند؟
از کودکی در خانه ی ما، موسیقی دان های زیادی رفت و آمد می کردند. پدرم هم با وجود این که وکیل دادگستری بود، عاشق تار بود و این ساز را می نواخت. من با وجود این که موسیقی سنتی را بیشتر می شنیدم عاشق ترانه های ایتالیایی و فرانسوی مثل ترانه های چارلز آزناوور بودم. پدرم برایم گیتار نمی خرید و می گفت درست بخوان. من هم تار پدرم را برمی داشتم و با آن، آهنگ های ایتالیایی و فرانسوی را می زدم که البته چیز عجیب و غریبی از آب در می آمد. من معتقدم اگر بخواهیم کار ماندگاری بکنیم، در ابتدا باید آگاهی کافی در مورد آن را کسب کنیم و در این میان، فراگیری و شناخت فرهنگ و تاریخ خودمان نقش مهمی ایفا می کند. برای نمونه، اگر بخواهیم مترجم خوبی باشیم، نخست باید زبان مادری خود را به خوبی یاد بگیریم.
پس شناخت موسیقی سنتی را برای خود ضروری می دانستید، اما در آن باقی نماندید.
من صدا را با بنان شناختم. هنوز هم عاشق صدای بنان هستم و چون بی خودی هم چهچه نمی زد، شعر را به خوبی بیان می کرد و شنونده نیز همزمان با لذت بردن از موسیقی و آواز، از درک شعر محروم نمی شد.
برگردیم به مسیر شما به سوی موسیقی پاپ. به هر حال، شما نمی توانستید در موسیقی سنتی، خود را بیان کنید. درست است؟
هر دوره ی زمانی ریتم و ضرباهنگ خود را دارد. ریتم زمان من با موسیقی سنتی همخوان نبود. بیشتر به موسیقی فرانسوی به ویژه شانسونی ها گرایش داشتم که شبیه به قوالی های خودمان بودند. من حس کردم می توانم کار خودم را در چنان چارچوبی قرار دهم نه در موسیقی سنتی.
بسیاری از ما نیز همانند شما از موسیقی سنتی فاصله گرفتیم، چون نیازهای ما را برطرف نمی کرد. اما برای بسیاری از عاشقان موسیقی سنتی، این توجیه کافی نبود.
کوبش یا ریتم روحی یک جوان امروز با ریتم جوان دوران من خیلی متفاوت است. ریتم جوان امروز خیلی تند و مهیج است، چون زمانه نیز به همین گونه پیش می رود. همه چیز سریع تر رخ می دهد. من این طوری حس می کنم که وقت ۱۶ سالم بود، ۲۴ ساعت برای ما مثل ۳۶ ساعت بود، امروز به نظر می رسد ۱۸ ساعت شده است. طبیعی است که ریتم موسیقی دلخواه این دوران نیز با موسیقی محبوب ۵۰ سال پیش متفاوت باشد. این ریتم زاده ی نیاز انسان امروز است. نیازی که در موسیقی سنتی برآورده نمی شود.
کسانی مثل ایرج جنتی عطایی،واروژان،اردلان سرفراز، آندرانیک وزولاند بودندکه دور هم می نشستیم وباهم درمورد موسیقی وشعرصحبت می کردیم. این یکی اززیبایی های کار بود. عجله هم نداشتیم. شهرت وپول درآوردن هم هدف ما نبود.
شما سالهاست که در خارج از ایران زندگی می کنید، اما دوری از ایران تغییری در سبک سرودن ترانه یا موسیقی شما نداشته است. این در حالی است که بسیاری از هنرمندان پس از جدایی از میهن شان نمی توانند به آفرینش ادامه دهند یا در صورت ادامه ی فعالیت نیز، افت چشمگیری در آثار آنان دیده می شود.
ریشه ی این افت در دلمردگی است. کسی که کار هنری می کند، نباید دلمرده شود و این به معنای شادمانی بی دلیل نیست. شاعری که شعر غمگین می سراید نیز می تواند از آفرینش خود شادمانه شود. گاهی غمی که در یک شعر تجلی یافته، آنقدر زیبا بیان شده که خواننده از شوق دریافت چنین اندوهی، اشک می ریزد، اما نه اشک دلمردگی.

اگر به نویسندگان اروپای شرقی که در جریان جنگ سرد به غرب مهاجرت کردند، توجه کنیم، می بینیم که نتوانستند آثار در حد آثار پیشین خود خلق کنند. اما در مورد شما، مهاجرت تاثیری در کیفیت آفرینش نگذاشته است.
شاید به این دلیل باشد که من هنوز هم از همان چشمه آب می خورم. شاید ظرف یا مکانی که در آن می نوشم، تغییر کرده باشد، اما سرچشمه هنوز همان فرهنگ و ادبیات ایران است. ولی خوب کسی مثل سولژنیتسین که دردش درد دیگری است، باید در سیبری باشد تا بتواند بنویسد. اگر او را در هتل مجللی در پاریس بگذارید، مسلما نمی تواند بنویسد.
