قلقلک ۲

قلقلک 2
… الو ، صدات نمی آد ، بلندتر صحبت کن …
صدا بلند تر می شود .
… الو ، ابراهیم هستم ، ابراهیم گبوجه … یادت اومد ؟
… آه ، چطوری ابی جان ، خوبی ؟ تو کجا و تلفن من ، تو مالزی کجا ؟
… قصه اش مفصله ، نمره تلفنت رو از اصغر شیلنگ گرفتم … تا قطع نشده بگم که فردا صبح مالزیم . از طرف شرکت دارم می آم . اومدم واست میگم .
این ، همه اون حرفای بدرد بخوری بود که بعد از چاخ سلامتی و قطع شدن چندین باره تلفن ، از ابی خان ، یا همون ابراهیم گبوجه ، به من رسید .

حالا از کجا شروع کنم که شما گیج نشید و تا آخر قصه رو بخونید و ازش سر دربیارید؟!.
اجازه بدبد اول از ابی بگم … ابی همشاگردی دوران راهنمایی من تو شهر بابلسربود ، ما که وارد دبیرستان شدیم اون تو همون راهنمایی موند و آخرش هم نتونست سیکلش رو بگیره و درسو ول کرد و رفت پی کسب و کار . شاگرد بنا شد ، شاگرد نجار شد ، شاگرد خیاط شد ، تو بازار ماهی فروشا کار کرد ، تو کارگاه بلوک زنی کار کرد ، پلاژدار لب ساحل شد ،،، صد تا شغل عوض کرد . هر ماه و هر سال ، سر یه شغل بود .جداً پرفسوریه واسه خودش . بابای خدا بیامرزش از این وانتهای مزدا ۱۰۰ داشت که نیگاش میکردی یه جورایی شبیه فرغون بود . کار اصلیش میوه و تره باربود . صبح تا شب از این محل به اون محل میرفت و با صدایی که هیچ نیازی به بلند گو نداشت ، داد میزد ، پرتغال و نارنگی دارمی . ( دارمی ، به زبان مازنی یعنی داریم ) . بادمجون شیرین دارمی . گبوجه و خیار دارمی …… ( آره ، زدی تو خال ، درست فهمیدی ، باباش به گوجه می گفت گبوجه … )

از اونجایی که اسم گذاشتن رو افراد ، یکی از تخصصهای ما بود ، و شاید هم هنوز هست ، داش ابی ما مفتخر به دریافت لقب گبوجه شد و از اون پس ، کل محلی ها و کم کم مردم شهر کوچیک ما ، آقا ابراهیم ما رو با لقب ابراهیم گبوجه میشناختن و می شناسن … محض صداقت کلام ، هر وقت رفتین بابلسر ، به هر کی رسیدید بگید خونه ابراهیم گبوجه کجاست ، تا صاف ببرنتون دم خونه اش … خواهشاً از گفتن اسم اصغر شیلنگ صرف نظر کنید . نه قصه اسم گذاریش قابل تعریفه ، نه گفتنش تو ملا عام صحیحه … از ما گفتن بود .

این از این . آخیش ،،، اصلا فکر نمی کردم در معرفی ابراهیم گبوجه موفق بشم ، ولی خدا رو شکر مثل اینکه تونستم گل کلام رو بگم .
خب ، حدود ۱۰ ، یا بی اغراق ۱۵ سالی هست که تقریباً هیچ خبری از ابراهیم گبوجه نداشتم که یهوئی ، تلفنم زنگ خورد و داش ابی ما گفت فردا می آد مالزی …
حدود ساعت ۴ عصر با یک خط مکسیس مالزی ، گوشی تلفنم به صدا در اومد . اونور خط داش ابی بود …
ابی … سلام فری جون ، ابی هستم ، آقا ما اومدیم .
من … سلاااااااااام داش ابی گل . رسیدن بخیر . آقا چشم ما روشن . مالزی رو نوربارون کردی . کدوم هتل هستی …؟
ابی … گوشی گوشی ، ( از یکی پرسید اسم هتل چیه ) ، کون فورد ، کن فرت ، بابا اینا چه اسمیه که می ذارن …؟؟!!
من … کنکورد ، هتل کنکورد ، درسته ؟!
ابی … آره ، به گمونم …
من … اومدم ، اومدم …
خدا رو شکر از امپنگ پارک که محل کارمه تا هتل کنکورد راه زیادی نیست ، ماشینو چاق کردم و رفتم تا بعد از حدود
۱۵ سال داش ابی رو ببینیم .

