توریست مالزی
۷ مرداد ۱۳۹۵
روز ۲۵ جولای ۲۰۱۶ دقیقا یکسال میگذرد از آشنایی و اطلاع من با بحث زندانی شدن تعدادی از هموطنانمان در زندانهای مخوف مالزی… در طول این یکسال و پس از اولین ملاقات و ملاقاتهای بعدی که به زندان کجنگ داشتم با خیلی موارد آشنا شدم و حقایق بسیار دردناکی از زندگی تعدادی از هموطنانم برایم آشکار شد.
با دختری آشنا شدم که قربانی باندهای قاچاق شده بود و در سن ۱۹ سالگی دستگیر و تا الان که ۲۵ ساله هست ۶ سال از بهترین سالهای عمرش را در زندان گذرانده و بسیار غم انگیز است که بدانید به دلیل نداشتن تمکن مالی قادر به گرفتن وکیل نبوده و به اعدام محکوم شده و مجبور است تا پایان عمر در چهاردیواری سلول انفرادی به تنهایی لحظات دردناکی را بگذراند. کاش میدانستید امید دادن به او چقدر سخت است…
با مادری آشنا شدم که برای درمان فرزند فلجش و تهیه مخارج درمان و معاش دیگر اعضای خانواده سالها به همراه همسرش راننده تاکسی بوده و سر آخر به پیشنهاد به ظاهر دوستی راضی به آوردن قرصهای دارویی شده که بعد در فرودگاه به این قرصها برچسب مواد مخدر زدهاند. همگی همراهان این خانوم به دلیل نبود شواهد کافی آزاد شدهاند ولی از بخت بد تنها اکرم خانوم و تازه با پرداخت ۷۰ میلیون تومان که با هزار قسط و وام تهیه شده از اعدام رهانیده و به حبس چندین ساله محکوم شده اند. خانواده ایشان در این سالها مشغول پرداخت قسط های وام ۷۰ میلیونی هستند که هنوز هم بخش زیادی از آن باقی مانده است.
آری زندانهای مالزی را میتوان به دیوی تشبیه کرد که به دنبال قربانی گرفتن است.
طیبه خانوم و مادر پیرش با داشتن سه فرزند کوچک و با وعده سفر به مالزی و سوریه و استفاده از ظرفیت بارشان توسط باز هم به ظاهر دوستی گرفتار این جهنم شدهاند. گویا هفته پیش دادگاه دومشان بعد از چهار سال حبس تشکیل شده. هنوز نمیدانم حکمشان چه شده، رهایی یا اعدام. و خلاصه سرنوشت تلخ بسیاری دیگر که شنیدن هر کدام شما را در بهت و ناباوری باقی میگذارد.
آری دوستان شاید شنیده باشید در مورد خوردن مارمولک برای درمان زخمها که در اثر آلودگی و عفونت ایجاد میشود، نبود آب که کم است و جیره بندی میشود، گرمای نفسگیر در سلول که بدون پنکه و حتی پنجرهای به بیرون بایستی تحملش کرد، از غذاهای افتضاحی که حتی حیوانات هم از خوردنشان ابا دارند، از بدرفتاری زندانبانان با ایرانیان که با بیمهری سفارت و سر نزدنهای چند ماههشان عجین و بدتر از قبل شده، از نبود امکانات، از دیوانگیها، از افسردگیها، از ۸ نفری بودن در یک اتاق کوجک ۶ متری که با آدمکشها و افراد شرور و خطرناک کشورهای دیگر اتفاق میافتد و سر آخر از مرگ یکی از هموطنانمان در زندان کجنگ که اخیرا و در اوج غربت و تنهایی رخ داد.
کاش میدانستید حضورمان چقدر تاثیرگذار است، کاش میدانستید بودنمان و سرزدنهای همیشگی میتواند زندانبانان را از فکر اینکه این فرد بی کس و کار است پس هر بدرفتاری را میتوانم در حقش انجام دهم، دور میکند. کاش پی میبردید گاهی یک ملاقات ساده میتواند باعث بیرون آمدن فرد زندانی از سلولش شود در حالیکه مدت زیادیست نور را بخود ندیده!
در این مدت خیلی چیزها شنیدم و در عین حال به چشم دیدم. یک بار سحر بهم راجع به یک زن آفریقایی در زندان گفت که ایدز داره و وضعیت بدی رو میگذرونه و سفارتش هیچ کمکی بهش نمیکنه. با موافقت دوستان مبلغی رو بهش کمک کردیم و گویا کلی خوشحال شده بود و دعا کرده بود. جالبه بدونید از ماه بعدش یکی از دوستان فاطمه که پاکستانیه بدون اینکه ما بگیم و بعد از اینکه فهمیده بود بچهها میان ملاقات هر ماه مبلغی رو به زندانیهای ایرانی کمک میکنه.
خلاصه که دیدیم حضورمان لبخند و امید رو به صورتشان برگرداند. شنیدم که سحر من حقیر را هدیه خداوند برای خود قلمداد کرد. روند شاد شدنشان را به چشم دیدیم. دوباره امیدوار شدنشان را حس کردیم. آری با همین حضور ساده اتفاقات بزرگی افتاد. بیایید و با حضورتان روشنی بخش شبهای تیرهشان باشید. بیایید برایشان معنی این جمله باشیم: نه! هرگز شب را باور نمیکنم چرا که در فراسوهای دهلیز به امید دریچهای دل بستهام.