ترانه های شما مورد توجه قشرهای پیشروی جامعه ی ایران بوده است. قشرهایی مانند نویسندگان، روزنامه نگاران و متفکرین که اغلب هم در کنش های سیاسی حضور داشته اند. اما در سه دهه ی اخیر، نشانه های آشکاری از سیاست در آثار شما به چشم نمی خورد. این امر در روزگاری که بسیاری از خوانندگان نوپا برای جلب توجه، فقط به بیان مواضع تند سیاسی می پردازند، غنیمتی برای دوست داران موسیقی است. دیدگاه شما در باره ی حضور سیاست در هنر و تاثیر متقابل این دو چیست؟
هنرمند اگر در روزگار خود، فقط و فقط حضور داشته باشد، بی تردید سیاسی است. سال ۱۹۷۲ در لندن بودم که تئودورآکیس یونانی به انگلستان آمد. یونان در دوران استبداد نظامی سرهنگ ها بود. او وقتی با ارکستر ۸۰ نفره ی خود وارد فرودگاه لندن شد، وزارت خارجه ی انگلستان از او خواست که از اجرای ترانه های سیاسی خودداری کند. تئودورآکیس از همانجا به یونان برگشت که جوهره ی کار او خودبه خود به سیاست مربوط می شد. البته باید به این نکته توجه داشت که می توان عمیق ترین مسایل سیاسی را با ظرافت بیان کرد. من با حضور سیاست بدون ظرافت و آفرینش هنری در آثار هنری موافق نیستم. کار هنر این نیست که یک مفهوم را در صورت کسی بکوبد. یک اشاره کافی است. وقتی می گویم “من از این خسته ام که می بینم / تیرگی هست و شب چراغی نیست” برای بسیاری کافی است تا به کنه مطلب پی ببرند. حضور غیرهنرمندانه ی سیاست در هنر ماندگار نیست و زودتر از آنچه فکر می کنید فراموش می شود.
شما در هنگام بیان خویشتن خود، خویشتن بسیاری دیگر از مردم ایران را نیز بازگو کرده اید. ترانه ی “قدیم” نمونه ای از این دست است. ترانه ای نوستالژیک که داشته ها و از دست رفته های یک نسل را در خاطره ها زنده می کند. شما در این باره چه حسی دارید؟
آن کسانی که در ترانه ی “قدیم” از آنها یاد شده، همان کسانی هستند که بر ما و نسل ما تاثیر گذاشتند. فروغ، شاملو، نادرپور، سهراب سپهری و … زبان گویای نسل ما بودند.
موسیقی مورد علاقه ی خودتان چیست؟
موسیقی عاشقانه. ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیولی. گاهی نه تنها زبان، بلکه حتی نام برخی را نمی دانم، اما از شنیدن موسیقی آنها لذت می برم. مثل یک پدر و دختر هندی که با هم می خوانند و صدای آنها مانند سازی است که می نوازند. به موسیقی کلاسیک هم علاقه دارم و کارهای ویوالدی، آلبینونی و راخمانینوف را دوست دارم. البته در موسیقی اسپانیولی هم که سرآمد همه از نظر من، “پاکو د لوچیا” است.
در میان خوانندگان ایرانی چه کسی توجه شما را جلب کرده؟
در ایران اولین کسی که یک گیتار به دست گرفت و خواند، ویگن بود. او اولین و تنها خواننده بود و حق انتخاب دیگری هم در آن دوران نداشتیم. خوشبختانه کار ویگن خیلی خوب بود. فرهاد خواننده ی دیگری بود که دوستش داشتم. مهرپویا نیز در شمار خوانندگانی بود که نوآوری داشت. صدای ابی و کارهای داریوش را هم خیلی دوست دارم. البته در مورد داریوش باید بگویم که ما با هم خیلی جفت و جوریم و اگر نبودیم، همکاری مان ادامه نمی یافت.
از خوانندگان زن ایرانی چه کسی را می پسندید؟
در میان خوانندگان جدید، کار “مهرنوش” خوب است. گوگوش که همیشه خیلی خوب بوده و این روزها صدایش بهتر از همیشه شده است. مهم این است که خواننده توانایی خواندن یعنی صدای خوب را داشته باشد. من صدها ایمیل دریافت می کنم که می پرسند چطور خواننده شویم. پاسخ من ساده است: “باید صدا داشته باشید.” بعد مطالعه و آموزش اهمیت می یابد. البته این روزها بهتر شده. ۶ سال پیش، از هر ۱۰۰ ترانه که می فرستادند، یک یا دو ترانه با دستکاری قابل تحمل بود. حالا این تعداد به ۸ تا ۹ ترانه رسیده. وقتی من ۱۸ سالم بود، خیلی بیشتر از یه جوان ۱۸ ساله ی امروز که می خواهد خواننده شود، مطالعه کرده بودم. متاسفانه برای بسیاری از جوانان علاقمند به موسیقی، این حرفه یا هنر تبدیل به راه فراری از موقعیت کنونی شان شده. در حالی که موفقیت در موسیقی زمان می برد. من تا ۳۰ سالگی جرات نکردم به سراغ اشعار حافظ بروم، چه برسد به آن روی آن آهنگ بگذارم.