وارد لابی هتل که شدم دیدم داش ابی که حالا کاملا تغییر کرده بود و تنها نشانه باقی مانده از او ، لهجه و صوت صداش
بود ، عین قرقی پرید جلومو و بغلم کرد و شروع کرد به ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن . ما هم کم نیاوردیم و حسابی ماچ مالیش کردیم . یهو دیدم اوضاع خیطه ، گفتم ، ابی ، گفت هان ، گفتم نیگا کن همه ذول زدن به ما ، گفت ، لغشون ، گفتم اه نه ، اینا فکر مکنن ما گی هستیم ، گفت ، گی ؟! چی هست ؟ گفتم یه چیزی تو مایه های سهراب قلمبه …. تا اینو گفتم ، من و از خودش جدا کرد و گفت ، نه بابا ؟! مصب تو شکر ، یعنی اینا همدیگه رو بغل نمی کنن ؟! گفتم چرا ، بغل میکنن ولی مردا با زنا و دخترا با پسرا ، نه دوتا مرد یا دوتا زن باهم ، اینو می ذارن به حساب …. حرفمو فهمید با همه نفهمیش ، زد زیر خنده و گفت ، حالا کدومشونو بغل کنم ( منظورش خانمای لخت و پتی بود که تو هتل بودن ) ، گفتم ابی ، اینجوریام نیست ، دست بزنی بهشون چپقتو چاق میکنن … هوار زد که ، بابا ولمون کن ، همه میگفتن رسیدی معطل نکن ، حالا تو میگی اینجام کمیته داره و بگیر و ببنده ؟!

با هر زبونی که بود حالیش کردم و رفتیم یه گوشه ای نشستیم .
… تو بهشتی بخدا ،،، جام و کام و شام و … ، بعله دیگه ، بگو واسه چی نمی آی ایران … این شروع حرفای داش ابی بود .
گفتم ، نه بابا ابی جون ، آسمون همه جا یه رنگه … البته اینجا بدک نیست ، راضی ام شکر خدا … حالا ولش ، از اینجا واست زیاد حرف میزنم … بگو ببینم ، از بچه ها چه خبر ، تو کجا ، اینجا کجا ؟ از سیر تا پیازشو باید بگی …
قهقه ای زد و گفت ، باشه ، می گم واست ، ولی تو هم قول بده تو این چند روزی که اینجام ، همه سوراخ سمبه ها رو نشونم بدی …

منظورش کاملاً برام روشن بود ،،، گفتم ، حتماً ،،، مخلص ابراهیم گبوجه گل هم هستیم …
زد زیر خنده و گفت ، برو بچه ها همگی سلام داشتن … رضا تک تیرانداز و اکبر بستی و احمد قرقی و اصغر شیلنگ و هادی کپور و آقا دکتر و… ( این آقا دکتری که گفت منظورش ، مهرداد بود که باباش تزریقاتی داره ) …
گفتم ، چطوره وضع و حالشون ، ردیف هستن ؟!
یه آه بلند بالایی کشید و گفت ، چی بگم ، یکی از یکی بهتر …
گفتم خوب خدا رو شکر ، پس چرا آه کشیدی ؟

یک نگاه هزار فحشی به من انداخت و گفت ، حالا درسته که اومدی مالزی و خارجی شدی ، ولی بند نافت که بابلسریه ، نکنه همه چی یادت رفته ؟! … داش فری ، یکی از یکی بهتر یعنی یکی از یکی دیوث تر … وضع و حالشون خوب شد و دیگه تحویلمون نمیگیرن … خدا رو شکر تو اینوری و از ترکشهای اونور بدوری ، والا تو هم میشدی یکی مثل این دیوثا …
بعدش چنان خندید که نصفه آدمای تو هتل سرشونو کج کردن به طرف ما . بی توجه به همه نگاهها ادامه داد که ؛
زن و بچه داری ؟ اینجائین یا ایرانی ؟ چیکار میکنی ؟ اوضاعت میزون هست ؟
گفتم اولیش آره ، دومیش ایرانیه ، سومیش میگذرونیم ، چهارومیش هم ، میزونه میزونه …
نه گذاشت و نه برداشت گفت ، خوبه کیسه کش ( همون دلاک حموم ، معنی اصلیش که برگردون شده ، خیلی بدتره از اینه ، ولی یه فحش معمولی بین رفیق رفقای قدیمی ماست ) ؛؛؛ با تمسخر ادامه داد ، جدول ضرب حل میکنی ؟! پاشو ، پاشو دایی رو تکون بده بریم یه سمت و سوئی این چش و چال ما یه کم سو بگیره . ( دایی رو تکون بده ، یعنی گشاد بازی در نیار و پاشو و حرکت کن ) …

