قلقلک ۴

کوالا طنز - آخرین روزهای سال 2015 میلادی
کوالالامپور – آخرین روزهای سال ۲۰۱۵ میلادی

… آقا ، غربت نشینی و دور از وطن بودن ، حکایتهایی داره که هر کدومش یه کتاب ۵۰۰ صفحه ایه … جناب ضیغمی ۵ ساله که با همسرش و دو دختر ۱۵ و ۹ ساله و یک پسر ۲۳ ساله اومدن مالزی و دست بر قضا همسایه ما شدن …. این داستان فقط مربوط میشه به آقا سیامک ، پسر این خانواده که ما صداش میزنیم سیا خان .

این سیا خان ما ، نه پسرحرف گوش کنیه ، نه عقل درست و حسابی داره که آدم بتونه روش حساب بازکنه ، واسه همین ، ننه باباش علاوه بر ذله شدن از دستش ، روزی صدبار به پر و پاچه هم می پیچن و ننهه باباهه رو مقصر می دونه و، باباهه هم ننهه رو … این میگه تو باعث شدی که من کار و زندگیمو بذارم زمین و از کشور خارج بشم ، اونم میگه دندنت نرم ، می خواستی نیای …
بگذریم …

دیروز بابای آقا سیا ، اومد پیش منو با هزار پیچ و تاب و عرق ریختن و بالا و پایین رفتن ، بالاخره موفق شد که بگه ، چه بلائی داره سرش میآد و پسرش چه جوری داره پر پر میشه . گفت سیا داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه … حالم خیلی گرفته شد ، نه واسه پسره ، واسه باباه کباب شد ، گفتم ، خب جناب ضیغمی ، چه کاری از دست من بر میآد ؛؛؛ ؟!

از خدا که پنهون نیست ، از شما هم پنهون نباشه ، کاری از من خواست که درجا خشکم زد و چسبیدم به دیفال … ( دست خودم نیست ، یه موقعهایی که زبونم بند میآد ، همه چی رو چپل چوپول میگم ، مثل حالا که به دیوار گفتم دیفال . دفعه قبل و سر یک ماجرای دیگه ، به استخر گفته بودم استلخ ، همون جوری که قبل تر از اون ، به قفل گفتم قلف ) … راستی راستی که حالا هم ، قلف کرده بودم . قلفه قلف …
… نمی دونم چرا ، ولی قبول کردم . قبول کردمو دستی دستی وارد ماجرایی شدم که هیچ دخلی به من نداشت .
آقای ضیغمی بر این باور بود که سیا منو قبول داره و حرفمو گوش میده . به زعم خودش ، این تنها راه نجات تنها پسرش بود ، و من هم تنها نفری بودم که می تونستم این ماموریت فوق سرّی رو انجام بدم .
ما هم خر ، ببخشید ، بگم الاغ بهتره ، ما هم الاغ ، قبول کردیم .

دیشب سیا رو بردم به یک کافی شاپ و نشستیم به حرف و سخن و گفتگو … اولش هر دو گیج میزدیم ، اصلاً نمی دونستیم چی باید بگیم ، ولی آروم آروم چونه هامون گرم شد و افتاد تو اتوبان و تخت گاز رفتیم .

… خب سیا جون ، دیگه چه خبر ؟! شنیدم خوب حال میکنی و تکخوریت ملسه …
سیا – نه عمو جون ، خیلی هم سر دماغ نیستم .
من – عجب !!! چرا ؟! چیزی شده ؟! مشکلی پیش اومده ؟! هر چی هست برام بگو ، امیدوارم لااقل شنونده خوبی باشم حتی اگه نتونم کمکی بکنم .
سیا – راستش عمو جون ، از اینجا خسته شدم . دیگه نمی تونم اینجا بمونم .
من – منظورت خونه تونه ، یا مالزی رو میگی ؟!
سیا – نه عمو جون ، خونه که خوبه ، مالزی رو میگم …

یه لحظه پیش خودم گفتم ، چه بچه عاقلی ، چطور من هم مثل ننه باباش فکر میکنم خیلی بیغه … نه بابا ، اونقدرها هم پرت نیست . با خوشحالی بهش گفتم ،

آفرین به تو … نه ،،، خیلی خوشم اومد ، معلومه که جنم داری … آره سیا جون ، اونایی که ۲۰ ساله دارن اینجا زندگی میکنن هم ، نه اقامت درست درمونی دارن ، نه کسب و کار بدرد بخوری ، اینجا فقط علافیه … هیج جا ایران نمیشه ، آفرین به تو که خیلی زود به این نتیجه رسیدی …
سیا – حالا کی گفت که می خواد برگرده ایران … ؟! امّا در مورد اینجا کاملاً حق باشماست …
دوباره پیش خودم فکر کردم ، حق با ننه باباشه … یا پسره خیلی اسکوله ، یا همه رو اسکول میکنه …
من – درست درمون حرف بزن ببینم چی شده ، چی می خوای بگی ؟!