شاید ویژگی این دوران است که همه می خواهند زود موفق شوند.
ما در دوران جوانی مان که موسیقی را شروع کرده بودیم، با شعرا و موسیقی دان ها می نشستیم و تبادل نظر می کردیم. با هم زندگی می کردیم. کسانی مثل ایرج جنتی عطایی، واروژان، اردلان سرفراز، آندرانیک و زولاند بودند که دور هم می نشستیم و با هم در مورد موسیقی و شعر صحبت می کردیم. این یکی از زیبایی های کار بود. عجله هم نداشتیم. شهرت و پول درآوردن هم هدف ما نبود.
در میان خوانندگان غربی، چه کسانی برایتان جذاب بودند؟
“لئو فره” که خواننده ی سوریالیست ها بود و الگوی خوانندگانی مثل “ژاک برل” و “چارلز آزناوور” محسوب می شد. یکی از کارهای به یادماندنی او آلبومی است که روی شعرهای “بودلر” ساخته و نام آن “گل های جهنمی” است. همین کار او باعث شد که من روی کارهای حافظ و مولوی کار کردم. در میان خوانندگان امروز، کارهای “کریس ریا” و “استینگ” را دوست دارم.
احتمالا باید کارهای “لئونارد کوهن” هم برای شما جالب باشد.
اصلا من با کارهای “کوهن” بزرگ شدم. سیستم گیتاری که می زنم، از “کوهن” یاد گرفتم. اولین باری که ترانه ی “سوزان” را از او شنیدم، شیفته ی کار او شدم و هنوز هم عاشق کارهای او هستم.
چیزی که در ذهن دارم این است که ترانه های فرانسوی و ایتالیایی و چند ترانه از ویگن را بازخوانی کنم و در یک مجموعه منتشر نمایم. این کار نشان می دهد که من با الهام گرفتن از چه خواننده هایی به موسیقی و سبک مورد علاقه ی خودم رسیدم.
در مورد شغل تان یعنی روزنامه نگاری برایمان بگویید.
من روزنامه نگاری را در لندن خواندم و پس از گرفتن لیسانس به ایران برگشتم. با موسسه اطلاعات و در نشریه تهران ژورنال به عنوان مخبر سیاسی شروع به کار کردم. هفته ی اول، هر چه نوشتم، در اداره ی سانسور حذف شد. شروع کردم به گزارش نوشتن در باره ی چیزهای مختلفی نظیر قالب بافی یا عشایر ایران، چون اساسا خبر سیاسی قابل درجی وجود نداشت. دو سال بعد، با سی بی اس قرارداد بستم. هم مدیر هنری بودم و هم تهیه کننده می شدم. مثلا ترانه ی “سال ۲۰۰۰” داریوش را من و “مارسل استپانی” با هم تهیه کردیم. بعد از بازگشت به انگلستان باز هم به روزنامه نگاری پرداختم. به غیر از برخی مصاحبه هایی که خودم با خودم برای برخی نشریات نوشتم، در مورد موسیقی روزنامه نگاری نکردم.
با وجود سال های زیادی که در خارج از کشور بوده اید، هنوز از شما ترانه ای به زبانی غیر از فارسی نشنیده ایم. آیا خواندن به زبان های دیگر برایتان جذاب نیست؟
من ۳۰ سال در لندن زندگی کرده ام، اما آواز خواندن به انگلیسی را حس نمی کنم. چیزی که در ذهن دارم این است که ترانه های فرانسوی و ایتالیایی و چند ترانه از ویگن را بازخوانی کنم و در یک مجموعه منتشر نمایم. این کار نشان می دهد که من با الهام گرفتن از چه خواننده هایی به موسیقی و سبک مورد علاقه ی خودم رسیدم.
فرامرز اصلانی در شمار خوانندگان کم کار اما به یاد ماندنی ایران است. خواننده ای با سبکی متفاوت در سرودن، نواختن و خواندن. او همچنین در شمار معدود خوانندگانی است که با وجود بیش از۳۰ سال سکونت در خارج از ایران، ایرانی مانده و مفاهیم ترانه های او بیش از پیش ریشه در فرهنگ و ادب ایران زمین دوانده است. اصلانی آشکارا متاثر از هنرمندان بزرگی چون چارلز آزناوور و لئونارد کوهن است، اما تاثیرپذیری او در لایه های زیرین هنر او نهفته است. از همین رو، ترانه های او برای شنونده ی ایرانی، رنگ و بوی ترانه های غربی را ندارد.
زبان ترانه های اصلانی نیز زبانی پیراسته و فاخر است و این نیز به نوبه ی خود او را از دیگر خوانندگان ایرانی متمایز می کند. اصلانی در ماه گذشته به همراه داریوش کنسرت مشترکی در کوالالامپور برگزار کرد که با استقبال چشمگیر ایرانیان روبرو شد. آنچه در پی می آید دیدگاه های او در باره ی موسیقی، شعر و ترانه است که در گفت و گو با ماهنامه ی توریست مطرح شده است.