بیش از این چشم انتظارشان نگذاریم عزیزان
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص روند کمک به زندانیان ایرانی میتوانید به این صفحه فیسبوک مراجعه کنید.
با دختری آشنا شدم که قربانی باندهای قاچاق شده بود و در سن ۱۹ سالگی دستگیر و تا الان که ۲۵ ساله هست ۶ سال از بهترین سالهای عمرش را در زندان گذرانده و بسیار غم انگیز است که بدانید به دلیل نداشتن تمکن مالی قادر به گرفتن وکیل نبوده و به اعدام محکوم شده و مجبور است تا پایان عمر در چهاردیواری سلول انفرادی به تنهایی لحظات دردناکی را بگذراند. کاش میدانستید امید دادن به او چقدر سخت است…
با مادری آشنا شدم که برای درمان فرزند فلجش و تهیه مخارج درمان و معاش دیگر اعضای خانواده سالها به همراه همسرش راننده تاکسی بوده و سر آخر به پیشنهاد به ظاهر دوستی راضی به آوردن قرصهای دارویی شده که بعد در فرودگاه به این قرصها برچسب مواد مخدر زدهاند. همگی همراهان این خانوم به دلیل نبود شواهد کافی آزاد شدهاند ولی از بخت بد تنها اکرم خانوم و تازه با پرداخت ۷۰ میلیون تومان که با هزار قسط و وام تهیه شده از اعدام رهانیده و به حبس چندین ساله محکوم شده اند. خانواده ایشان در این سالها مشغول پرداخت قسط های وام ۷۰ میلیونی هستند که هنوز هم بخش زیادی از آن باقی مانده است.
آری زندانهای مالزی را میتوان به دیوی تشبیه کرد که به دنبال قربانی گرفتن است.
طیبه خانوم و مادر پیرش با داشتن سه فرزند کوچک و با وعده سفر به مالزی و سوریه و استفاده از ظرفیت بارشان توسط باز هم به ظاهر دوستی گرفتار این جهنم شدهاند. گویا هفته پیش دادگاه دومشان بعد از چهار سال حبس تشکیل شده. هنوز نمیدانم حکمشان چه شده، رهایی یا اعدام. و خلاصه سرنوشت تلخ بسیاری دیگر که شنیدن هر کدام شما را در بهت و ناباوری باقی میگذارد.
آری دوستان شاید شنیده باشید در مورد خوردن مارمولک برای درمان زخمها که در اثر آلودگی و عفونت ایجاد میشود، نبود آب که کم است و جیره بندی میشود، گرمای نفسگیر در سلول که بدون پنکه و حتی پنجرهای به بیرون بایستی تحملش کرد، از غذاهای افتضاحی که حتی حیوانات هم از خوردنشان ابا دارند، از بدرفتاری زندانبانان با ایرانیان که با بیمهری سفارت و سر نزدنهای چند ماههشان عجین و بدتر از قبل شده، از نبود امکانات، از دیوانگیها، از افسردگیها، از ۸ نفری بودن در یک اتاق کوجک ۶ متری که با آدمکشها و افراد شرور و خطرناک کشورهای دیگر اتفاق میافتد و سر آخر از مرگ یکی از هموطنانمان در زندان کجنگ که اخیرا و در اوج غربت و تنهایی رخ داد.
کاش میدانستید حضورمان چقدر تاثیرگذار است، کاش میدانستید بودنمان و سرزدنهای همیشگی میتواند زندانبانان را از فکر اینکه این فرد بی کس و کار است پس هر بدرفتاری را میتوانم در حقش انجام دهم، دور میکند. کاش پی میبردید گاهی یک ملاقات ساده میتواند باعث بیرون آمدن فرد زندانی از سلولش شود در حالیکه مدت زیادیست نور را بخود ندیده!
در این مدت خیلی چیزها شنیدم و در عین حال به چشم دیدم. یک بار سحر بهم راجع به یک زن آفریقایی در زندان گفت که ایدز داره و وضعیت بدی رو میگذرونه و سفارتش هیچ کمکی بهش نمیکنه. با موافقت دوستان مبلغی رو بهش کمک کردیم و گویا کلی خوشحال شده بود و دعا کرده بود. جالبه بدونید از ماه بعدش یکی از دوستان فاطمه که پاکستانیه بدون اینکه ما بگیم و بعد از اینکه فهمیده بود بچهها میان ملاقات هر ماه مبلغی رو به زندانیهای ایرانی کمک میکنه.
خلاصه که دیدیم حضورمان لبخند و امید رو به صورتشان برگرداند. شنیدم که سحر من حقیر را هدیه خداوند برای خود قلمداد کرد. روند شاد شدنشان را به چشم دیدیم. دوباره امیدوار شدنشان را حس کردیم. آری با همین حضور ساده اتفاقات بزرگی افتاد. بیایید و با حضورتان روشنی بخش شبهای تیرهشان باشید. بیایید برایشان معنی این جمله باشیم: نه! هرگز شب را باور نمیکنم چرا که در فراسوهای دهلیز به امید دریچهای دل بستهام.
بیش از این چشم انتظارشان نگذاریم عزیزان
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص روند کمک به زندانیان ایرانی میتوانید به این صفحه فیسبوک مراجعه کنید.