واقعاً ببخشید که هی مجبورم این جملات رو ترجمه کنم . آخه دلم نمی خواد هیچی از سفر ابراهیم گبوجه به مالزی رو جا بذارم .
گفتم بریم ، ولی نگفتی که چطور شد اومدی مالزی ؟ یادمه گفتی از طرف شرکت اومدی . کدوم شرکت ؟ داستان چیه ؟
همینجور که از پله های خروجی هتل بیرون می اومدیم که سوار ماشینم بشیم گفت ، داستانش مفصله … یه دوسالی هست که پیش فریبرز ،،، میشناسیش که ؟! فریبرز خوشگله ،،،
گفتم ، آه آره ، چی کار میکنه ؟!
سوار ماشین که شدیم و راه افتادیم گفت ،
،،، مال خودته ، بابا کار درست ، ماشین توپیه ، اسمش چیه ؟
گفتم ، ایزورا ، خیلی هم توپ نیست ، یه ماشینه معمولیه … مال شماست ، قابل دار نیست .
با لبخندی که بوی فهم و ادب می داد گفت ، چی چی را ؟! نوکرتم داداش ، ایشالا چرخش واست بچرخه . خوشحالم که وضع تو هم مثل وضع اون دیوثا خوب شده ، مخلصتم به مولا ،،،
گفتم ، ایول داری داش ابی ، ما مخلصیم همیشه …
گفت ؛ داشتم میگفتم ، فریبرز نمایندگی داره … تلویزیون ، یخچال ، کولر و اینا ،،، منم پیشش کار میکنم ، نصاب کولر گازیم . شرکت به همه نمایندگی های نمونه سرتاسر کشور که کارشون خوب بوده ، جایزه داده ، ما هم جزو نمایندگی های خیلی فعال شناخته شدیم . جایزه ای که دادن سفر به مالزیه … آقا فریبرز خوشگله هم که فقط تو خط اروپا و اوکراین و ارمنستان و اینا کار میکنه ، از مالزی خوشش نیومد ، آخه یکی دوباری اومده اینجا ولی به دلش ننشست ، به من گفت ، تو می ری ؟ ما هم از خدا خواسته ، دیدیم هتل مجانی ، خورد و خوراک مجانی ، بلیط رفت و برگشت مجانی ، دست و پای فریبرز رو بوسیدیم و راهی شدیم … البته پول انجیل ( همون انجیر ) رو خودم آوردم .
گفتم ، عجب ،،، بابا خوش شانس … امّا این آخریه چی بود که گفتی ؟! پول انجیر ؟! چیز میزی میزنی ؟! هوش و حواست سرجاست ؟!
دوباره خنده ای کرد که نزدیک بود بزنم به ماشین جلویی … گفت ، خوبه کیسه کش ، داره باورم میشه که راستی راستی دیگه خارجکی شدی …
گفتم ؛ آهان ، آها ، آهان …
بعد تا دلتون بخواد خندیدیم ، اونقدر که تمام هیکلم بندری می رقصید . راستش مدتها بود ، یعنی خیلی ساله که از ته دل نخندیدم . ابراهیم گبوجه من برد به سالهایی که فقط یه نقش کم سو، از اون روزها ، در ذهن گرد و غبار گرفته ام باقی مونده بود … خوبی رفیق قدیمی به همینه ، آدمو میبره به اصل اصل خود خود آدمی … بیخود نیست که میگن ، رفیق قدیمی گوهره ، طلاست .
همیجور که می خندید گفت ، حالا چرا وایستادی ؟ بچاق دنده رو …
گفتم کجا ؟ مگه نمی خواستی بری انجیل دار ؟ ( انجیل دار همون درخت انجیره )
گفت ، چرا ؟ ولی اینجا که شبیه ساندویچی احمد چپه هست که …
خنده ام بند نمی اومد ؛ گفتم ؛ آره داداش ، اینم اون اولین سوراخ سمبه ای که دنبالشی ،،، اینجا رو بهش میگن بیچ کلاب …