یکی از اولین ویژگی های شما به عنوان یک خواننده، کم کار بودن شماست. همچنین گفته اید کم کاری از بدکاری بهتر است. همین ویژگی شما برای من از جهتی یادآور خیام بوده است. شاعری که فقط از او حدود هشتاد رباعی باقی مانده و شاملو علت این امر، را سنجیده گزینی خیام می داند. آیا کم کاری شما نیز نشان از گزینشی دارد که ما از آن بی خبریم؟
شاید بخشی از این مشکل به این مربوط باشد که خودم باید شعر را بنویسم، آهنگ را بسازم، خودم باید آن را اجرا کنم و در انتها این مجموعه را تنظیم کنم. این روند با توجه به این که باید زندگی هم کرد کمی طولانی می شود. گاهی پیش آمده که حتی یک آلبوم آماده داشته ام، اما مدت زیادی وقت صرف این شده که به جلد آن فکر کنم یا جزییاتی از این دست. خوشبختانه مدتی است که کار با کمپانی ها را کنار گذاشته ام، چون شیوه های کاری آنها نیز یکی از دلایل تاخیر در انتشار کارهای من بوده است.
من وقتی یک آلبوم را آماده می کنم، ترجیح می دهم ترانه های آن با یکدیگر هماهنگ و متناسب باشند. در حالی که کمپانی های یادشده وقتی قراردادی برای انتشار یک آلبوم با ۱۰ ترانه می بندند، به جای انتشار یک آلبوم جدید، دو ترانه ی جدید را با چند ترانه ی قدیمی در کنار هم قرار می دهند و آن را منتشر می کنند. بدین ترتیب به جای یک آلبوم جدید چند آلبوم منتشر می کنند که اغلب ترانه های آنها تکراری یا قدیمی است. برای نمونه، اگر به آلبوم آخرم با نام “خط سوم” توجه کنید، می بینید که دارای هماهنگی و تناسب لازم برای یک آلبوم است. بدیهی است که اگر ترتیب و چیدمان ترانه ها غیر از این باشد، حال و هوای آلبوم مغشوش جلوه می کند. گاهی هم در وسط یک آلبوم، یک موسیقی بی کلام که معلوم نیست از کجا آمده قرار می گیرد. به هرحال، تحمل چنین پیشامدهایی برای من بسیار سخت است. به خاطر همین مشکلات من تصمیم گرفتم خودم تمامی کارهای تولید و نشر را به عهده بگیرم. داریوش هم همین روش را انتخاب کرده است.
برای ما که بیرون از این حوزه هستیم، به نظر می رسد کار با کمپانی ها حرفه ای تر است، اما با توجه به آنچه شما گفتید، به نظر می رسد نگاه آنها بیش از حد تجاری است.
نگاه آنها تجاری است، اما حرفه ای نیست. برای نمونه، آنها حتی در پرداخت حقوق هنرمندان نیز نکات ابتدایی را رعایت نمی کنند. مثلا می گویند تو که آهنگ ها را خودت ساخته ای، دیگر بابت آن نباید پول بگیری. در مورد شعر ترانه ها هم همینطور. این نگاه کاملا غیرحرفه ای است. گاهی اوقات این برخوردها آدم را در تنگناهای روحی قرار می دهد و او را از کارکردن دور می کند. البته روی صحنه زیاد رفته ام، ولی آلبوم های کمی منتشر کرده ام. امسال می خواهم کمی دیگران را شگفت زده کنم. آلبوم قبلی ام در جولای منتشر شد و آلبوم بعدی ام در سال ۲۰۱۲ پخش خواهد شد.

شاید بیست سال قبل یا پیشتر از آن در مصاحبه ای گفتید که باید زندگی کنم تا بتوانم شعر بگویم و آهنگ بسازم. گویا کیفیت زندگی در سال های مختلف برای شما تغییر کرده و همین موجب شده که گاه بیشتر و گاه کمتر کار کنید.
واقعیت این است که باید زندگی را حس کرده باشی تا بتوانی آن حس را به دیگری انتقال دهی. برای من به خاطر این که همیشه با نوشتن سر و کار داشته ام، یکی از ساده ترین کارها سرودن شعر است. مثلا برخی از کنسرت هایم از ۴ نفر خواستم ۴ واژه را به من بگویند و پس از آنتراکت یک چهارپاره را با آهنگ برای آنها اجرا کردم. منتها ترانه ای که ماندگار باشد نیازمند زندگی است.
طبیعی است که ریتم موسیقی دلخواه این دوران نیز با موسیقی محبوب ۵۰ سال پیش متفاوت باشد. این ریتم زاده ی نیاز انسان امروز است. نیازی که در موسیقی سنتی برآورده نمی شود.
انگیزه ی سرودن و خواندن را در برخی از گفتگوهایتان بیان خود اعلام کرده اید. به نظر می رسد در طول این سالها باید بیش از این ها نیاز به بیان خود حس کرده باشید. اینطور نیست؟ باید چیزهای بیشتری باشد که از شما نشنیده ایم.