سیا – ( بدون هیچ شرمی ، حیایی ، ابدا و ابداً … یهویی گفت ) ، میخوام با یه دختر همکلاسی ام ازدواج کنم و بزنم برم اروپا … امّا بابا و مامانم مخالفن … کلافه شدم … عاشقشم … دوستش دارم … این عیبه ؟!
من – خب ، نه ، عیب که نیست . بالاخره باید یه روز ازدواج کنی و مستقل بشی ، خیلی بهت تبریک میگم . از شنیدن این خبر هم کلی خوشحال شدم … آفرین ، آفرین … بهت امیدوار شدم … ولی بابا مامانت هم تجربه دارن ، بچه شونی ، خوبی تو رو میخوان . حتما یه چیزایی می دونن که میگن نه …
سیا – اونا هیچی نمی دونن … هیچی … اصلاً ولش کنید عمو جون … بی خیال … فقط بدونید که من بالاخره از اینجا می رم ، چه دوست داشته باشن چه دوست نداشته باشن …

از کوره در رفته بودم ، ولی اینقدر خیک ما رو از جملات عمو مهربونه ، عمو خوش زبونه ، عمو هیچوقت عصبانی نمیشه پر کرده بودن که مجبور بودم دم نزنم ،،، والا باید یکی می زدم تو گوشش که ، بی خاصیت ، اینایی که داری راجع بهشون حرف میزنی ، ننه باباتن ، گوشت و پوست و استخونتن … ولی هیچی نگفتم و ساکت نگاش کردم … چند لحظه گذشت و با تردید پرسید .
چرا هیچی نمی گین عمو جون ؟!

من – چی بگم سیا جون … میگی که تصمیمتو گرفتی و هر جور هم که بشه حرفتو به کرسی مینشونی … من دیگه چی باید بگم ؟!
سیا – پس به بابا و مامان هم بگو ، که با یک فنجان قهوه ، اونم در یه کافی شاپ شیک به اتفاق عمو جون هم ، نتیجه ای نداشت …

خدائیش نه زیاد ، ولی یه خورده جا خوردم ، تازه فهمیدم ننه بابا آقا سیا غیر از من یه هفت هشت ده نفری رو مامور صحبت کردن با پسرشون کردن ، تا این شاخ پسرو از خر شیطون پیاده کنن ، امّا هیچکدوم موفق نشدن … هیچی به سیا نگفتم . یعنی خوردم و دم بر نیاوردم … امّا یه جورائی به من بر خورده بود . نه از حرف سیا خله ، بلکه از اینکه تسلیم شدن رو بلد نبودم و دلم نمی خواست که تسلیم یه جوق الف بچه بشم …

درست ۴ یا ۵ روز مونده بود به سال نو میلادی … شهر پر از جنب و جوش بود . هر جا می رفتی یه گروه در حال قر دادن بودن ، موسیقی و آواز و شور و حال … همه هم منتظر آتیش بازیی ای بودن که شب سال نو ، کل کوالالامپور رو روشن میکرد و دو جای اصلی شهر یعنی برج کی ال سی سی و میدان مردکا محل تجمع بود . با خودم گفتم بی خیال شم و برم پی عشق و حال خودم ، امّا لامصب مگه این رگ غیرته گذاشت ،،، بالاخره تصمیم گرفتم یه حالی از این آقا سیا بگیرم که اونورش ناپیدا …

فردای اون روز به پدرش گفتم شماره تماس دختره رو به من بده ، هر جوری بود کش رفت و به من داد . همون شبش رفتم تو کاره دختره … یکساعت نگذشت که دیدم ، بعله ، حرفه ایه واسه خودش . به شب سال نو نکشید که قرار مدارامون هم برقرار شد .

… تو این ۴ ، ۵ سالی که جناب ضیغمی همسایه ما شدن ، هر سال دسته جمعی می رفتیم کی ال سی سی و آتیش بازی شب سال نو رو تماشا میکردیم … غروب بود که سیا اومد خونه مون و گفت ، عمو جون ، بابا میگه ساعت چند بریم … این پا و اون پا کردمو گفتم ، امسال من با یکی قرار دارم ، قول دادم شب سال نو با هم باشیم … سیا انگار که چیز خوشایند و سرّی دستگیرش شده باشه ، چشم و چالشو اینور و اونور کرد و گفت ، خوشششششش بگذره … دقیقاً با همین غلیظی گفت ، من هم در جواب بهش گفتم ، خوشششش میگذره ، دقیقاً با همین غلیظی گفتم …