بیچ کلاب رفته ها و نرفته ها می دونن که وقتی پات به اونجا باز شد ، دیگه محاله که بتونی بسادگی از اونجا دل بکنی ، یا بذارن که دل بکنی . ابراهیم گبوجه موند و ۴ ، ۵ تا حوریه جور واجور … تو بین اینهمه ، ابراهیم که سرش هم حسابی داغ داغ بود داد زد ، فری جون ، داش فری ، تو برو ، من این یکی دوهفته ای رو همینجا می مونم و بعدش می رم ایران . پیجامه هم پامه ، همینجا می خوابم … حوری ها که می خندیدن ، ابراهیم حالی به حالی میشد و کارائی میکرد که مجبور شدم تا کار دست خودش نداده از کلاب ببرمش بیرون … سرمو که بلند کردم دیدم یه دختره روبروم وایستاده و هی میگه ، ویچ هتل ، ویچ هتل مستر ابی …
ابی هم که دیگه بقول خودش وسط تشت عسل بود میگفت ،،، این چی میگه ؟! هی میگه وچه هتل ، وچه هتل ، بهش بگو گته هتل ، گته هتل … ( وچه به معنی بچه و گت یا گته به معنی بزرگ در گویش مازنی است )
سر ابی رو بزور بالا نگه داشتم و گفتم ، میگه کدوم هتل ،،، ویچ هتل ؟ نه وچه هتل …
بگذریم ؛ واقعاً بگذریم …

… همش به این فکر میکردم که این یک هفته رو خدا به خیر بگذرونه . از شیشه لانچ و رستوران تهران عمو همدانی گرفته ، تا کی ال سی سی و میدون مردکا و مید ولی و پوتراجایا و گنتینگ و باتوکیو و پوردیکسون و ملاکا و وجب به وجب جاهایی که بلد بودم رو بردمش … مدیونی اگه بگی یه جایی رو بی دردسر رفیتم . هر جا که رفتیم یه داستان داشتیم . مثلاً روز سوم یا چهارم بود که گفت ، داش فری من پولم تموم شد ، گفتم چی ؟! تو که آب و دونت مجانیه ، بیرون هم که من هستم ، ببینم ، من نیستم کجاها می ری ؟ چیزی خریدی ؟!
مثل همیشه خنده های اسیدی کرد و گفت ، خرج بالاست ، بالا …

واقعاً نمی دونستم چی بگم ، دست و بال خودمم خالی بود . خیلی زور بزنم بتونم مخارج ماه رو به آخر برسونم … حالا چه جوری بهش بگم ندارم . هر کاری کردم دیدم نمیشه دست رد به سینه اش بزنم . تا اینکه چاره ای نداشتم جز اینکه زنگ بزنم به صرافی توریست و شماره حساب ایران شون رو بگیرمو و از خواهرم بخوام بخاطر شرایط استثنائی که واسم پیش اومده ، یه مبلغی واسه من واریز کنه . به جان خودم جدی میگم ، حدود یکساعت بعد ، شایدم کمتر ، از صرافی توریست زنگ زدن که مبلغ سه هزار رینگیت به حساب سی ای ام بی بانک شما واریز شد . ما هم دودستی تقدیم داش ابی کردیم که کم نیاریم . داش ابی هم کیفور که رفیق بی کلک داش فری …