اگر منظورتان شعر و ترانه است، باید بگویم بله. بعضی از کارها، زمان خود را می طلبد. برای نمونه، وقتی در ایران با کمپانی سی.بی.اس قرارداد بستم و آلبوم دلمشغولی ها منتشر شد، برخی از ترانه سراهای خوب ایران هم به من گفتند که مثلا شعر “اگه یه روز بری سفر” عامیانه است. من هم در پاسخ گفتم که دوست دارم با مخاطبم ارتباط برقرار کنم. اگر از ابتدا برایش از مولانا بخوانم، از من دور خواهد شد. ترجیح می دادم شنونده در ابتدا بامن آشنا شود. آهنگم را با سوت بزند و بعد با هم به سطح بالاتری برویم. درست مثل یک کمدین که اگر با اولین جوک مردم را بخنداند، تا آخر برنامه حتی با حرفهای عادی نیز می تواند مردم را بخنداند.
تولید آلبوم موسیقی پرکار و زمان بر است، اما با توجه به این که شما یک ترانه سرا هستید، هنوز هیچ مجموعه ای از سروده های شما منتشر نشده است. آیا برای شما جذاب نبوده است؟
می خواهم در آلبوم بعدی ام دفترچه ی کوچکی حاوی ترانه ها را ضمیمه کنم. خودم تا کنون این کار را نکرده ام، اما در ایران متن ترانه ها و موسیقی آنها را چاپ کرده اند که البته گاهی دارای اشتباهات فاحشی هم بوده است. مثلا در یکی از شعرهای من عبارت “در نایی که اسیرم” را تعبیر کرده اند که منظور از نای همان نی است که سازی است بادی و ایرانی. در حالی که منظورمن از نای زندانی بود که سعد سلمان در آن زندانی بود.
پس شما نظارتی روی انتشار آن نداشته اید؟
نه. این کارها بدون اطلاع من انجام شده است. من روی واژه ها بسیار حساسم. شاید دلیل ان هم روزنامه نگار بودن من است. در اغلب گفتگوهایم نیز سعی کرده ام، خودم پاسخ ها را بنویسم.
زبان ترانه های شما با زبان بسیاری از ترانه های رایج پاپ ایرانی متفاوت است. منظورم جنس واژها و کلمات است که پیراسته تر و ویراسته تر به نظر می رسند. حتی در ترانه ای مانند “اگه یه روز …” که به تعبیر برخی عامیانه است نیز این پیراستگی دیده می شود.
در ایران اولین کسی که یک گیتار به دست گرفت و خواند، ویگن بود. او اولین و تنها خواننده بود و حق انتخاب دیگری هم در آن دوران نداشتیم. خوشبختانه کار ویگن خیلی خوب بود.
دلیلش این است که در پشت این ترانه ها، نوعی آگاهی از شعر وجود دارد. موسیقی کلام که شفیعی کدکنی به آن اشاره می کند، برای من بسیار مهم و جذاب است. در اشعار حافظ، واژه ها طوری کنار یکدیگر قرار گرفته اند که ترکیب آنها ریتم خاصی را به من القا می کند. این ریتم نیز سیال است. ریتم “آهوی وحشی” با ریتم “با مدعی مگوی …” متفاوت است، چرا که ضرباهنگ واژه ها متفاوت است. همین ضرباهنگ است که به من می گوید حافظ در هنگام سرودن این شعر، مشت بر میز می کوبیده، نه این که در گوشه ای آرام نشسته باشد. حتی شاعری مثل آرتور رمبو معتقد بود که واژه ها دارای رنگ هستند و می توانند این رنگ را به مخاطب القا کنند. نقاشان سورریالیست هم واژه های اشعار او را نقاشی می کردند.

احتمالا پیوند شما با ادبیات و شعر کلاسیک ایران نیز مانع از این شده که شما به ورطه ی عامیانه سرایی به معنای مبتذل آن فرو افتید.
من می توانستم از ابتدا یک شعر کلاسیک با اوزان عروضی بنویسم و آن را اجرا کنم، اما این ارتباط پویایی میان من و مردم برقرار نمی کرد. من به تدریج از ترانه های اولیه ی خودم به “قلعه ی تنهایی” و “خط سوم” رسیدم. من نه پیرم، نه جوانم / من نه پیدا، نه نهانم / من نه گوشم، نه زبانم … که اشاره به نوشته های شمس تبریزی دارد.
متن ترانه در کارهای شما جایگاه خاصی دارد که با آنچه در موسیقی پاپ امروز جهان به چشم می خورد، متفاوت است. در بسیاری از ترانه های پاپ امروز، موسیقی نقش اصلی را دارد و برای بسیاری از خوانندگان، ترانه، بهانه ای برای اجرای تکنیک های مختلف خوانندگی است.