بنا شد که با جناب ضیغمی در تماس باشم و محل دقیق استقرارمو بهش بگم … تا همینجوری ، خیلی عادی ، سیا ، منو با دختره ببینه ،،، امّا از شما چه پنهون که خود آقای ضیغمی هم سرکار بود . من با پسر یکی از دوستام که شرّیه واسه خودش ، خوش تیپ و خوش بر و رو ، و ایضاً عین زنبور عسل ، هر دم رو یه گل میشینه ( یا دراز میکشه و شایدم میخوابه ، اصلاً به من چه ، که چیکار میکنه ) وارد مذاکره شده بودم وبهش گفتم ، مسئله ، رو کم کنیه ، باید کمکم کنه . داریوش ( همون زنبوره ) ، خودش خدای رو کم کناست ، تا ته خط رو خوند و قول همکاری داد . عکس اونو بجای خودم ، واسه دختره فرستادمو و بعد از اولین چت و مخ زنی ، یه لینکی با داریوش زدمو و دستشو گذاشتم تو دست دختره . نفتکش نبودیم که به یمن حضور جناب همسایه و این رگ لامصب که ورم کرده بود تا شاخ آقا سیا رو بشکنیم ، شدیم …

از فاصله ای امن ، هم داریوش و دختره رو می دیدم ، هم تلفنی با جناب ضیغمی در تماس بودم که کجا بره ، امّا چشمم فقط به سیا بود . … آقا چشمتون روز بد نبینه ، از یک طرف آقای ضیغمی دربدر دنبالم میگشت و گیج بود که دقیقاً تو آدرسه ولی منو نمیبینه ، از طرف دیگه سیا با دیدن دختره شوکه شده بودو میخ سرجاش وایستاد و خشکش زده بود … حالی داره این شنگول بازیها که نگو … به جان خودم راست میگم … کی میگه ، در ، گذشت لذتی هست که در انتقام نیست ؟! اونا یا معنی انتقام رو نمی دونن ، یا تا حالا لذّت انتقام گرفتن رو نچشیدن … دقیقاً شماره معکوس ۹، ۸ ، ۷ تا صفر رو شمردن و اولین صدای آتیش بازی بلند شد و کف و سوت و هورا و روبوسی ، که دختره تو بغل داریوش خان جا گرفت …

جداً ، انصافاً ، خدایش فحش نده . آخه شما چه می دونید که این پسره ( سیا رو میگم ) چقدر په په و شیلنگ تخته است . فکر کرده خودش آلن دودوله ( همون آلن دلون و می گم ) و دختره هم صبح بیالونه هستش ( منظورم همون سوفیا لورنه ) … شما که خبر ندارید ، نمی دونید که چه بلایی سر ننه باباش آورده ، دق مرگشون کرده … اصلاً نمی دونم جوونای امروزی چرا اینجوری شدن ؟! تا یکی بهشون میگه سلام چطوری ، زودی میرن یه گوشه ای قایم موشک بازی … بابا یه خورده جنبه ای ، کلاسی ، دست دستی ، فکری ، عقلی ، مشورتی ، شعوری ، همینجوری زرتی ،،، !!! عجب بابا !!! … بدتر از همه این که یکی مثل سیا خله تا ازدواج هم پیش بره … نشناخته ، ندونسته ، نفهمیده ، نسنجیده ، مزه مزه نکرده ، همینجوری کیلویی میخواد زن بگیره و بعدش بره اروپا … بدبخت ، اروپایی ها خودشون دارن در میرن ، اونوقت تو با دوزار و دهشایی دمبه ، می خوای بری اروپا که چه غلطی بکنی … ؟!

خلاصه ، درست پارسال همین موقعها بود ، یعنی آخرین روزهای سال نو میلادی … خوب یادمه ، تو ۷ روز ، ۱۴ تا آمپول به کپلهای مبارک آقا سیا خورد تا ذات و الریه اش ، بوی حلواشو بلند نکنه . بیچاره ، اون شب اومد و با سر رفت تو استخر ، که به قول خودش ببینه خوابه یا بیدار ، بعد نشت به تفکر عمیق که ای وای ، نزدیک بود چه گوجه ای بخوره . بعدش هم ذات الریه شد و افتاد رو دستمون …

بگذریم از اینکه جناب ضیغمی از یکطرف تو پوست خودش نمیگنجید و از طرف دیگه ، هی میگفت ، مرحله بعدی عاشق شدن سیا رو چیکارکنه ؟! آخه تو این ۵ سال ، این هشتمین عشقش بود .

… خدا رو شکر ، گوش شیطون کر ، دیگه نفسهای آخر ساله و این پسره هم عاشق ماشق نشده … ببخشید در میزنن … بله ، کیه ؟!
منم عمو جون … سیا … داغونم عمو … یه کار خیلی واجبی باهاتون دارم . در رو وا کن عمو جون …
من ( دو دستی بر سر ) ؛ ای سقّت و کاه گل بگیرن هی …

نوشته : فردین محمدّ تبار

کوالالامپور … آخرین روزهای سال ۲۰۱۵ میلادی

پاسخی ارسال کنید

*

*

2 × 1 =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!