یا اینکه تو راه رفتن به ملاکا بودیم که هی گیر داد بذار من پشت رل بشینم ، هر چی بهش گفتم داش ابی ، فرمون راست عادت نداری ، می زنی عمه خوشگله مارو می آری جلوی چشمون ، به خرجش نرفت که نرفت . گفتم بابا گواهینامه مالزی رو نداری ، بگیرنمون کارمون زاره … با همون پیشوند همیشگی کیسه کش ، گفت ، پلیس جلوی ابی گبوجه رو بگیره ، مادر نزائیده …
… نشست ، نشست بخدا … هنوز خیلی نرفته بودیم که گفتم ابی چپ ، چپ ، ولی گرفت به راستو ….. دالااااااااام
آره گرفت به راستو عمه خوشگلمون راستی راستی اومد جلوی چشمون . به علاوه اینکه یه طرف ماشینمون هم رفت …
گفتم ؛ آخه مرد حسابی چرا نگرفتی به چپ ؟
گفت ؛ یه لحظه قاطی کردم ، نه اینکه فرمون راست بود ، عادت نداشتم . تو حال و هوای رانندگی تو ایران بودم …
خواستم بگم آخه کیسه کش ، آخه گبوجه ، آخه … حرفمو خوردمو گفتم ، فدای سرت ، بیمه هستم ، حالا خوب شد که خودمون طوری نشدیم …
بازم از اون خنده های سهمناک کرد و گفت ، ولی خدائیش چه حالی میداد اگه تو مالزی سقط میشدیم … میشدیم کشته راه بیچ کلاب …
… بعله … واقعاً همینو گفت .

… یا وقتی رفتیم معبد باتو کیو ، فقط خدا خدا میکردم ، خسته شه و برگردیم . اونروز مراسم هندوها بود و ابی هم عاشق این حرکات و سازها و نیایشهای هندوها … فقط یه داهه به جملات اضافه میکرد و با زن و مرد حرف میزد . نه اونا میفهمیدن این چی میگه ، نه این می فهمید که اونا چی میگن … نیایش کرداهه ، خب کرداهه ، گوبزا ( همون گوساله ) پرستش کرداهه ؟! آخ آخ بد کرداهه … هر چی بهش میگفتم داش ابی یکی بهت گیر میده و اینجا مادرمون رو به عزامون می نشونن !!! مگه به خرجش می رفت … حکم کرد که من هم می خوام رو پیشونیم نقطه بذارم ، واسش توضیح دادم اینا نقطه نیست اسمش فلانه ، رنگاش فلانه ، هر کدوم یه معنی داره ، گوشش بدهکار نبود که نبود که نبود … موقع بالا رفتن از پلّه ها و سر به سر گذاشتن میمونای بدبخت و عکس گفتن توریستها از ادا و اطوار ابی ، خودش یه صبح تا شب وقت میخواد که بتونم واستون توضیح بدم . من فکر میکردم میمونای این معبد ، خیلی مردم آزارن ، با حضور ابی ، هم من ، و هم ، همه توریستها فهمیدیم این میمونا چقدر مظلومند . باورتون نمیشه که میمونا از دست ابی چه جوری فرار میکردن .
خدائیش نمی دونستم چی باید بگم … خدائیش میگم ،،، قفل قفل کرده بودم .

… معبد چینی ها ، یا همون بهشت و جهنم کنتینگ هایلند ، خودش به تنهایی یه مثنوی هفتاد منه … دریای پورت دیکسون و ملاکا که دیگه گفتن نداره … دروغ چرا ؟ تنها جایی که کمی با شخصیت و حرف گوش کن شد ، پوتراجایا بود ، به گمونم ترسید که بهش گفتم ، قدم به قدم اینجا با دوربینهای مدار بسته کنترل میشه . یا اینکه اینجا پایتخت سیاسی مالزیه ، و شاید هم تنها جایی که حس کرد اومد خارج از ایران ، پوتراجایا بود . هر چی بود ، اونروز رفتارش بر خلاف همه روزهای دیگه بود .

… اینو یادم نره که بهتون بگم ، هر بار که ازش می پرسیدم بلیط برگشتت کیه ؟ می گفت ، چیه ، نکنه خسته شدی از ما و می خوای دکمون کنی ؟! منم حرفمو پس میگرفتم و می زدم به در و دیوار که یه وقت بهش بر نخوره … آخه هیچ رقمه هم نمیشد حالیش کرد که بابا ویزات چهارده روزه است ، یه روز اگه اضافه وایستی اور استی میشی و امیگریشن و کنسولی و هزار تا بدبختی دیگه . خبر هم داشتم که بعضی از ویزاها با تاریخ برگشت جور نیست و تورها هم ناشی گری میکنن و واسه توریستها هزار جور مشکل ایجاد میشه . اگه اینجوری بشه ، بدبخت میشم ، همه گرفتاریاش می افته گردن خودم … تازه مگه شرکت رو گنج نشسته که یکی رو ۱۴ روز بفرسته مالزی ، فوق فوقش یک هفته … امّا چاره ای نبود جز صبر …