در نظر من کلام، نقش اول و برتر را دارد. متن ترانه مانند یک نقاشی است و موسیقی قابی است که آن را دربرمی گیرد. هرگاه این قاب و آن نقاشی با هم تناسب داشته باشند، حاصل کار زیبا و دلنشین خواهد شد. از سوی دیگر، بسیاری از خوانندگان، خودشان ترانه ها را نمی نویسند و وقتی هم که آنها را اجرا می کنند، ترانه سرا را بیان می کنند نه خودشان را. وقتی از من می پرسند چرا سروده های دیگران را نمی خوانم، می گویم آگاهی من از خودم بیشتر است تا از دیگران و برعکس. من دوست دارم چیزی را که خودم تجربه و حس کرده ام بیان کنم.
در نظر شما چه تفاوتی میان ترانه و شعر وجود دارد؟
ترانه مثل یک داستان است. یک شروع، یک متن و یک پایان نیاز دارد. قواعد و به بیان دیگر، بسته بندی خود را دارد. ولی در شعر، دست شما بازتر است. از همین روست که وقتی از شعر حافظ استفاده می کنیم، باید گزیده ای از آن را انتخاب و ادیت کنیم تا به ترانه بدل شود.
شما از کودکی با موسیقی سنتی نیز آشنا بوده اید و سپس به موسیقی پاپ گرایش یافتید. چه نیازی شما را به سوی موسیقی پاپ کشاند؟
از کودکی در خانه ی ما، موسیقی دان های زیادی رفت و آمد می کردند. پدرم هم با وجود این که وکیل دادگستری بود، عاشق تار بود و این ساز را می نواخت. من با وجود این که موسیقی سنتی را بیشتر می شنیدم عاشق ترانه های ایتالیایی و فرانسوی مثل ترانه های چارلز آزناوور بودم. پدرم برایم گیتار نمی خرید و می گفت درست بخوان. من هم تار پدرم را برمی داشتم و با آن، آهنگ های ایتالیایی و فرانسوی را می زدم که البته چیز عجیب و غریبی از آب در می آمد. من معتقدم اگر بخواهیم کار ماندگاری بکنیم، در ابتدا باید آگاهی کافی در مورد آن را کسب کنیم و در این میان، فراگیری و شناخت فرهنگ و تاریخ خودمان نقش مهمی ایفا می کند. برای نمونه، اگر بخواهیم مترجم خوبی باشیم، نخست باید زبان مادری خود را به خوبی یاد بگیریم.
پس شناخت موسیقی سنتی را برای خود ضروری می دانستید، اما در آن باقی نماندید.
من صدا را با بنان شناختم. هنوز هم عاشق صدای بنان هستم و چون بی خودی هم چهچه نمی زد، شعر را به خوبی بیان می کرد و شنونده نیز همزمان با لذت بردن از موسیقی و آواز، از درک شعر محروم نمی شد.
برگردیم به مسیر شما به سوی موسیقی پاپ. به هر حال، شما نمی توانستید در موسیقی سنتی، خود را بیان کنید. درست است؟
هر دوره ی زمانی ریتم و ضرباهنگ خود را دارد. ریتم زمان من با موسیقی سنتی همخوان نبود. بیشتر به موسیقی فرانسوی به ویژه شانسونی ها گرایش داشتم که شبیه به قوالی های خودمان بودند. من حس کردم می توانم کار خودم را در چنان چارچوبی قرار دهم نه در موسیقی سنتی.
بسیاری از ما نیز همانند شما از موسیقی سنتی فاصله گرفتیم، چون نیازهای ما را برطرف نمی کرد. اما برای بسیاری از عاشقان موسیقی سنتی، این توجیه کافی نبود.
کوبش یا ریتم روحی یک جوان امروز با ریتم جوان دوران من خیلی متفاوت است. ریتم جوان امروز خیلی تند و مهیج است، چون زمانه نیز به همین گونه پیش می رود. همه چیز سریع تر رخ می دهد. من این طوری حس می کنم که وقت ۱۶ سالم بود، ۲۴ ساعت برای ما مثل ۳۶ ساعت بود، امروز به نظر می رسد ۱۸ ساعت شده است. طبیعی است که ریتم موسیقی دلخواه این دوران نیز با موسیقی محبوب ۵۰ سال پیش متفاوت باشد. این ریتم زاده ی نیاز انسان امروز است. نیازی که در موسیقی سنتی برآورده نمی شود.
کسانی مثل ایرج جنتی عطایی،واروژان،اردلان سرفراز، آندرانیک وزولاند بودندکه دور هم می نشستیم وباهم درمورد موسیقی وشعرصحبت می کردیم. این یکی اززیبایی های کار بود. عجله هم نداشتیم. شهرت وپول درآوردن هم هدف ما نبود.
شما سالهاست که در خارج از ایران زندگی می کنید، اما دوری از ایران تغییری در سبک سرودن ترانه یا موسیقی شما نداشته است. این در حالی است که بسیاری از هنرمندان پس از جدایی از میهن شان نمی توانند به آفرینش ادامه دهند یا در صورت ادامه ی فعالیت نیز، افت چشمگیری در آثار آنان دیده می شود.
ریشه ی این افت در دلمردگی است. کسی که کار هنری می کند، نباید دلمرده شود و این به معنای شادمانی بی دلیل نیست. شاعری که شعر غمگین می سراید نیز می تواند از آفرینش خود شادمانه شود. گاهی غمی که در یک شعر تجلی یافته، آنقدر زیبا بیان شده که خواننده از شوق دریافت چنین اندوهی، اشک می ریزد، اما نه اشک دلمردگی.

اگر به نویسندگان اروپای شرقی که در جریان جنگ سرد به غرب مهاجرت کردند، توجه کنیم، می بینیم که نتوانستند آثار در حد آثار پیشین خود خلق کنند. اما در مورد شما، مهاجرت تاثیری در کیفیت آفرینش نگذاشته است.
شاید به این دلیل باشد که من هنوز هم از همان چشمه آب می خورم. شاید ظرف یا مکانی که در آن می نوشم، تغییر کرده باشد، اما سرچشمه هنوز همان فرهنگ و ادبیات ایران است. ولی خوب کسی مثل سولژنیتسین که دردش درد دیگری است، باید در سیبری باشد تا بتواند بنویسد. اگر او را در هتل مجللی در پاریس بگذارید، مسلما نمی تواند بنویسد.
ترانه های شما مورد توجه قشرهای پیشروی جامعه ی ایران بوده است. قشرهایی مانند نویسندگان، روزنامه نگاران و متفکرین که اغلب هم در کنش های سیاسی حضور داشته اند. اما در سه دهه ی اخیر، نشانه های آشکاری از سیاست در آثار شما به چشم نمی خورد. این امر در روزگاری که بسیاری از خوانندگان نوپا برای جلب توجه، فقط به بیان مواضع تند سیاسی می پردازند، غنیمتی برای دوست داران موسیقی است. دیدگاه شما در باره ی حضور سیاست در هنر و تاثیر متقابل این دو چیست؟
هنرمند اگر در روزگار خود، فقط و فقط حضور داشته باشد، بی تردید سیاسی است. سال ۱۹۷۲ در لندن بودم که تئودورآکیس یونانی به انگلستان آمد. یونان در دوران استبداد نظامی سرهنگ ها بود. او وقتی با ارکستر ۸۰ نفره ی خود وارد فرودگاه لندن شد، وزارت خارجه ی انگلستان از او خواست که از اجرای ترانه های سیاسی خودداری کند. تئودورآکیس از همانجا به یونان برگشت که جوهره ی کار او خودبه خود به سیاست مربوط می شد. البته باید به این نکته توجه داشت که می توان عمیق ترین مسایل سیاسی را با ظرافت بیان کرد. من با حضور سیاست بدون ظرافت و آفرینش هنری در آثار هنری موافق نیستم. کار هنر این نیست که یک مفهوم را در صورت کسی بکوبد. یک اشاره کافی است. وقتی می گویم “من از این خسته ام که می بینم / تیرگی هست و شب چراغی نیست” برای بسیاری کافی است تا به کنه مطلب پی ببرند. حضور غیرهنرمندانه ی سیاست در هنر ماندگار نیست و زودتر از آنچه فکر می کنید فراموش می شود.
شما در هنگام بیان خویشتن خود، خویشتن بسیاری دیگر از مردم ایران را نیز بازگو کرده اید. ترانه ی “قدیم” نمونه ای از این دست است. ترانه ای نوستالژیک که داشته ها و از دست رفته های یک نسل را در خاطره ها زنده می کند. شما در این باره چه حسی دارید؟
آن کسانی که در ترانه ی “قدیم” از آنها یاد شده، همان کسانی هستند که بر ما و نسل ما تاثیر گذاشتند. فروغ، شاملو، نادرپور، سهراب سپهری و … زبان گویای نسل ما بودند.
موسیقی مورد علاقه ی خودتان چیست؟
موسیقی عاشقانه. ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیولی. گاهی نه تنها زبان، بلکه حتی نام برخی را نمی دانم، اما از شنیدن موسیقی آنها لذت می برم. مثل یک پدر و دختر هندی که با هم می خوانند و صدای آنها مانند سازی است که می نوازند. به موسیقی کلاسیک هم علاقه دارم و کارهای ویوالدی، آلبینونی و راخمانینوف را دوست دارم. البته در موسیقی اسپانیولی هم که سرآمد همه از نظر من، “پاکو د لوچیا” است.
در میان خوانندگان ایرانی چه کسی توجه شما را جلب کرده؟
در ایران اولین کسی که یک گیتار به دست گرفت و خواند، ویگن بود. او اولین و تنها خواننده بود و حق انتخاب دیگری هم در آن دوران نداشتیم. خوشبختانه کار ویگن خیلی خوب بود. فرهاد خواننده ی دیگری بود که دوستش داشتم. مهرپویا نیز در شمار خوانندگانی بود که نوآوری داشت. صدای ابی و کارهای داریوش را هم خیلی دوست دارم. البته در مورد داریوش باید بگویم که ما با هم خیلی جفت و جوریم و اگر نبودیم، همکاری مان ادامه نمی یافت.