روز ششم بود که روبه روی برج کی ال سی سی نشسته بودیم . فکر کنم از روز اول تا تا حالا یه چیزی حدود ۱۰۰۰ تا عکس انداخت ، فیلم و اینا که جای خودش . هر سولاخی که رفتیم عکس گرفت . با اینکه چندین بار اومدیم کی ال سی سی و هر بار هم عکس میگرفت ، الان هم دست بردار نبود و هی چپ و راست مشغول عکس انداختن بود . یهوئی گفت ؛
دیشب تورگاه ما گفت ،
گفتم تور گاه نه ، تورگاید …
دوباره همون خنده همیشگی رو استارت زد و گفت ، داش فری ، تو که بدترش کردی … باشه ؛ همونی که تو میگی …
گفتم خب ، راهنمای تورتون چی گفت ؛
گفت ؛ دیشب منو تو لابی هتل دید و گفت ، شما کجایین ؟! اصلا از روز اول ندیدمتون ، قبلا اومده بودید مالزی ؟! … فردا ۷ و نیم صبح پایین باشینا ، یه وقت از پرواز جا نمونین .
تا گفت فردا و پرواز و هفت و نیم صبح ، انگار یه چیز خنکی از مغز سرم رفت تا اون ته مها …انگار حرف بدی زده باشه با صدای بلند گفتم ،
نه ، نگو ،،، یعنی همش یه هفته ، بابا من فکر کردم حالا حالا ها پیشم می مونی . خیلی حالم گرفته شد .
زیر لبی ، یه جان عمه ات گفت و انگار نشنیدم و خودشم فکر کرد نشنیدم ؛ هر دو بی خیال شدیم .
… اون شب ، زودتر فرستادمش هتل تا چمدوناشو ببنده و بخوابه که از پرواز جا نمونه … یه خداحافظی مشدی هم کردیم و تا دلتون بخواد بشقابای همدیگه رو پر از بادمجون کردیم …

حدود ساعت ۸.۳۰ صبح بود ، که پیش خودم گفتم ، باید رسیده باشن فرودگاه یا تو راه فرودگاهن … بد نیست یه زنگی بزنم و یه خداحافظی تلفنی هم داشته باشیم … یکی نیست به من بگه آخه بیشعور ، چرا زنگ میزنی ، دیشب خداحافظی کردی تموم شد رفت پی کارش دیگه ؟! امّا خدائیش یه چیزی ته دلم میگفت ، نمی تونه به همین سادگی همه چی تموم شده باشه … حدسمم درست از آب در اومد …

هر چی تلفن زنگ خورد ، بر نداشت که نداشت . دلشوره داشت منو میکشت … خدایا ، یعنی چش شده … هی راه براه زنگ زدم ، تا اینکه نمی دونم دفعه دهم بود ، بیستم بود ، یکی با صدای خواب آلود گفت ، بله ، کیه ؟
گفتم ابی ، منم فری ، کجایی ؟!
یهو پرید و داد زد که ، ساعت چنده ؟
گفتم ، یعنی تو هنوز تو رختخوابی ، ساعت از ۸ و نیم هم گذشته … ابی گبوجه ، عمّتو …

نمی دونستم چی بگم ؛ شرایطم طوری نبود که بتونم سریع خودمو برسونم ، تازه ، ترافیک و چیکارش میکردم ؟!! دو دستی زدم تو سرم که بدبخت شدم … یهوئی یادم اومد که بهش بگم ، خودشو جمع و جور کنه و سریعتر بره پایین و تلفن رو بده به رزروشن هتل تا بقیه کارا رو راست و ریس کنم .