از خوانندگان زن ایرانی چه کسی را می پسندید؟
در میان خوانندگان جدید، کار “مهرنوش” خوب است. گوگوش که همیشه خیلی خوب بوده و این روزها صدایش بهتر از همیشه شده است. مهم این است که خواننده توانایی خواندن یعنی صدای خوب را داشته باشد. من صدها ایمیل دریافت می کنم که می پرسند چطور خواننده شویم. پاسخ من ساده است: “باید صدا داشته باشید.” بعد مطالعه و آموزش اهمیت می یابد. البته این روزها بهتر شده. ۶ سال پیش، از هر ۱۰۰ ترانه که می فرستادند، یک یا دو ترانه با دستکاری قابل تحمل بود. حالا این تعداد به ۸ تا ۹ ترانه رسیده. وقتی من ۱۸ سالم بود، خیلی بیشتر از یه جوان ۱۸ ساله ی امروز که می خواهد خواننده شود، مطالعه کرده بودم. متاسفانه برای بسیاری از جوانان علاقمند به موسیقی، این حرفه یا هنر تبدیل به راه فراری از موقعیت کنونی شان شده. در حالی که موفقیت در موسیقی زمان می برد. من تا ۳۰ سالگی جرات نکردم به سراغ اشعار حافظ بروم، چه برسد به آن روی آن آهنگ بگذارم.
شاید ویژگی این دوران است که همه می خواهند زود موفق شوند.
ما در دوران جوانی مان که موسیقی را شروع کرده بودیم، با شعرا و موسیقی دان ها می نشستیم و تبادل نظر می کردیم. با هم زندگی می کردیم. کسانی مثل ایرج جنتی عطایی، واروژان، اردلان سرفراز، آندرانیک و زولاند بودند که دور هم می نشستیم و با هم در مورد موسیقی و شعر صحبت می کردیم. این یکی از زیبایی های کار بود. عجله هم نداشتیم. شهرت و پول درآوردن هم هدف ما نبود.
در میان خوانندگان غربی، چه کسانی برایتان جذاب بودند؟
“لئو فره” که خواننده ی سوریالیست ها بود و الگوی خوانندگانی مثل “ژاک برل” و “چارلز آزناوور” محسوب می شد. یکی از کارهای به یادماندنی او آلبومی است که روی شعرهای “بودلر” ساخته و نام آن “گل های جهنمی” است. همین کار او باعث شد که من روی کارهای حافظ و مولوی کار کردم. در میان خوانندگان امروز، کارهای “کریس ریا” و “استینگ” را دوست دارم.
احتمالا باید کارهای “لئونارد کوهن” هم برای شما جالب باشد.
اصلا من با کارهای “کوهن” بزرگ شدم. سیستم گیتاری که می زنم، از “کوهن” یاد گرفتم. اولین باری که ترانه ی “سوزان” را از او شنیدم، شیفته ی کار او شدم و هنوز هم عاشق کارهای او هستم.
چیزی که در ذهن دارم این است که ترانه های فرانسوی و ایتالیایی و چند ترانه از ویگن را بازخوانی کنم و در یک مجموعه منتشر نمایم. این کار نشان می دهد که من با الهام گرفتن از چه خواننده هایی به موسیقی و سبک مورد علاقه ی خودم رسیدم.
در مورد شغل تان یعنی روزنامه نگاری برایمان بگویید.
من روزنامه نگاری را در لندن خواندم و پس از گرفتن لیسانس به ایران برگشتم. با موسسه اطلاعات و در نشریه تهران ژورنال به عنوان مخبر سیاسی شروع به کار کردم. هفته ی اول، هر چه نوشتم، در اداره ی سانسور حذف شد. شروع کردم به گزارش نوشتن در باره ی چیزهای مختلفی نظیر قالب بافی یا عشایر ایران، چون اساسا خبر سیاسی قابل درجی وجود نداشت. دو سال بعد، با سی بی اس قرارداد بستم. هم مدیر هنری بودم و هم تهیه کننده می شدم. مثلا ترانه ی “سال ۲۰۰۰” داریوش را من و “مارسل استپانی” با هم تهیه کردیم. بعد از بازگشت به انگلستان باز هم به روزنامه نگاری پرداختم. به غیر از برخی مصاحبه هایی که خودم با خودم برای برخی نشریات نوشتم، در مورد موسیقی روزنامه نگاری نکردم.
با وجود سال های زیادی که در خارج از کشور بوده اید، هنوز از شما ترانه ای به زبانی غیر از فارسی نشنیده ایم. آیا خواندن به زبان های دیگر برایتان جذاب نیست؟
من ۳۰ سال در لندن زندگی کرده ام، اما آواز خواندن به انگلیسی را حس نمی کنم. چیزی که در ذهن دارم این است که ترانه های فرانسوی و ایتالیایی و چند ترانه از ویگن را بازخوانی کنم و در یک مجموعه منتشر نمایم. این کار نشان می دهد که من با الهام گرفتن از چه خواننده هایی به موسیقی و سبک مورد علاقه ی خودم رسیدم.