وقتی چمدون به دست رفت پایین و جلوی رزروشن هتل وایستاد ، ساعت از ۹ هم گذشته بود . گفتم گوشی رو بده به یکی که پشت کانتره … داد ، و من هم توضیح دادم که دوستم از اتوبوس تور که به فرودگاه میرفت ، جا موند ، نهایتا باید تا ۱ ساعت دیگه ، فرودگاه باشه ، والا از پرواز هم جا می مونه ، لطف کنید یه تاکسی براش بگیرید و فلان و فلان و فلان … خانمه هم مودبانه گفت اوکی ، گفتم گوشی رو بده به دوستم ، وقتی ابی گوشی رو گرفت گفتم ، حله ، الان واست تاکسی میگیره و میبرتت طرف فرودگاه … ابی تا اسم تاکسی رو شنید گفت ، پولش چی ؟ گفتم ، یعنی چی پولش چی ؟ مگه پول نداری ؟ گفت نه ، فکر کنم همش ۱۰ یا ۱۵ رینگیت تو جیبمه … گفتم ، مگه میشه ؟ راحت و بی خیال گفت ، شد دیگه ، دیشب دیدم شب آخره تهشو در آوردم ، گفتم خودم رسوندمت هتل ، بعد از من رفتی بیرون ؟! بازم خونسرد گفت ، دیگه دیگه …

… کار و زندگی و دفتر و دستک رو رها کردم و مثل دیونه ها رفتم سمت هتل . سوارش کردم و تخته گاز بردمش فرودگاه ، لحظه های آخر بستن شدن کانتر بود که رسیدیم ، تیکت پروازش رو گرفتم و بردمش تا جلوی پله هائی که میره بطرف امیگریشن …
.

.. آمپر چسبونده بودم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم … دست انداخت دور گردنمو و کلی قربون صدقه ام رفت ، منم دیدم آخره سفره ، کلی هندونه گذاشتم زیر بغلش و خداحاظی کردیم … اومد که بره گفت ، پولی که ازت گرفتم رو میدم به بر و بچه هائی که هفته آینده می خوان بیان مالزی واست بیارن … شوکه شدم ، گفتم برو بچه ها ؟ کیا ؟! گفت ، اینقدر تلفنی از تو و مالزی ، واسشون گفتم ، که رفتن بلیط هم گرفتن … اصغر شیلنگ و رضا تک تیرانداز و احمد قرقی ،،، فقط اکبر بستنی نتونست بیاد ، ولی گفت حتما بعداً میآد پیشت …
همین جور که از پله ها داشت می رفت پایین گفت ، می دونستم خوشحال میشی ، واسه همین گفتم آخرین لحظه واست بگم …
اینو گفت و رفت ، رفت ، رفت …

… خسته و دربوداغون در حالی که مخم سوت میکشید ، از سالن فرودگاه بطرف پارکینگ راهی شدم . با خودم کلنجار میرفتم تا کمی آروم بشم .
… شنیدم می خوان ویزای فرودگاهی مالزی رو کنسل کنن ، شما خبر دقیقتری ندارین ؟!؟!؟! اگه دارین ، یا آشنا ماشنایی دارین که کاری از دستش بر میآد ، جون هر کسی رو که دوست دارین بگین ، اینکار رو بکنن … آخه لامصب ، ده ساله اومدیم اینجا ، ۹ سال و ۳۶۵ روزشو مهمون از ایران داشتیم …
… بگذریم ، بگذریم …

… مسافرای پرواز تازه رسیده ایران ایر هم وارد فرودگاه شده بودند و هر کدام سراغ تور و مسئول راهنمای خودشونو میگرفتن …
یهویی از دور یکی داد زد ، داش فری ، داش فری …
سرمو که به طرف صدا برگردوندم ، یکی مثل عقاب منو تو چنگالش گرفت .
گفت داش فری خودتی ؟!
گفتم ، شما ؟!
گفت ، ایول دادا ، منم ، مختار ،،، مختار وله گوش ( وله گوش به زبان مازنی ، یعنی گوش کج ) …
… شناختمش ، خوبتر از خوب شناختمش ، همکلاسی دوره دبیرستانم در مدرسه باهنر بابلسر … شغل فعلی ، صافکار و نقاش …
دودستی زدم تو سرم و گفتم ، نه !!!؟؟؟ ( این نه به معنی نشناختم نبود . این نه به معنی ای وای خدای من بود ) …

پاسخی ارسال کنید

*

*

3 + نوزده =

آخرین اخبار

زیر آسمان کوالالامپور

^
error: Content is protected !!